Monday, July 29, 2024

فنا برای بقا

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 فنا برای بقا

***


مراقبه برای رسیدن به هدفی نیست ولی معمولاً گنج‌های زیادی دارد. 

گنج امروز برای من این بود:

« ما در این دنیا برای فنا آمده‌ایم تا درسی بگیریم برای بقا»


از دیدگاهی، آمدن به این دنیا سراسر رنج است و فنا. روزی با گریه متولد می‌شویم و طول زندگی مان را منتظرِ مرگی ناشناخته می‌مانیم. 

این خلاصه شده و اولین واقعیتِ سطحیِ زندگی است. 

اکثر آدم‌ها سعی می‌کنند با پرت کردن حواسشان از این واقعیت فرار کنند. 


اما با توجه و تعمق روی فنا، ناگهان به درکی از بقا می‌رسیم. 

یعنی طراحی دنیا طوری است که اگرچه خیلی چیزها درحال نابودی است ولی اینها درخود، نشانی از یک چیز مانا دارد. 

تمام دنیای مادی و بدن و ذهن ما در حال فنا و نابودی است. 

اما درون هر موجود زنده ای مثل ما آدم‌ها، روزنه‌ای از امید برای بقا هست. 

منظور از این بقا در نوشته، زنده ماندن فیزیکی نیست. منظور از این بقا، درک چیزی است که فانی نیست در مقابل چیزهای فانی. 


یعنی تجربۀ تمام چیزهای فانی این دنیا، برای راهنمایی کردن ما به آن یگانه موجود مانا است. 

همان موجود نانوشتنی. 

همانی که حتی در تعریف و ذهن هم نمی‌گنجد. 


خیلی ها با مرگ بدن به او می‌رسند ولی بعضی از منتخبین، قبل از مرگ بدن به درک آن موجود نانوشتنیِ فنا ناپذیر نائل می‌شوند. 


رسیدن به آن درک عمیق، تو را از تمام ترس‌های ناشی از ازدست دادن چیزهای فانی رها می‌کند. 

تو دیگر از رها کردن بدن نمی‌ترسی. 

و وقتی از رها کردن بدن نترسی، دیگر از رها کردن دارایی ها و افکار و هویت ها و شخصیت ها هم نمی‌ترسی. 


این آزادیِ عمیق است. آزادی ِ واقعی. آزادی ِ نانوشتنی. 







عدالت نامه -۳- ترس

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 عدالت نامه -۳- ترس

***


موضوع این نوشته در ادامۀ دو عدالت نامۀ قبلی است اما بیشتر مربوط به اتفاقات درونی خودم است تا بیرون.

انسانها در اثر ذهن، از هم جدا میشوند و در اثر همان ذهن احساس ترس میکنند و در اثر همان ذهن هم با یکدیگر میجنگند.


اگر من بتوانم بر ذهن آگاه بشوم از حس های جداشدگی و حس ترس رها میشوم. همینطور به صلح درونی میرسم که مقدمه ای است برای رسیدن به صلح بیرونی.


اگر من در درون به صلح درونی برسم از بیرون کسی نمیتواند صلح درونی من را از بین ببرد. شاید کسی بتواند جسم من را از من بگیرد ولی صلح درونی را نمیتواند بگیرد. پس کار اصلی در اینجا شناخت و مشاهده ی ذهن است و ترسهای درونی آن. 


ترسها ساخته و پرداخته ی ذهن هستند. 

آدمهای از مبدا دور افتاده، ناچارا در ترس زندگی میکنند و این ترس آنقدر همه گیر شده که تقریبا کسی حتی متوجه آن نمیشود. 

این که انرژی بشر صرف جنگیدن در دادگاه ها و اسلحه سازی ها و جنگ های کوچک و بزرگ میشود حقیقتی است که در اثر عدم آگاهی به ترس های ذهنی بوجود آمده. 


تجربه های من هم در این زندگی از جمله تجربۀ ترس، راهی است برای آگاه شدن به ذهن و ترس.

شییر کردن مسیر من در راستای حل کردن ترس ها، شاید به حل شدن ترس جهانی بشر کمک کند. 

پس کاری که اینجا انجام میدهم در واقع مشاهده و رفتن به سوی حل شدن ترس هاست. 


یکی از ترسهایی که مدتی است دچارش هستم ترس از آینده است. یا به عبارت دقیقتر ترس از داشتن حسی در آینده.

و آن حس چیزی نیست جز «حس دلتنگی و از دست دادن تارا دخترم»


قطعا من اولین نفری نیستم که این ترس را تجربه میکند. در تاریخ، انسان های زیادی از پدر و مادر و فرزند خودشان دور شده اند. 

ترس یعنی تصور چیزی در آینده.

این تصور دلتنگی از تارا دخترم توسط خودم ایجاد میشود و توسط خیل عظیمی از اطرافیانم. آدمهای خوبی که خودشان در ذهن و ترس گیر هستند و به سادگی و با چند جمله این ترس هایشان را به سمت من پرت میکنند. یعنی آینده ای از من که از تارا دخترم دور هستم را تصور میکنند و به سمت من پرتاب میکنند. آینده ای که من در در آن قربانی هستم. 


تنها راه غلبه بر این ترس هم، آگاه شدن و نگاه کردن به آن است. نگاه کردن، مستقیما در چشم ترس. 

گاهی نوشتن به صورت صریح و علنی در مورد ترس. 


قاضی دادگاه میخواهد شغلش را طوری انجام بدهد که خوب به نظر برسد. شغلی به شدت پیچیده و خطرناک. قاضی ای که احتمالا به خاطر جاه طلبی چنین شغلی انتخاب کرده و حالا برای حفظ جایگاه خودش باید طبق برنامه ی ذهنی جمعی ای که با آن شرطی شده عمل کند. 

قاضی احتمالا آنقدر قانون و ماده و بند و بالادستی و ملاحظات دارد که اصلا نتواند صدای وجدان درونی خودش را بشنود. چنین قاضی هایی حکم به هر چیزی میدهند. حتی مثلا اعدام حلاج ها و عیسی ها. اما حلاج ها و عیسی ها قربانی نیستند چون از ترس رها شده اند. 

 

وکیل هم بیزینس خودش را دارد. او دنبال مشتری است و پولی که مشتری به او میدهد. شغل وکیل همیشه برایم عجیب بوده. یعنی میشود حق را با پول معاوضه کرد؟ ولی ظاهرا وکیل میتواند. همیشه از این که وکیل بشوم و بخواهم حقی را ناحق کنم در شگفتی بوده ام. کما این که یک وکیل اصلا به وجود عدالت قايل نیست. چون اگر عدالت جهانشمول را قبول داشته باشیم دیگر وکیل موضوعیتی ندارد. و من به عدالت جهانشمول لحظه معتقدم.


این عدالت جهانشمول، شامل دختر من هم میشود. یعنی خدایی هست که بهترین مسیر را برای تارا هم میخواهد و میداند. حتی اگر در ظاهر این مسیر، دوری از پدرش باشد. همان خدایی که برای من خواست که از شش سالگی از پدر دور باشم شاید برای تارا هم چنین چیزی بخواهد. من نمیدانم. 

به عدالت آن خدا اذعان و اعتراف میکنم و به همان خدا توکل دارم. 


میدانم خدایی که به من توهمْ بودنِ  آینده را فهمانده، میتواند آینده را هم بسازد. 

درست زمانی که به آن شک میکنم دچار شک و ترس از آینده میشوم. یعنی درست در لحظه ای که از مبدا خودم دور میشوم.

اگر به مبدا و خدا نزدیک باشم ترس ها از بین میروند و این تمرین من است. 

ترس از آینده ای که در آن تارا از من دور است را کنار میگذارم. 


در مقابلِ قاضی و وکیل و مادر تارا، تنها وظیفه ی من متصل ماندن به خدای خودم است. 

همانی که عدالت نهایی را اجرا میکند. 

اگر ذره ای به آن خدا شک داشته باشم در دادگاه خودش را نشان میدهد. 

و ممنون و شکرگزارم که در چنین آزمایشی قرار گرفته ام. 


آدمهای مختلفی در سنین مختلف و جاهای مختلف من را از آینده ای میترسانند که خودشان میترسند. وجالب اینجاست تمام این آدمهای درگیر ترس، هیچ حرکت و کمکی هم جز ترساندن، بلد نیستند. 

بزرگترین لطف آنها این است که مثلا در ظاهر و از روی دوستی من را از آینده بترسانند. آینده ای که خودشان از آن میترسند. 


رابطه ی خودشان با فرزندانشان را، در مورد من فرافکنی میکنند. البته نه از روی غرض بلکه از سر ناچاری. چون ترس مسری است. آنها ترسشان را بدون اینکه خودشان بخواهند گسترش میدهند. 

حالا کسی که ترس از گرسنگی داشته باشد آن را گسترش میدهد و کسی هم که ترس از تنهایی و دلتنگی داشته باشد همان را گسترش میدهد و به دیگران فرافکنی میکند.


وظیفه ی من چیست؟ 

وظیفه ی من نه تغییر دادن تاراست، نه مادر تارا، نه قاضی، نه وکیل و نه دوستانم. 

من یک وظیفه دارم و آن شناخت ترسهای خودم است. 


و درست در همین نوشته، ترس از آینده ی خودم را به وضوح نوشتم و به آن بصورت مکتوب آگاه هستم. 

شاید مقداری هم ترس از گرسنگی در آینده دارم. 


این دو ترس را دارم و به آنها آگاهم. 

با دیدن و آگاه شدن به آنها بلافاصله اهمیت و قدرتشان را از دست میدهند. 


پس این ترس ها، هست. 

من نگاهشان میکنم.

من چه در دادگاه و چه در تنهایی و چه در ارتباطاتم با دیگران فقط به این ترسها آگاه میشوم.

این آگاهی که همراه با آگاهی به لحظه و خداست مهمترین کار من و مهمترین موفقیت من است. 


آگاهی، خیلی کارها میکند. 

آگاهی، که نام دیگر خداوند است و همه چیز در ید قدرت اوست. 

Sunday, July 28, 2024

شاهدی بر دنیا و افکار

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 شاهدی بر دنیا و افکار

***


مدت زیادی بود که این سوال یا تناقض در ذهنم بود. 

بالاخره با افکار و احساسات چه کنیم؟ 

اهمیت دارند یا ندارند؟ 


در تعلیمات یوگا یاد می‌گیریم که افکار و احساسات را مشاهده کنیم ولی به آن عکس‌العمل نشان ندهیم. 

این یعنی چه؟ 

یعنی بالاخره اهمیت دارند یا ندارند؟ 


ببینید افکار و احساسات تقریباً کل دنیای درونی ما را تشکیل می‌دهند. تمام دنیای مادی بیرونی هم به صورت افکار و احساسات تبدیل می‌شوند و درک می‌شوند. 


مثلاً در مورد همین سوال، من یک سوال ذهنی دارم و یک احساس گیجی! 

همه چیز در دنیای بیرون بعد از تبدیل شدن به افکار و احساسات درک می‌شوند. 


در یوگا و ویپاسانا ما مشاهده گر می‌مانیم. خوب نگاه می‌کنیم آگاه می‌شویم ولی عکس‌العمل نه! 

اگر مراقبه نکرده باشی این نوشته برایت معنی ندارد. 

ولی در مراقبه دقیقاً مشاهده را تمرین می‌کنیم. مشاهده کننده از موضوع مورد مشاهده جدا می‌شود. 

به این ترتیب ما از دنیا جدا می‌شویم. 

ما از دنیای فیزیکی و افکار و احساسات جدا می‌شویم. 


این تمرین شبیه مردن است. 

یا شاید شبیه خدا شدن. 


از نظر یوگا بعد از مرگ، آگاهی باقی می‌ماند. 

خدا هم باقی می‌ماند. 


آگاهی ما که تشعشعی از آگاهی کل یا همان خداست، همواره باقی است. درست خلاف جهان مادی که گذرا و میراست. 


پس افکار و احساسات و کل جهان مادی مهم هستند اما فقط برای مشاهده شدن. 

ما مدام با مشاهده خودمان را از این جهان مادی جدا میکنیم. 

جهان مادی و افکار و احساسات مهم هستند؟ بله فقط به عنوان موضوع مورد مشاهده. 


افکار و احساسات را می‌بینیم. می‌دانیم حضور دارند. اما با آنها یکی نمی‌شویم. 

همراه آنها نمی‌رویم. 

درست مثل دنیا. 

بدن و افکار و احساسات ما وجود دارند. اما من بدنم و افکارم و احساساتم نیستم. 

پس من کیستم؟

من مشاهده کننده و دانندۀ آنهایم. 

من خدای مشاهده گر هستم. 


با تمام جزئیات می‌دانم و میشناسمشان. ولی جدا و منزه می‌مانم. 

شاید تمثیل عیسی که بر روی آب راه می‌رفت این بود. یعنی ما بدون درگیر شدن با دنیا از آن عبور می‌کنیم. 

بدون خیس شدن از دریا رد می‌شویم.

بدون عکس‌العمل از تمام افکار و احساسات رد می‌شویم. 


از عالم خاک نیستیم. عالم خاک جایی موقت است. جایی متغیر. 


پس جواب سوال اول این است. 

افکار و احساسات و دنیا مهم است، تنها برای شاهد بودن. اما نه برای درگیر شدن. نه برای عکس العمل نشان دادن. 


به کل دنیا و افکار و احساسات آگاه باش و شاهد بمان. 

درست مثل خدای عالِم. 

خدایی که همواره شاهد و ناظر است. 

خدایی که اینطور منزه است ولی در عین حال خالق هم هست. 

بدون درگیر شدن خلق می‌کند. 

دنیای مادی از اوست ولی او خارج از دنیای مادی باقی می‌ماند! 



Saturday, July 27, 2024

در جستجوی ازدواج و عشق

زمان خواندن 7 دقیقه ***

 در جستجوی ازدواج و عشق

***


دم دمای طلوع صبح است. باد خنکِ قبل از طلوع، از پنجره به من می‌وزد. 

معمولاً نزدیک صبح و قبل از بیدار شدن رویاهایی می‌بینم گاهی بصورت خواب ها و تصاویری ظاهر می‌شوند و بعد هم کم کم بیدار میشوم. این رویاها بصورت افکاری خودشان را نشان می‌دهند. قبل از بیدار شدن شبیه الهامات است ولی بعد از بیدار شدن به حوزۀ ذهن می‌آیند و تبدیل به افکار می‌شوند. 


گاهی این افکار را می‌نویسم. مثل الان! 

امروز در رویاهایم ازدواج بود و رابطه. ازدواج دوستانم را می‌دیدم و ماجرای ازدواج خودم را هم می‌دیدم. البته کمی حسرت و مقایسه هم بود. 


چند وقت پیش که با همسر اول حرف می‌زدم گفتم ببین همۀ ما به دنبال عشق هستیم. همه به دنبال عشق ازدواج می‌کنیم. در این که شکی نیست. 

اصلاً پسرها در دخترها به دنبال عشق میگردند و دخترها هم در پسر ها به دنبال عشق هستند. 


آن جذبه و عطش و نیرویی که زن را به سمت مرد و مرد را به سمت زن می‌کشد همان نیرویی است که ما را به سمت عشق می‌کشد. 

وقتی تا قبل از ازدواج فقط به خودت می‌رسی ولی بعد از ازدواج دیگری ای هم برایت مهم می‌شود. درست به اندازۀ خودت. 

این اولین جرقۀ عشق است. 

یعنی یک کسی در بیرون از من، مهم تر یا حتی به اندازۀ خودم مهم است. 

یک درجه از خودمان بزرگ تر می‌شویم. 

یک درجه یوگا می‌کنیم. با یک نفر دیگر یگانه می‌شویم. تا همین جا این یک قدم بزرگ است. یک قدم بزرگ برای رسیدن به عشق. 

در این عشقِ ازدواجی، مرد دنبال صفات زنانه است و زن به دنبال صفات مردانه. 

به طور خلاصه مرد به دنبال زیبایی و جمال است و زن به دنبال قدرت و جلال. 

بعد بعضی ازدواج ها به فرزند آوری می‌رسد. باز هم یک درجه بزرگ می‌شویم. یعنی حالا آن زن و مردی که یک درجه از خودشان بزرگ تر شده بودند یک درجۀ دیگر بزرگ می‌شوند. یعنی کودکی هم به دایرۀ عشقشان اضافه می‌شود. 

حالا برای آن زن و مرد غیر از همسرشان، کودک یا کودکانی هم مهم می‌شوند.دایرۀ خودخواهی یا خود دوستی یا عشق کمی بزرگتر می‌شود. 


بعضی‌ها همین جا متوقف می‌شوند. زندگی خودشان را وقف خانواده و فرزند می‌کنند تا آخر. 


اما یادتان هست؟ ما همه به دنبال عشق بودیم. ازدواج و فرزندآوری فقط تمرین هایی است برای عشق. 

تمام ما آدم‌ها به دنبال عشق متولد می‌شویم و زندگی می‌کنیم. هر کسی اما به درجه‌ای عشق را درک می‌کند و می‌رود. 


خانواده و ازدواج هم فقط درجه ای از عشق است. در خانواده هنوز منیت وجود دارد. 

هنوز «همسر من» وجود دارد. 

هنوز «فرزند من» وجود دارد. 

هنوز «منافع من» وجود دارد. 

این عشق مشروط است. یعنی من فقط همسر خودم را دوست دارم. فقط فرزند خودم را دوست دارم. 

می‌توانیم کمی بزرگتر شویم.

مثلاً بگوییم فامیل من. قوم من. قبیلۀ من. گروه من. همکار من. حزب من. محلۀ من. شهر من. کشور من. 


متوجه داستان شدید؟ 

این خود یا منی که کوچک بود و در کودکی فقط شامل یک نفر بود می‌تواند تا کشور بزرگ شود. این بزرگ شدن هویت همان یگانه شدن با مفهومی بزرگتر است. 

اینها همه قدمهایی در راه رسیدن به عشق است. 


عشق یعنی بزرگ شدن به اندازۀ خود جهان. 

عشق یعنی بزرگ شدن به اندازۀ خود بینهایت. 

عشق یعنی بزرگ شدن به اندازۀ خود خدا! 


عشق یعنی از خود شروع کنیم. بعد به همسر و فرزند و فامیل و شهر و کشور برسیم و باز هم بزرگ شویم. 

عشق یعنی آنقدر بزرگ شویم تا بشویم اندازۀ خدا. 

خدایی که هر پشه و هر حیوان و هر انسانی در گسترۀ عشقش جا می‌شود. 

عشقی بدون شرط و بدون منیت. 


این شعار نیست.  داستان نیست. غیرممکن نیست. فانتزی‌های ذهنی نیست. 

تقریباً همۀ شما مقداری از مسیر را پیموده‌اید. هر زمانی که دیگری ای در شما بوده که احساس کردید بزرگتر از خودتان شدید. 

هر زمانی که هویتتان را کمی بزرگتر کردید. 

هر زمانی که به کودکی در خیابان لبخند زدید. 

حتی وقتی خواستید با مالک شدن زمین و خانه و ماشین، خودتان را بزرگ تر کنید.در تمام آن لحظات شما به دنبال عشق بودید. 

عشق یعنی بزرگ شدن تا تمام جهان. 

عشق یعنی بزرگ شدن تا خود خدا. 

نهایتاً محو چیزی به نام من! نهایتاً حل شدن شخصیت من! حل شدن مرزهای من. 

شاید شبیه مردن در معشوق باشد. شاید شبیه فنای صوفیان باشد. 


اما باور کنید عشق هست. عشق وجود دارد. 

بعضی‌ها در جایی از مسیر خسته می‌شوند. مثلاً می‌بینند این ازدواج عشق نبود.  بلکه بند و وابستگی بود. 

می‌بینند فرزند عشق نبود. بلکه گسترش قلمروی ژنتیکی بود. 

می‌بینند این هویت ملی و دینی هم عشق نبود بلکه یک تعصب گروهی بود. 

یک هویت پوچ بود. 

یک توهم بود. 

تمام هویت ها نهایتاً پوچ هستند. 

و تنها یک چیز در نهایت باقی می‌ماند. تنها وجه خداوندِ صاحب جلال و کرامت می‌ماند. 

همان چیزی که نانوشتنی است. 

همان چیزی که غیر از او هیچ نیست. 


من هم روزی از ازدواج خسته شدم. دیدم این عشق نیست. تبدیل شده به یک قرارداد دست و پاگیر. 

دیدم عشق به فرزند هم عشقی مشروط است. 

فرزند فقط باید هم ژن من باشد تا دوستش بدارم. پس این هم عشق نیست. 

به سرعت از اینها رد شدم. 

در ظاهر اینها را از دست دادم. 

ولی عبور کردم. 

بزرگ شدم. 

من دیگر صاحب زن و فرزند نیستم! 

تنها شدم. 

اما باور کنید چیزی را پیدا کردم فرای خانواده و فرزند. 

چیزی که سخت پیدا می‌شود. ولی ارزش گشتن دارد. همان چیزی که اسم ندارد و در موردش به سختی می‌توان نوشت. 

بعضی‌ها به آن می‌گویند خدا. 

بعضی هم می‌گویند عشق. 

بعضی می‌گویند همه چیز. 

ما همه به دنبال عشق هستیم. 

گاهی در میان مسیر راه را گم می‌کنیم. 

معمولاً درگیر خود می‌شویم و منیت و ذهن. هر کسی تا جایی پیش می‌رود. فقیه تا جایی می‌رود. عارف تا جایی می‌رود. مرد خانواده تا جایی می‌رود. زنی که مادر می‌شود تا جایی پیش می‌رود. 

پدر می‌تواند پدر معنوی کل جهان باشد. 

مادر می‌تواند مهر مادری را به کل جهان بدهد. 


این منیت را می‌شود کمرنگ کرد و بزرگ شد. تا خود خدا می‌شود بزرگ شد. 

اگر در زندگی توانستی بزرگ شوی بُرده‌ای. 

اگر تا آخر تعلل کنی، خودِ خدا تو را محو می‌کند و در خودش می‌کشد! 

در نهایت فرقی ندارد! 

اما زودتر بزرگ شوی جالب تر است. عاشقانه تر است. زودتر در بزم عاشقان وارد می‌شوی. 


مثل مولانا و حافظ و خیل عاشقان دنیا. 


حیلت رها کن عاشقا؛ دیوانه شو، دیوانه شو.


و اندر دل آتش درآ؛ پروانه شو، پروانه شو.


هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن،


وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو؛ هم‌خانه شو.


رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها،


وآنگه شراب عشق را پیمانه شو؛ پیمانه شو.


باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی؛


گر سوی مستان می‌روی مستانه شو؛ مستانه شو.


آن گوشوارِ شاهدان، هم‌صحبتِ عارض شده؛


آن گوش و عارض بایدت؛ دُردانه شو، دُردانه شو.


چون جانِ تو شُد در هوا، ز افسانه‌یِ شیرین ما،


فانی شو و چون عاشقان افسانه شو؛ افسانه شو.


تو «لیلة القبری» برو تا «لیلة القدری» شوی؛


چون قدر، مَر ارواح را کاشانه شو؛ کاشانه شو.


اندیشه‌ات جایی رَوَد، وآنگه تو را آن جا کِشَد؛


ز اندیشه بگذر، چون قضا؛ پیشانه شو، پیشانه شو.


قفلی بُوَد میل و هوا؛ بنهاده بر دل‌های ما.


مفتاح شو؛ مفتاح را دندانه شو؛ دندانه شو.


بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اُستُنِ حنّانه را؛


کمتر ز چوبی نیستی؛ حنّانه شو؛ حنّانه شو.


گوید سلیمان مر تو را، بشنو «لسان الطّیر» را.


دامیّ و مرغ از تو رَمَد؛ رو لانه شو، رو لانه شو.


گر چهره بنماید صنم، پُر شو از او چون آینه.


ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو؛ رو شانه شو.


تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بَیذَق کم تکی؟


تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو.


شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها.


هِل مال را، خود را بده؛ شُکرانه شو، شُکرانه شو.


یک مدّتی ارکان بُدی، یک مدّتی حیوان بُدی،


یک مدّتی چون جان شدی؛ جانانه شو، جانانه شو.


ای ناطقه بر بام و در، تا کی روی در خانه پر؟


نطق زبان را ترک کن؛ بی‌چانه شو، بی‌چانه شو.