Showing posts with label وقایع. Show all posts
Showing posts with label وقایع. Show all posts

Friday, August 2, 2024

نویسندۀ زامبی و عشق

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 نویسندۀ زامبی و عشق

***


سالها نوشته ام. مثل زامبی ها پشت صفحه نشستم و نوشتم. 

طبق قانون کارما هر کاری بکنی به تو بازمیگردد. 

حالا در جامعه ای هستم که همه، نویسنده های زامبی هستند.

درست مثل خود من!


خیل عظیم آدمها پشت صفحه های شیشه ای نشسته اند و برای همدیگر می نویسند. 

بعضی از ارقام پول می نویسند در بانکها. بعضی در بازار تبلیغ خودشان را می نویسند. بعضی ها نامه های قانونی و خبر و تهدید می نویسند.


من هم بعد از کمی یوگا و مراقبه و دوش گرفتن، کارم را شروع میکنم. 

با سه نفر صحبت کردم. 

یکی گفت برو با نماینده قانون و وکیل مشورت کن. 

آن یکی گفت حالش خیلی خوب نیست و عذر خواست،‌ البته حالش خوب شد و میخندید.

آن یکی گفت فردا دو ساعت هنگام نشستن در تعویض روغنی بیکار است و حاضر است من آن دو ساعت را پر کنم. 

دخترم تارا هم همراه گروه دیگری از بچه ها دست دو خانم دیگر است که توسط مادر تارا استخدام شده اند تا بچه ها را سرگرم کنند. 

به دوست دیگری پیغام دادم که با مولانا محشور است. او برایم گوهری از مولانا فرستاد که اینجا برای شما میگذارم.

http://shamsrumi.com/molana/poem/ghazal/ghazal-724


ظاهرا کس دیگری باقی نمانده پس راه دیگری نیست که من هم مثل زامبی ها بنشینم و بنویسم.


موسیقی آسمانی شجریان با شعر آتشین حافظ هم در زمینه در حال نواختن است. حافظ هم از شرح حال خودش میگوید که خیلی از حال من غریب نیست. 

موسیقی را به تکرار پیانوی بدون کلام اولفور آرنالدز ثابت میکنم و من هم شروع میکنم به نوشتن.

https://music.youtube.com/watch?v=dJ2We4rQOQM&si=0BSb14UiAO_J3yt0


خلاصه شاید برای شما عجیب باشد ولی مهمترین کار من هم نوشتن است. اولین کاری که انتخاب میکنم. 

من با نوشتن، ذهن خودم و ذهن کل بشر را برنامه ریزی میکنم.

این کار، نوعی خلق است. 


اگر بتوانم خالی بشوم و بگذارم عشق جاری بشود کاری کردم کارستان.

مثل حافظ که طرحی نو درانداخت.

مثل اکهارت که با دو کتاب دنیا را تکان داد.


شاید در آن سطح نباشم اما در وادی عشق سطح وجود ندارد. بالا و پایین های ذهن جایی ندارد. 


من اینجا پشت صفحه ی سفید مینشینم. مثل گدایی می نشینم. آنقدر اشک میریزم و موسیقی گوش میدهم تا بالاخره شاید بارانی از عشق ببارد. 

شاید از یاهو گفتن ما چیزی عوض شد. 

شاید نسیمی از کوی یار وزید. 

آخر ما گدایانی هستیم که هوای می و مطرب داریم. 

آخر به جز مهر مهرویان طریق بهتری بلد نیستیم.

فکری درون ما از این بهتر نمی گیرد.

لاف دروغ نمی زنیم. شکایتی نداریم.

مثل حافظ به خشنودی و خرسندی می مانیم.

مثل سعدی می نشینیم و صبر پیش میگیریم و دنبال کار خویش میگیریم.


مثل اکهارت افکار را مشاهده میکنیم. احساسات را مشاهده میکنیم. 

به شوخی دنیا میخندیم. به جدی اهل دنیا هم میخندیم.


اینطوری شاید زامبی نباشم.

اگر از عشق بنویسم همان عشق دوای نخوت و ناموس من میشود.

همان عشق افلاطون و جالینوس ما میشود. 

جمله علت های ما را درمان میکند. 


و شاید عشق خواهد کین سخن بیرون بود!

شاید همان عشق آیینه ما را هم بی زنگار کند. 


شاید همان عشق مرده ها را زنده کند. 

شاید دعای نیم شبی ما کارها بکند. 



https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh187

https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar1/sh1

https://ganjoor.net/saadi/divan/tarjee-band

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh73

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh193

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh149

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh374

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh454

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh440


Monday, July 29, 2024

عدالت نامه -۳- ترس

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 عدالت نامه -۳- ترس

***


موضوع این نوشته در ادامۀ دو عدالت نامۀ قبلی است اما بیشتر مربوط به اتفاقات درونی خودم است تا بیرون.

انسانها در اثر ذهن، از هم جدا میشوند و در اثر همان ذهن احساس ترس میکنند و در اثر همان ذهن هم با یکدیگر میجنگند.


اگر من بتوانم بر ذهن آگاه بشوم از حس های جداشدگی و حس ترس رها میشوم. همینطور به صلح درونی میرسم که مقدمه ای است برای رسیدن به صلح بیرونی.


اگر من در درون به صلح درونی برسم از بیرون کسی نمیتواند صلح درونی من را از بین ببرد. شاید کسی بتواند جسم من را از من بگیرد ولی صلح درونی را نمیتواند بگیرد. پس کار اصلی در اینجا شناخت و مشاهده ی ذهن است و ترسهای درونی آن. 


ترسها ساخته و پرداخته ی ذهن هستند. 

آدمهای از مبدا دور افتاده، ناچارا در ترس زندگی میکنند و این ترس آنقدر همه گیر شده که تقریبا کسی حتی متوجه آن نمیشود. 

این که انرژی بشر صرف جنگیدن در دادگاه ها و اسلحه سازی ها و جنگ های کوچک و بزرگ میشود حقیقتی است که در اثر عدم آگاهی به ترس های ذهنی بوجود آمده. 


تجربه های من هم در این زندگی از جمله تجربۀ ترس، راهی است برای آگاه شدن به ذهن و ترس.

شییر کردن مسیر من در راستای حل کردن ترس ها، شاید به حل شدن ترس جهانی بشر کمک کند. 

پس کاری که اینجا انجام میدهم در واقع مشاهده و رفتن به سوی حل شدن ترس هاست. 


یکی از ترسهایی که مدتی است دچارش هستم ترس از آینده است. یا به عبارت دقیقتر ترس از داشتن حسی در آینده.

و آن حس چیزی نیست جز «حس دلتنگی و از دست دادن تارا دخترم»


قطعا من اولین نفری نیستم که این ترس را تجربه میکند. در تاریخ، انسان های زیادی از پدر و مادر و فرزند خودشان دور شده اند. 

ترس یعنی تصور چیزی در آینده.

این تصور دلتنگی از تارا دخترم توسط خودم ایجاد میشود و توسط خیل عظیمی از اطرافیانم. آدمهای خوبی که خودشان در ذهن و ترس گیر هستند و به سادگی و با چند جمله این ترس هایشان را به سمت من پرت میکنند. یعنی آینده ای از من که از تارا دخترم دور هستم را تصور میکنند و به سمت من پرتاب میکنند. آینده ای که من در در آن قربانی هستم. 


تنها راه غلبه بر این ترس هم، آگاه شدن و نگاه کردن به آن است. نگاه کردن، مستقیما در چشم ترس. 

گاهی نوشتن به صورت صریح و علنی در مورد ترس. 


قاضی دادگاه میخواهد شغلش را طوری انجام بدهد که خوب به نظر برسد. شغلی به شدت پیچیده و خطرناک. قاضی ای که احتمالا به خاطر جاه طلبی چنین شغلی انتخاب کرده و حالا برای حفظ جایگاه خودش باید طبق برنامه ی ذهنی جمعی ای که با آن شرطی شده عمل کند. 

قاضی احتمالا آنقدر قانون و ماده و بند و بالادستی و ملاحظات دارد که اصلا نتواند صدای وجدان درونی خودش را بشنود. چنین قاضی هایی حکم به هر چیزی میدهند. حتی مثلا اعدام حلاج ها و عیسی ها. اما حلاج ها و عیسی ها قربانی نیستند چون از ترس رها شده اند. 

 

وکیل هم بیزینس خودش را دارد. او دنبال مشتری است و پولی که مشتری به او میدهد. شغل وکیل همیشه برایم عجیب بوده. یعنی میشود حق را با پول معاوضه کرد؟ ولی ظاهرا وکیل میتواند. همیشه از این که وکیل بشوم و بخواهم حقی را ناحق کنم در شگفتی بوده ام. کما این که یک وکیل اصلا به وجود عدالت قايل نیست. چون اگر عدالت جهانشمول را قبول داشته باشیم دیگر وکیل موضوعیتی ندارد. و من به عدالت جهانشمول لحظه معتقدم.


این عدالت جهانشمول، شامل دختر من هم میشود. یعنی خدایی هست که بهترین مسیر را برای تارا هم میخواهد و میداند. حتی اگر در ظاهر این مسیر، دوری از پدرش باشد. همان خدایی که برای من خواست که از شش سالگی از پدر دور باشم شاید برای تارا هم چنین چیزی بخواهد. من نمیدانم. 

به عدالت آن خدا اذعان و اعتراف میکنم و به همان خدا توکل دارم. 


میدانم خدایی که به من توهمْ بودنِ  آینده را فهمانده، میتواند آینده را هم بسازد. 

درست زمانی که به آن شک میکنم دچار شک و ترس از آینده میشوم. یعنی درست در لحظه ای که از مبدا خودم دور میشوم.

اگر به مبدا و خدا نزدیک باشم ترس ها از بین میروند و این تمرین من است. 

ترس از آینده ای که در آن تارا از من دور است را کنار میگذارم. 


در مقابلِ قاضی و وکیل و مادر تارا، تنها وظیفه ی من متصل ماندن به خدای خودم است. 

همانی که عدالت نهایی را اجرا میکند. 

اگر ذره ای به آن خدا شک داشته باشم در دادگاه خودش را نشان میدهد. 

و ممنون و شکرگزارم که در چنین آزمایشی قرار گرفته ام. 


آدمهای مختلفی در سنین مختلف و جاهای مختلف من را از آینده ای میترسانند که خودشان میترسند. وجالب اینجاست تمام این آدمهای درگیر ترس، هیچ حرکت و کمکی هم جز ترساندن، بلد نیستند. 

بزرگترین لطف آنها این است که مثلا در ظاهر و از روی دوستی من را از آینده بترسانند. آینده ای که خودشان از آن میترسند. 


رابطه ی خودشان با فرزندانشان را، در مورد من فرافکنی میکنند. البته نه از روی غرض بلکه از سر ناچاری. چون ترس مسری است. آنها ترسشان را بدون اینکه خودشان بخواهند گسترش میدهند. 

حالا کسی که ترس از گرسنگی داشته باشد آن را گسترش میدهد و کسی هم که ترس از تنهایی و دلتنگی داشته باشد همان را گسترش میدهد و به دیگران فرافکنی میکند.


وظیفه ی من چیست؟ 

وظیفه ی من نه تغییر دادن تاراست، نه مادر تارا، نه قاضی، نه وکیل و نه دوستانم. 

من یک وظیفه دارم و آن شناخت ترسهای خودم است. 


و درست در همین نوشته، ترس از آینده ی خودم را به وضوح نوشتم و به آن بصورت مکتوب آگاه هستم. 

شاید مقداری هم ترس از گرسنگی در آینده دارم. 


این دو ترس را دارم و به آنها آگاهم. 

با دیدن و آگاه شدن به آنها بلافاصله اهمیت و قدرتشان را از دست میدهند. 


پس این ترس ها، هست. 

من نگاهشان میکنم.

من چه در دادگاه و چه در تنهایی و چه در ارتباطاتم با دیگران فقط به این ترسها آگاه میشوم.

این آگاهی که همراه با آگاهی به لحظه و خداست مهمترین کار من و مهمترین موفقیت من است. 


آگاهی، خیلی کارها میکند. 

آگاهی، که نام دیگر خداوند است و همه چیز در ید قدرت اوست. 

Saturday, July 20, 2024

گفتگوی ذهن با ذهن

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 گفتگوی ذهن با ذهن

***


یک روز عصر روز تعطیل هست. صبح تا بعدازظهر حسابی برنامه‌های متنوع داشتم. حالا دم غروب یک جور حس ناراحتی همراه با نفخ معده مخلوط با حس تنهایی دارم. معمولاً ریشه و علت حس ها برایم معلوم نیست ولی وقتی حسی می‌آید سعی می‌کنم از آن فرار نکنم. 

احتمالا ناراحتی معده مستقیم تبدیل به ناراحتی روان می‌شود ولی این هم فقط یک نظریه است. 


یکی از راههای فرار مشغول شدن به کاری است. بهترین کار هم نوشتن است. 

راههای دیگر مثلاً زنگ زدن به دوستان است که وقتی خودم حس سرشار از عشقی ندارم ایدۀ خوبی نیست. 


به دلیل ناراحتی معده حتی یوگا هم خیلی ممکن نیست. فقط باید بنشینم و مراقبه کنم. یا بنویسم. یعنی با خودم صحبت کنم. یعنی خودم با خودم صحبت کنم! 

یعنی ذهنم با ذهنم صحبت کنه! 

و من مشاهده کنم! 


یعنی یک قسمتی از ذهنم با قسمت دیگری صحبت کنه و من مشاهده کنم! 

یعنی در جلسه‌ای که بین شخصیت های درونی ام برگزار می‌شود من نقش منشی رو انجام بدهم و گزارش جلسه رو بنویسم. 


توی چند ساعت گذشته تقریباً به اکثر آدم‌های این شهر فکر کردم. تقریباً هیچ کسی نیست که بتونم باهاش صحبت کنم. هیچ کسی که در لحظه باشه. هیچ کسی که پر نقاب نباشه. هیچ کسی که حال واقعی اش رو بگه! هیچ کسی که واقعاً خودش باشه! 


حتی به لایو فکر کردم. یعنی رندم ببینیم کی میاد! که البته اون هم برای خودش ادونچریه. 


تقریباً تمام روابط اگر به عنوان فرار از خود استفاده بشه کار نادرستی هست! اما زیاد هم نباید به خودم سخت بگیرم! بالاخره من هم نیاز دارم گپ بزنم و چرت بگم و بخندم! 

آدم‌هایی هم که میشه باهاشون گپ بزنم و چرند بگم و بخندم هم زیاد نیستند! هستند ولی الان خوابند! 


یکی از دوستان البته الان تماس گرفت و حدود یکساعتی حرف زدیم! چشمتان روز بد نبیند. خلاصۀ تمام مکالماتش این بود که از آینده بترس! زندگی ات به اِف خواهد رفت. به هیچکس اعتماد نکن! و غیره. 


یکی دیگر از دوستان قدیمی هم تماس گرفت و گفت خیلی حالش بد است و نیاز به کمک دارد. ترس مالی دارد. احساس تنهایی شدید دارد. ناتوان و مستأصل شده. روانپزشک قرص برایش تجویز کرده ولی نخورده و چنین و چنان! این یکی خوشبختانه قطع شد حالا شاید دوباره تماس بگیرد. 


من آموزش رسمی روانشناسی ندیده‌ام ولی آنچه از اکهارت به عنوان یک انسان آگاه آموخته‌ام این است که در چنین مواردی آگاهی خودم را بالا ببرم. وارد داستانهای ذهنی آدم‌ها نشوم تا بتوانم آن‌ها را به فضای آگاهی راهنمایی کنم. چطور؟ با آگاه ماندن خودم. با شناخت خودم. 


اکثر آدم‌ها، ذهن های مجسم هستند. معمولاً با ایگوی خودشان هم ذات شده‌اند و معمولاً احساس تنهایی می‌کنند و دنیا را جای ترسناکی می‌بینند. معمولاً ذهنشان آنها را گول زده و دچار ترس و نگرانی شان کرده. 


آگاهی ارزشمندترین کالای مورد نیاز جهان است. باارزش ترین کاری که می‌توان برای خود و دنیا انجام داد. 

الان از شنیدن حرفهای این دو دوست دست‌هایم می‌لرزد. 


تمام این ها تجربه‌ای است که در مسیر آگاهی خودم بمانم. دنیا خیلی نیاز به آگاهی دارد. 

میلیون ها انسان فریاد می‌زنند و درخواست کمک دارند. تقریباً مشکل معده ام حل شد. 

در مسیر خودم محکم تر ادامه می‌دهم. 

مسیر ماندن در لحظه!