Showing posts with label لحظه. Show all posts
Showing posts with label لحظه. Show all posts

Monday, August 5, 2024

تنها کارِ من

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 تنها کارِ من

***


تنها کارِ من، آگاه ماندن است! 

بصورت کاملاً رادیکال و افراطی. کاملاً قطعی! 


بله شکی ندارم. آگاه ماندن مهمترین کار من است. 

حتی اگر شک کنم، باز هم آگاه ماندن به شک، می‌شود کار من. 

پس آگاه ماندن، همواره برتر و مهمتر است. 


آگاه ماندن موقعِ نوشتن این کلمات. 

حتی آگاه ماندن موقع مرگ! بالاتر از مرگ که نیست! حتی آگاه ماندن در آن زمان! 


آگاه ماندن به ذهن.

ذهنی که مدام به آینده می‌رود. 

آگاه ماندن به ذهنی که زمان را هر لحظه می‌سازد. 

آگاه ماندن به ذهنی که مدام در حال مقایسه است. 

مدام در حال قضاوت است. 

مدام سبک سنگین می‌کند. درست و غلط می‌کند. 


اول خودم را بعد دیگری را بعد کل جهان را. 

باید به آن آگاه باشم. 

حتی موقع غذا خوردن. حتی موقع هم آغوشی. 

در تنهایی یا در جمع! 


در حال بد یا خوب! 

در اینترنت یا آفلاین! 

همواره و همواره. 

آگاه ماندن به لحظه. 

این همان اتصال به خداست. 

خدایی که به همه چیز آگاه است. به اتم ها و مولکولها و سیارات و کهکشان ها. 

من با آگاه ماندن، به خدای آگاه نزدیک می‌شوم. 


آگاه ماندن از احساسات. 

مثلاً حس عجله موقع نوشتن. 

حس سرزنش. حس تنهایی. حس دوری. حس ترس. 

مثلاً حس لذت. حس شادی. حس کنجکاوی. حس خلاقیت. 


آگاه ماندن از نفس ها. آگاه ماندن از بدن. از عطش بدن. از عطش سکس. 

آگاه ماندن از عطش ذهن. از عطش خواستن. از عطش وجود داشتن! 




Thursday, August 1, 2024

قراردادِ انشاءالله

زمان خواندن 3 دقیقه ***

قراردادِ انشاءالله

***


در موضوع نوشتن و آینده و تعهد و مسئولیت قبلاً نوشته‌ایم. 

حال برویم سراغ چیزی به نام قرارداد. در عرفِ مردم، قرارداد یا قانون، نوشته‌ای است که تعهد و مسوولیتی در آینده را متوجه طرفین می‌کند. 


اما اگر نوشته‌های مربوط به آینده را بدانید و کمی مراقبه کنید می‌دانید که آینده عملاً وجود ندارد. آینده فقط یک فکر است که در لحظه ایجاد می‌شود. پس چطور میتوان قرارداد نوشت؟ 


در فرهنگ های عمیق مفهوم انشاالله وجود دارد. یعنی برای هر چیزی در آینده قیدی هست. یعنی ما تعیین کنندۀ آینده نیستیم. یعنی نوعی توکل. یعنی دانستن مفهوم جبر. 

این موضوع بسیار عمیق و دقیق است اما نباید به جای بی مسوولیتی استفاده شود. 


اما مسوولیت را هم در لحظه تعریف کردیم. یعنی پذیرفتن وضعیت لحظه. و تعهد را هم در لحظه تعریف کردیم. یعنی تعهد به آگاه ماندن در لحظه. 


با این اوصاف چنین فردی نباید هیچ قراردادی بنویسد. نباید هیچ قولی به کسی بدهد. 


اما این کل داستان نیست. 

ما چیزی داریم به نام دعا. 

چیزی هم به نام نیت. 

چیزی هم به نام خلق و تجلی. 

در ادبیات انگلیسی کلمه‌ای هم هست به معنی تأکید یا همان Affirmation. 


دعا و نیت و خلق هم در لحظه اتفاق می‌افتد. پس منافاتی با لحظه ندارد. 


یک انسان آگاه از اینکه نیتی را داشته باشد و حتی آن را بنویسد ابایی ندارد. 

یک انسان آگاه از اینکه دعایی بکند و حتی آن را بنویسد ابایی ندارد. 

یک انسان آگاه هم، می‌تواند جملات تاکیدی را بنویسد. 


اصلاً تمام نوشته‌های موجود در  نانوشتنی نوعی قرارداد هستند. قرارداد های یک طرفۀ من با خودم. یا من با خدا. 

این‌ها شرح تعهدات و برنامه‌ها و نیت های من هستند. حتی از اینکه عموم مردم بخوانند هم ابایی ندارم. 


یک انسان آگاه هیچگاه از روی ترس به آینده نمی‌رود. از روی ترس کاری نمی‌کند. قراردادی نمی‌نویسد. قولی نمی‌دهد. 


یک انسان آگاه خلق می‌کند و متجلی می‌کند و تعهداتش را با کائنات یا خدا یا خودش می بندد. قولی که هماهنگ با نیاتش نباشد نمی‌دهد. چیزی را که در نیتش نیست امضا نمی‌کند. 


چنین انسانی همواره انشاالله می‌گوید. هیچگاه چیزی را قطعی نمی‌کند. همیشه با احتیاط قدم برمی‌دارد. 

او همواره با یک نفر قرارداد می‌بندد و آن یک نفر خودش است. می‌تواند خدایش باشد. این دو هم ذاتا یکی است. 

به تعبیر مذهبی او با خدا معامله می‌کند. 


برای او، دیگری ای وجود ندارد. 

او خودش را با دیگران یکی می‌بیند. 


قراردادهای فرد آگاه، در واقع شرح نیات اوست. شرح دعاهای اوست. 

چنین فردی می‌تواند نیتی داشته باشد. او نیتی می‌کند. آن نیت را هم شاید روی کاغذ بیاورد. اما همواره آگاه می‌ماند و به چیزی نمی‌چسبد و خیلی وارد جزییات نمی‌شود. چون اصل تغییر را می‌داند. چون او به قضا و قدر الهی تسلیم است. 


او از قبل، قراردادهای خودش را اجرا کرده.

او از قبل قراردادهای خودش را زندگی می‌کند. 

قراردادهای او برای آینده نیست. 

هر قراردادی بنویسد یا حتی بگوید، واقعیتِ لحظۀ اوست. 


او نیات خودش را زندگی می‌کند. 

شاید دعاهایی بکند و بنویسد ولی با پذیرش تمام این کار را می‌کند.  


مهم نیست که دیگران از روی ترس یا برای اطمینان گرفتن یا آرامش گرفتن قراردادی بنویسند. 

او از ترس عبور کرده. 

او خالق آینده است. 

او با نیاتش که با کائنات همسو است آینده را می‌سازد. 

به ندرت به آینده میرود اما قطعی و محکم آن را می سازد. 





Wednesday, July 31, 2024

گناهِ مکتوبِ دادگاه

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 گناهِ مکتوبِ دادگاه

***


دیروز گذرم به دادگاه خورد. از صبح تا غروب در صندلی‌های دادگاه های علنی نشستم. 

وقتی مشاهده را روی خودت تمرین کنی، از داستانهای ذهنی خودت که شروع کنی، تو تبدیل به یک مشاهده گر می‌شوی. 

و من دیروز مشاهده گر بودم. 

فیلمی ترسناک و تراژیک بود. 

آدمها هر یک با داستانی ذهنی وارد می‌شدند. تقریباً هیچ کس را نمی‌توانستی پیدا کنی که درگیر داستانی ذهنی نباشد. 


تعدادی بودند که نامشان را قاضی گذاشته بودند. صندلی شان کمی بالاتر بود تا برتری خود را ثابت کنند. احترامی مصنوعی، مثل احترام شیعیان به قبور متبرکه را طراحی کرده بودند. 

مثل کلاسهای مدرسه در ایران با ورود قاضی یک نفر با گفتن یک ورد برپا می‌داد و همه مجبور بودند بلند شوند و بنشینند. نه از روی حس احترام قلبی، بلکه از روی برنامه ریزی و اجبار. 

موقع بیرون رفتن به رسمی که فقط در بقاع متبرکه مسلمانان دیده بودم آدم ها دنده عقب و بدون پشت کردن به قاضی بیرون می‌رفتند. نه از روی احترام قلبی، بلکه کاملاً مکانیکی و اجباری. 


گروهی معمولاً با کت و شلوار و زنهایشان با لباسهای مجلسی و پاشنه بلند نماینده دیگران بودند. آن‌ها وکلایی بودند که برندگان ظاهری این نمایش بودند. 

معمولاً ساعتی ده برابر متوسط حقوق یک انسان معمولی از موکل پول می‌گرفتند. برایشان تفاوت نداشت که قصه چطور پیش برود. قصه این بود که قاضی پول می‌گرفت و وکیل. دیگران هم با داستانهای ذهنی خودشان با همدیگر در تقابل بودند. هر کسی برای اثبات داستان خودش تلاش می‌کرد. 


هر کسی سعی می‌کرد داستان خودش را تعریف کند! قاضی بیچاره هم درگیر داستان های احمقانۀ کتاب قانون خودش بود! 

روی دیوار به فرانسوی نوشته بود Dieu et mon droit

ترجمه‌ اش می‌شود «خدا و حق من! » احتمالا هم خدایش و هم حق من هردو مفاهیمی ذهنی هستند. یک شیر و یک اسب هم از کلاهخود و تاج و سپر پادشاهی محافظت می‌کردند! 





اما ترسناک ترین قسمت نمایش اینجا بود. فرض همه این بود که همه ی حرف ها دروغ است مگر این که نوشته شود! 

یعنی اگر کسی داستانی شفاهی می‌گفت قاضی باور نمی‌کرد. اگر کسی همان داستان را می‌نوشت قاضی باور میکرد. 


این قانون و فرض به شدت احمقانه بود! 

نتیجه این بود که اکثر بازیگران این نمایشنامه در حال ورق زدن کاغذ بودند! متهم و شاکی و قاضی و وکیل داستان های ذهنی خودشان را در کاغذهایی می‌نوشتند! و معمولاً همه در حال ورق زدن و گشتن و زیرو رو کردن کاغذها بودند! 


این گناه من هم هست! گناه نوشتن! گناه مکتوب کردن! 

با دیدن این نمایش ترسناک، به گناه چندین سالۀ خودم پی بردم! 

در دنیای تخیلیِ آدم‌ها در دادگاه و تقریباً کل جامعه، حقیقت آن چیزی است که نوشته می‌شود. نوشته هم چیزی مرده است. یک سری کلمۀ مرده. یک سری داستان کهنه! 

من با دیدن آدم‌هایی که فکر می‌کردند حقیقت مکتوب است این اشتباه بزرگ را در خودم پیدا کردم. 

من هم دارم می‌نویسم. 


یعنی می‌خواهم به ذهن خودم با نوشتن واقعیت بدهم. یعنی می‌خواهم ذهن خودم را ثبت کنم. 

چرا؟ 

چون به لحظه و به حس های خودم اعتقاد ندارم. 

حتماً باید بنویسمشان تا احساس کنم چیزی ماندگار و واقعی می‌شود. 


در حالیکه زندگی اینطور نیست. 

زندگی در لحظه در جریان است. 

حق و عدالت و درستی که نامهای خداوند هستند قابل نوشتن نیستند. 

اینها مفاهیمی نانوشتنی هستند که در لحظه درک می‌شوند. 


حق و عدالت و درستی در لحظه با زل زدن در چشم های یک موجود زنده درک می‌شود. 

با لمس کردن پوست درک می‌شود. 

با شنیدن صدای آب و باد درک می‌شود. 


حق و عدالت و درستی قابل گیر انداخته شدن در نوشته نیست. در نوشته‌ها نمی‌شود دنبالش گشت! 


اگر روی یک کاغذ یا حساب بانک یک عدد نوشته شود این عدد نمی‌تواند عطش تو یا سیراب کند. 

عدد نوشته شده روی پول یا حساب بانک نمی‌تواند به تو حس فراوانی بدهد! 

نمی‌تواند گرسنگی تو را سیر کند!  


نوشته‌های روی کاغذ نمی‌تواند جایگزین حق و حقیقت و عدالت بشود! 


نوشته‌ها و کلمات فقط نشانه‌هایی هستند. اینها تابلوهای مغازه هستند! خود مغازه نیستند! 

همانطوری که تو نمی‌توانی عکس نان را بخوری و سیر بشوی، نمی‌توانی حقیقت را از لابلای نوشته‌ها پیدا کنی! 


و این گناه چندین سالۀ من هم هست! 

نوشتن و نوشتن و نوشتن! 

نوشتن برای گیر انداختن حقیقت. 

نوشتن برای ماندگار شدن. 


اما خیلی خوشحالم که از نانوشتنی می‌نویسم. 

یعنی نوشتن را انکار می‌کنم. 

همزمان با نوشتن آن را انکار می‌کنم. 

چون به حقیقتی اصیل تر و زنده تر از نوشته‌های مرده اشاره می‌کنم.