Showing posts with label ویپاسانا. Show all posts
Showing posts with label ویپاسانا. Show all posts

Monday, July 8, 2024

اصلِ بزرگِ تغییر

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 اصلِ بزرگِ تغییر

***


یکی از اصول زندگی و تمرین اصلی ویپاسانا اصل تغییر است. یعنی همه چیز در زندگی در حال تغییر و تحول مدام است. 

تقریباً همه این را تجربه کرده‌ایم. همه چیز در بیرون ما در حال تغییر است. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. اتفاقات بیرونی می‌آیند و می‌روند. اما مهم‌ترین چیزی که تغییر می‌کند وضعیت و حال درونی ماست. 

پذیرشِ این تغییر، مهمترین تمرین معنوی است. این پذیرش بصورتِ پذیرش هر لحظه، خودش را نشان می‌دهد. 

پذیرش لحظه در واقع یعنی پذیرش تغییر. 

وقتی هر لحظه را همانطوری که هست ببینیم و بپذیریم در واقع تغییر را پذیرفته ایم. 


تغییر وضعیت آگاهی، منجر به تغییر حالت بودن ما و آن هم منجر به تغییر احساسات ما و آن هم منجر به تغییر افکار ما می‌شود. 


مبدأ و ریشۀ تغییرات معمولاً تحت کنترل ما نیست و شاید از مبدأ حیات یا ماورا یا خدا بیاید. کاری که می‌توان انجام داد مشاهده‌ی تغییرات است وقتی در آگاهی ما می‌آید و پذیرش آنها. یعنی همان کاری که در مراقبه و ویپاسانا انجام می‌دهیم. 


معمولاً آدم‌ها بسته به میزان تمرین و رشد معنوی، به افکار و احساسات ‌و حالت بودنِ خود، به ترتیب آگاه می‌شوند. 

مثلاً امروز من احساسات خیلی پایینی را تجربه می‌کنم. احساساتی نزدیک به ترس یا درماندگی یا تنهایی یا ترس از آینده و چیزهایی شبیه این. 

این احساسات تبدیل به افکاری ناخوشایند می‌شوند. مثلاً افکاری ناامیدانه. 


و تنها کار من، مشاهدۀ آنهاست! 

سپس پذیرششان. 

و گاهی هم مینویسمشان! 

مثل الان! 


و معمولاً این‌ها، با دیدن و پذیرش از بین می‌روند! 

چون اصلِ بزرگ تغییر همیشه و همه‌جا معتبر است. 

اصلی که در ویپاسانا به آن آنیچا می‌گویند. 

Thursday, February 22, 2024

کار در ویپاسانا

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 کار در ویپاسانا

***

در ویپاسانا دو جور کار هست. 

کار اول سرویس دهی یا خدمت رسانی است. یا سِوا. فارغ‌التحصیلان ویپاسانا اجازه و فرصت این را دارند که به خدمت رسانی بپردازند. این کارها شامل نظافت، مرتب کردن مرکز قبل از ورود دانشجویان و پخت و پز می‌شود. 


کار دوم که کار اصلی است کاری است که دانشجویان ویپاسانا انجام می‌دهند. جناب گوئنکا بارها از دانشجویان می‌خواهد که در مراقبه‌ی ده روزه سخت کار کنند. با ظرافت کار کنند. یا پشتکار کار کنند.  

این کار در واقع کار اصلی است. مراقبه کنندگان ویپاسانا تقریباً روزی ٨ ساعت به این کار مشغولند. کارهای دیگر شامل پذیرایی و غیره فقط توسط خدمت گزاران داوطلب انجام می‌شود. 


اما این کار دوم چیست؟ 

این کار در واقع کار اصلی ما در این دنیاست. 

کار ما آدم‌ها این نیست که کوه‌ها را جابجا کنیم. بلکه این زندگی برای کسب آگاهی و آزاد شدن از چرخه های کارمایی است. این کار اصلی ماست. 

کار اصلی ویپاسانا و کار اصلی زندگی هم همین است. 

یعنی باز کردن دانه دانه‌ی تمام گره‌هایی که ما را زندانی کرده و رسیدن به رهایی. 

رهایی از ذهن. و نهایتاً رهایی از توهمات ذهن. و حتی رهایی از بدن. 

اما چطور این کار را انجام می‌دهیم؟

با ظرافت تمام. با دقت تمام. 

تمام اتفاقات درونی خودمان را مشاهده می‌کنیم. 

این مشاهده گری کار اصلی در ویپاساناست. 

هرکسی در این زندگی خودش می‌تواند این کار را انجام بدهد. 

کارِ عظیم مشاهده گری. 

تمام احساسات و افکار و حواس بدنی را مشاهده میکنی و دانه دانه بازشان می‌کنی. 

مثلاً حس بی صبری می‌آید، کاری انجام نمی‌دهی بلکه فقط مشاهده می‌کنی! 

حس درد می‌آید

حس خواب رفتن پا

حس بی قراری

فکر دیوانگی 

فکر تنهایی

حس غم

حس شادی


همه‌ی این‌ها پشت سر هم می‌آیند و می‌روند. 

و تو مشاهده می‌کنی! 

فقط مشاهده! 

نه قضاوت نه خواستن و نه نخواستن! 

حس شادی اگر آمد دنبالش نمی‌روی!

حس غم اگر آمد از او فرار نمی‌کنی! 


این مهمترین کار است. 

کاری که بزرگترین تغییر را در تو و در جهان ایجاد می‌کند! 



***

لینکهای دیگر ویپاسانا

https://www.unwritable.net/2022/07/blog-post_10.html

Thursday, January 11, 2024

در مراقبه چه می‌کنم؟

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 در مراقبه چه می‌کنم؟

***

تقریباً هر روز مدتی به مراقبه می‌نشینم. برای ذهن این سوال پیش می‌آید که در مراقبه چه میکنم. 

برای جواب این سوال باید ابتدا به توجه توجه کنیم. توجه کنید که ما چیزی داریم به نام توجه! 

یعنی یک نیرو یا آگاهی یا پرتوی غیر قابل توضیحی هست به نام توجه. 

توجه می‌تواند معطوف چیزهای مختلف شود. مثلاً معطوف فیلم دیدن یا معطوف بدن یا معطوف فکرها یا معطوف احساسات. 

https://www.unwritable.net/search?q=توجه&m=1

مثلاً الان توجه من معطوف چیدن کلمات است و توجه شما معطوف خواندن کلمات. 


در زندگی معمولی ساعت‌های زیادی اینطور است که توجه ما معطوف افکار است. یعنی فکری پشت سر دیگری می‌آید و توجه ما را با خودش می‌برد. 

این انرژی توجه صرف قطار بی پایان افکار و احساسات می‌شود. 


حال زمانی که به مراقبه می‌نشینم به سادگی توجه را به جاهای دیگر می‌بریم. مثلاً ابتدا می‌بریم به تنفس ها. تنفس ها را خوب نگاه می‌کنیم. 


دم ... مکث ... بازدم ... مکث ... دم


این چرخه را خوب نگاه می‌کنیم. 

بعد توجه را می‌بریم به بدن. یعنی حس‌های بدن. مثلاً به پوست یا به دست‌ها یا به پاها و غیره. 

خوب حس های بدن را تماشا می‌کنیم. 

فقط تماشا می‌کنیم. 

قضاوت نمی‌کنیم. چون قضاوت خودش یک فکر است. 

به محض قضاوت کردن یک حس ما توجه مان به فکر می‌رود. 


وقتی تنفس ها و بدن را خوب مشاهده کنی توجه تو تیزتر و قوی تر می‌شود. آنگاه می‌توانی به چیزهای ظریف تر و حساس تر توجه کنی. 

مثلاً حس های خودت را خوب از بیرون می‌بینی. 

حس اضطراب، یا حس انرژی درونی یا حس ناامیدی یا حس قربانی بودن یا حس تنهایی!


باز بیشتر که تمرین کنی می‌توانی چیزهای خیلی ظریف را هم ببینی. 

مثلاً فکر گذشته. یا فکر آینده. 

آنگاه تمایز دقیقی بین فکر گذشته و آینده و زمان حال را متوجه می‌شوی. 


این حالت یا کیفیت حالت حضور است. 

این حالت اگر به آن برگردی وضعیت لحظه است. 


یعنی تو دنبال افکار و احساسات نمی‌روی. تو فقط هستی. در آگاهی خالص. 

در توجه خالص. 

توجه به توجه. 

توجه بینهایت. 

توجهی که درهای زیادی برایت باز می‌کند. 

درهای ثروت و شادی و آرامش درونی. 


وقتی این درها باز شوند تو وارد سفری بی‌پایان به درون می‌شوی. 

کم کم میفهمی فکرها توهمی بیش نیستند. 

کم کم میفهمی بدن هم توهمی بیش نیست. 


بدن فقط لباسی است که روی آگاهی کشیده شده. 

لباس را روزی پوشیده‌ای و‌ روزی در می‌آوری. 


کم کم میفهمی زمان هم ساخته ی ذهن بود. 

زمان ساعت درواقع زمان بدن یا زمان ماده است. 

زمان چرخه‌های ماده است. تو به زمان آگاه که بشوی بی زمان می‌شوی. 

این تعبیر به اصطلاح شیعه امام زمان گفته می‌شود. 

به تعبیر صوفیه ابن الوقت. 

این تعابیر بسیار ظریف هستند و تنها راه درکشان مراقبه است. 

بدون مراقبه امکان ندارد درک کنی. چون بدون مراقبه تو هنوز سوار ذهن هستی. 


اگر مراقبه نکنی این نوشته‌ها هم برایت پوچ و بی معنی است. 


پس سخن را کوتاه می‌کنم تا خودم و شما بیشتر بتوانیم مراقبه کنیم. 


Wednesday, December 6, 2023

درست یا غلط - ٢ !

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 درست یا غلط !

***

درست یا غلط! خوب یا بد! 

صفر یا یک! زن یا مرد! ...


این زوج ها را تا ابد می‌توانی ادامه بدهی. 

راستش را بخواهید این دو ساختن کار ذهن است. ذهن تحلیل گر انسان دو ساز است. یعنی با ساختن دوگانگی کار می‌کند. درست مثل کامپیوتر که با صفر و یک کار می‌کند. 

جمله‌ی «خلقنا الازواج کلها» هم به همین اشاره دارد. 


اما کمی بیشتر ببینیم این چیست. 

خلاصه این است که اگر کسی درون ذهن باشد همه‌ی چیزها را دوگانه می‌بیند. 

مثل همان مرد احولِ داستان مولانا! 

اما اگر کمی درک یگانگی برایت پیدا بشود یا کمی توحید را بفهمی می‌دانی که برای خلق دو ، باید یک باشد. 

یعنی آن کسی که دو را می‌بیند یکی است. 

و دو فقط مخلوق یک است. پس دو اصالت ندارد. 

یین و یانگ در نهایت یک دایره بیشتر نیستند! 


اما وقتی خارج از درک یگانگی باشی مدام ذهن تو در حال دو ساختن است. مدام در حال تحلیل است. مدام در حال شکافتن است. مدام درست و غلط می‌کند. و اگر خیلی یا ذهن یکی بشوی واقعاً خطرناک خواهی بود. 

چرا؟ 

چون در ذهن خودت دو های بسیاری می‌سازی و باورشان می‌کنی. 

مثلاً دوگانه‌ی کافر و مسلمان می‌سازیم و یکی را می‌خواهی بکشی! 

یا دوگانه‌ی آدم خوب و آدم بد می‌سازیم و می‌خواهیم آدم بعد به زعم خودت را از بین ببری! 

یا اخلاق و بی اخلاق می‌سازیم و به زور می‌خواهیم خودت و دیگران را با اخلاق کنی! 

ریا می‌کنی که در دسته‌بندی خوب ها قرار بگیری! 


همه چیز را طبقه بندی می‌کنی! 

با دوستی ارتباط متنی داشتم و به او گفتم تا در ذهن باشی ناچاراً طبقه بندی می‌کنی! ذهن کارش طبقه‌بندی است. تا وقتی من او را از دریچه‌ی ذهنم ببینم من هم او را طبقه بندی می‌کنم! 

یا بالاتر می‌بینم یا پایینتر. 

طبقه‌ی طبقه بندی کنندگان! 

اینجاست که من لوپ ذهن خودم را هم می‌بینم! 

چرخه‌ی بی پایان ذهن! 


اما وقتی از ذهن بیرون باشم او یک آگاهی است مثل خود من! 

اینجا ما یکی می‌شویم. 

دوگانه‌ی من و دیگری از بین می‌رود! 

خود و دیگری یکی می‌شوند. مرزهای ذهنی کمرنگ می‌شوند!

درست با همین کمرنگ شدن ها 

ترس از بین می‌رود

عشق پیدا می‌شود

محبت پیدا می‌شود

همه چیز یگانه و عادلانه به نظر می‌رسد. 

حتی ظالم و مظلوم تا حدود زیادی ساخته ی ذهن است. 


در مراقبه ی ویپاسانا، تجربه ها را مشاهده می‌کنیم. 

اما تجربه‌ی خوب و بد نمیسازیم. 

نمی‌گوییم پادرد بد است یا راحتی خوب است! 

ده روز همین تمرین ساده را می‌کنیم. 

و معجزه همینجا اتفاق می‌افتد. 


جایی که تو فقط هستی! در عشق هستی!

درست و غلط نمی‌کنی! 

اصلاً درست و غلط را نمی‌دانی! 

غرق در یگانگی هستی! 

بدون کوچکترین حرفی و بحثی و ذهنی! 

بدون دو!

یکی و یگانه!

نانوشتنی!




***
نوشته‌های مرتبط



Wednesday, November 22, 2023

تفسیر شاعرانه‌ی E=MC2

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 تفسیر شاعرانه‌ی E=MC2

***


بچه که بودم فیزیک را خیلی دوست داشتم. فیزیک واقعی بود. اما فیزیک هم در آخر کار می‌رسید به فلسفه. فلسفه هم بازی با کلمات بود. بازی با کلمات هم در آخر می‌رسد به شعر! 

شعر که خیلی نه چون شعر یعنی احساس اما شاید چینش کلمات! چینش مفاهیم کنار هم! 

خوب برویم تقاطع فیزیک و فلسفه و شعر را بسازیم. 

نسبیت عام و خاص را خوانده ام و خوانده‌اید! 

چقدر درک کردیم خدا می‌داند. من که یک لحظه می‌فهمم لحظه ای بعد یادم می‌رود. 

انیشتین آن دانشمند ژولیده موی آلمانی اما ظاهراً درک کرد! او در رویاهایش سوار قطاری شد با سرعت نور! 

محمد هم می‌گفت خدا نور آسمان‌ها و زمین است! 

هر دو در تخیلاتشان به جایی رسیدند! 

حالا چرا مانه؟ 

من که در عالم ویپاسانا سفرهای دور و دراز می‌روم و شما هم آنقدر خُل هستید که با من بیایید! پس ما هم سوار قطار مفاهیم می‌شویم. 


خوب «ایی مساوی ام سی دو» یعنی چه؟

خلاصه‌اش این می‌شود که« جرم همان انرژی است! »


دوستی به من می‌خندید که می‌گفتم آدمها انرژی هستند! 

به پوست دستش اشاره کردم گفتم مگر این جرم نیست؟ و مگر انیشتین نگفت جرم همان انرژی است! گفت بله! گفتم پس تو انرژی هستی! قانع شد! یک علم گرا هم قانع شد! علم گراهای جدید همان داعشی های قدیم اند. به راحتی نمی‌گویند نمی‌دانم! 


حالا ببینیم فرمول چه می‌گوید. 

جرم یا جسم یا ماده آن چیزهایی است که از نظر تو سکون دارند و ابدی‌اند. مثل یک سنگ. یا خاک. یا چوب خشک. یا یک تکه گوشت یا همین بدن! یا یک تکه آهن رنگ شده که ماشین تو باشد! 

جسم ها جرم دارند یعنی سنگین اند یعنی به طرف جرم های دیگر می‌روند در یک فرمول زمان و مکان خاص! 

تو فکر می‌کنی جسم ها ثابت و ابدی اند. فکر می‌کنی جسم تو، یا خانه‌ی تو یا زمین تو در زمان ثابت می‌مانند اما زهی خیال باطل! 

انیشتین گفت جرم همان انرژی است! 


خوب انرژی چیست؟ 

انرژی فرمی تعریف نشدنی و نادیدنی است. شاید نانوشتنی! انرژی را از روی اثری که روی جرم می‌گذارد می‌بینیم. مثلاً جرمی را در مکان و زمان جلو می‌برد. یل جرمی را داغ می‌کند. یا جرمی را می‌سوزاند و دود می‌کند و غیره. انرژی در حرکت و جریان است. اصلاً هر جرم متحرکی دارای انرژی است! انرژی پتانسیل و جنبشی! تعاریف ساده و کودکانه گاهی مهم و اساسی هستند. 


انرژی دیده نمی‌شود ولی ماده ظاهراً دیده می‌شود اما برای دیدن همین ماده هم انرژی لازم است! یعنی مثلاً نوری لازم است که به جرم بخورد و بازگردد و غذایی که تو بخوری تا زنده بمانی تا نور بازگشت شده را ببینی! 

دیدن همین کلمات بدون انرژی ممکن نیست! چه برسد به فهم‌شان! 


خوب انیشتین که سوار نور شد لاجرم نوری بر او تابیده شد. همان نور اصلی. همان نانوشتنی. همانی که اگر بگویم خدا بعضی ها احساساتی می‌شوند! بعضی احساسات مثبت و بعضی منفی! اگر بگویم خدا بعضی اشک در چشمشان می‌آید و بعضی خشمگین از این خدای ظالم می‌شوند! بگذریم! همان نانوشتنی بهتر است! 


نوری بر انیشتین تابید و دریچه‌هایی برایش باز شد. و نهایتاً هم مُرد و برگشت به چرخه‌ی ماده و انرژی. سرنوشت من نویسنده و توی خواننده هم همین است! چه بخواهی و اشک بریزی چه بترسی و فرار کنی! 


انیشتین گفت ماده همان انرژی است. این همان است. یک رابطه‌ی این همانی را کشف کرد. 

انیشتین دو را یک کرد. 

همان کاری که یوگا می‌کند. 

همان اصل اساسی توحید! 

هر چه می‌خواهی بنامش! هاتف هم گفت قبلاً که

یکی هست و هیچ نیست جز او! وحده لاالله‌الاهو!

انیشتین گفت این دویی که شما می‌بینید یکی است. مثل شاگرد مغازه‌ای که در داستان مولانا دو شیشه شراب می‌دید و احول بود. 

ما آدم‌ها حول یا احول بودیم. یعنی چشممان دو بینی داشت! ماده را جدا می‌دیدیم و انرژی را جدا! 

انیشتین آمد و گفت این دو یکی است. 


این ماده‌ی به ظاهر صلب و سخت همان انرژی پیچان و گردان آتش است! همان نور است! همان الکتریسیته است. همان تغییر و تحولِ دائم است. 

به عبارتی، مرده همان زنده است. مرگ همان تولد است. پس اصلاً مرگی در کار نیست. سکون و ثباتی در کار نیست. 

تماما یک انرژیِ بزرگِ جهان‌شمولِ نانوشتنی است! 


ثباتی در کار نیست. این همان درک درستی است که در ویپاسانا مشاهده اش می‌کنی. تغییر دائمی درون و بیرون. تغییر دائمی جهان. 


اما C یا این ضریب ثابت چیست؟ این سی سرعت است. سرعت حرکت انرژی. حرکت چیست؟ سرعت چیست؟ سرعت نسبت مکان به زمان است! 

نسبت ثابتِ مکان به زمان. یا زمان به مکان! تنها چیزی ثابت جهان. نسبت ثابتی که خالق تعیین کرده. نسبت ثابتی که خالق با آن مخلوقات را تنظیم کرده. یک ثابت جهانی! تنها چیز ثابت جهان! 

شاید بتوانی بگویی نسبت خدا یا نسبت خلقت. 

یک چیزی که با عدد و ریاضی می‌توانی بنویسی اش. مثلاً سیصد هزار کیلومتر در ساعت! یا متر در ثانیه! یا هر چه! 


پس تو و تمام بدن تو هم با سرعت  ثابت نور در حال تبدیل و تحول یافتن به انرژی است. 

دیر یا زود جرم تو دود می‌شود و تمام زمین و خورشید هم همینطور! 

پس خوش باش! 

سوار قطار نور شو! 

خشم و غم را به سرعت جا بگذار. 

فرصتی نیست. 

قطار نور با سرعتی خیره کننده حرکت می‌کند. 

مثل انیشتین سوار شو و برو به لایه‌های بالای زمان و مکان. 

نمی‌دانم! 


نه فیزیک را می‌دانم نه فلسفه را و نه شعر را!

فقط می‌دانم چیزی هست! 

چیزی که در وهم نیاید! 

در ذهن نیاید!

در کلمه نیاید! 

چیزی بس نانوشتنی! 

چیزی قطعی و بدیهی! 

حتی بدیهی تر از من و تو. 

مثل سکوت. 


حالِ خوب

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 حالِ خوب

***

ساعت ١٢:٢٠ صبح در یک مرکز ویپاسانا هستم. خوابم هم نمی‌آید و خواستم در مورد حال خوب بنویسم. 

وقتی مراقبه کنی حالت خوب است. وقتی در طبیعت باشی حالت خوب است. اما حال خوب را خیلی از آدم‌ها نمی‌دانند. آدم‌های شهری قطعاً نمی‌دانند. 

وقتی حالت خوب است حتی نیاز به نوشتن نداری! نیازی به حرف زدن از حال خوب نداری. نیازی به گفتن این که حالت خوب است نداری! پس چرا می‌نویسم! چون میخواهم مردم بدانند حال خوب هم وجود دارد. می‌خواهم مردم بدانند بهشت، همین زمین است! خیلی ها خبر ندارند زمین بهشت است! و چون حالشان خوب نیست، بهشت را در تخیلاتشان می‌سازند و زمین را جهنم می‌کنند! اول برای خودشان و بعد برای دیگران! 

وقتی حالت خوب است اصلا لازم نداری چیزی بگویی! من هم نمی‌خواستم این را فعلاً آپلود کنم! شاید اما به عشق دوستانم آپلود کردم! دوستانی که با عشقی سرشار من را به مراقبه تشویق کردند و دل توی دلشان نیست! دل توی دلشان نیست که از حال خوب من خبر دار شوند! آنها حالشان خوب است! می‌خواهم با خواندن این حالشان بهتر بشود! خودشان می‌دانند! 

خلاصه وقتی حالت خوب است نیازی به بدن نداری! تو اصلا بدن‌ات را حس نمی‌کنی. سنگینی بدن را روی دوش‌ات حس نمی‌کنی. وقتی بدن نباشی حالت خوب است. نیازهای بدن به حداقل می‌رسند. نیاز به غذا و خواب و سکس در حداقل ممکن هستند! همان غذا و آب و سکسِ حداقلی هم بر لذت تو می‌افزایند! 

از اینکه نفس می‌کشی قدردان و راضی هستی. از دیدن با چشم به وجد می‌آیی. از شنیدن صدای بارانی که به برگهای خشک می‌خورد هیجان زده می‌شوی. نیازی به گوشت خوردن نداری! پرتغال را با لذت تمام می‌خوری! 

وقتی حالت خوب است، گذشته ای نداری! هویت و شخصیت سنگینی را با خودت به دوش نمی‌کشی! وظیفه‌ی تو فقط ماندن در لذت است. وظیفه‌ی تو فقط ماندن در لحظه است! و این را خوب بلدی! چون حالت خوب است. مثل سعدی شِکر اندر شِکر هستی. برای هر نفس دو بار شُکر می‌کنی. 

وقتی حالت خوب است خبری از آینده نیست. خبری از ذهن نیست. خبری از سوال نیست! 

وقتی حالت خوب است تمام دوراهی ها از بین می‌روند و فقط یک راه می‌ماند. 

راهِ بودن! 

وقتی حالت خوب است آینده مهم نیست. آینده اصلا وجود ندارد. اخبار مهم نیستند. این که یک پرنده در جنگل می‌خواند، برای تو مهم ترین خبر دنیاست. 

این که الان باران می‌آید یا آفتاب تعیین می‌کند که تو از کدام می‌خواهی لذت ببری! 

وقتی حالت خوب است، راه رفتن معمولی بزرگ ترین هیجان دنیاست. 

بیدار شدن از خواب و فهمیدن اینکه تا حالا خواب بودی و حالا بیداری بهترین خبر است! پس نیازی به اخبار بی بی سی نیست! 

نیازی به سیاه نمایی یا سفید نمایی های ذهن نداری! 

نیاز به مثبت نگری نداری. مثبت و منفی هر دو خوب است. 

وقتی حالت خوب است مثل بودا هستی. 

ساکت و آرام! شاید هم در جوش و خروش. اما هردو حالت خوب است. چون هر دو را پذیرفتی. 

وقتی حالت خوب است مثل مولانا هستی! 

بر قهر و بر لطفش عاشقی. به جد هم عاشقی. 

وقتی حالت خوب است عاشقی. 

عاشق عشقی واقعی. 

عشقی که فقط دهنده است و هر چه می‌دهی بیشتر می‌گیری! 

این را بگذارم در ضمیر بشر بماند و بروم! 

این را روی دیوار شهر می‌گذارم و میروم! 

این را برای حال خوبان و حال بدان می‌گذارم که هر دو بدانند. 

حال خوبها لبخندی بزنند و حالشان بهتر از قبل شود!

حال بدها بدانند حال خوب هم هست! 

حال بدها بدانند می‌شود حال خوب داشت! فقط باید بنشینی و چشمهایت را ببندی. 

این تمام چیزی است که لازم داری. با بستن چشمهایت به دنیا به آینده به گذشته، بهترین حال را پیدا میکنی. 

ما همه محکوم به اعدامیم. مثل یهودی های زندان های نازی. پس بهترین کار بودن و ماندن در لحظه است. 

و عشق ورزیدن. 

عشق ورزیدنی که محصول حال خوب است! 

عشق ورزیدنی که محصول مراقبه است!

محصول سکوت است! 

عشق ورزیدنی که کار خود عشق است! 


Tuesday, October 3, 2023

فکر کردن

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 فکر کردن

***

بچه که بودیم فکر کردن تشویق می‌شد. می‌گفتند برو فکر کن. یا از بزرگی نقل میشد که «من فکر می‌کنم پس هستم». 

برای یک دانش آموز مدرسه فکر کردن یک کار خوب تلقی می‌شد. هنوز هم می‌شود. حتی در محاورات روزمره کلماتی مثل «بی فکر» معادل نادان است. 

تا اینجای کار برای شما آشناست. حتی در حین تشویق به فکر کردن می‌گفتند یک لحظه فکر کردن معادل عبادت است! و در مذهب هم می‌گفتند اگر گناه کنی باید به آن فکر کنی تا پشیمان بشوی و گناهت بخشیده شود! 

در درس ها و ریاضیات باید فکر میکردی تا بتوانی مسایل را حل کنی. 

تا اینجای کار آشنا به نظر می‌رسد. 

تو خودت را با فکر خودت یکی می‌دانی. تو همان صدای فکر هستی! یعنی صدایی که درون سر تو در حال فکر کردن است تویی! 

فکر کردن نوعی با خود حرف زدن است. 

مثلاً این نوشته نوعی فکر کردن است. فکری که نوشته میشود. پس هنوز هم من و تو در حال استفاده از فکر هستیم! 

همین فکر مدام در حال تحلیل و مقایسه است. همین فکر باعث تصورات و تخیلات ما می‌شود. با همین فکر کتاب می‌نویسیم و هواپیما و تکنولوژی می‌سازیم. 

تا به اینجای کار همه چیز خوب به نظر می‌رسید! 

شاید شما هم با فکرتان این را تایید کنید! 

حتی اشعاری از بزرگان مثل مولانا می‌آوردند که 

ای برادر تو همه اندیشه‌ای! 

یعنی باز هم تشویق به فکر! 

***


اما از یک جایی داستان برای من عوض شد! 

کتابی بود از محمد جعفر مصفا به نام تفکر زائد! وقتی کتاب را شنیدم به نظرم درست می‌رسید ولی خوب نفهمیدم! 

همین فکرها آنقدر زیاد بود که آزارم می‌داد! فکر کردن تبدیل به شکنجه شده بود! 

همین فکر کردن ها باعث تولید نوعی اضطراب دائم در من شده بود. 

همین فکر انسان از طرف دیگر باعث تولید بمب اتم و جنگ های جهانی شده بود. به نظر می‌رسید چیزی ایراد دارد. 

همین فکر کردن ها هنوز هم گاهی از دستم خارج می‌شود. مثلاً همین چند دقیقه قبل. ساعت دو نصفه شب بیدار می‌شوم و هنوز در خواب و بیداری که هستم افکار شروع به تحلیل میکنند. این افکار مثل یک آدم غرغرو کل زندگی ام را زیر سوال می‌برند! 

کم کم همین افکار تغییر می‌کنند و من بر آن می‌شوم که بنویسمشان. 

خوب چه می‌خواهم بگویم؟!

***


کم کم فهمیده بودم که کسانی که کمتر فکر می‌کنند شاد تر هستند و بهتر زندگی می‌کنند. یک روستایی، یک کودک، یک رقاص، یک عاشق و هزاران نمونه‌ی دیگر نشان می‌داد که این فکر کردن زیاد هم خوب نیست! 

آدم‌ها به تجربه می‌فهمند که هر چه کمتر فکر کنند زندگی شان بهتر می‌شود. 

خیلی ها خواب را به بیداری ترجیح می‌دهند چون در خواب شاید کمتر فکر کنند. 

گروهی هم با مواد مختلف از جمله تنباکو و الکل و علف و غیره سعی در سرکوب و کند کردن این جریان افکار می‌کنند. 

اما به من چه کذشت؟

من بعد از سالها اسیر فکر بودن رفتم به یک دوره‌ی مدیتیشن به نام ویپاسانا! 

در آنجا در طول ده روز نشستم به مدیتیشن! حدود روزهای سوم تا پنجم بود که روزی هفت هشت ساعت مراقبه، کارِ خودش را کرد! یعنی من در آن چند روز آنقدر فکر کردم که جریان افکارم تمام شد! 

یعنی ذهنی که دقیقا چهل سال کار کرده بود ناگهان خالی شد! ناگهان متوقف شد! ناگهان تمام شد! 

من مثل کسی بودم که برای اولین بار مست و بی فکر شده! اما هنوز زنده بودم! 

ذهنم مرده بود ولی من هنوز نمرده بودم. هنوز نشسته بودم. 

ناگهان فهمیدم چیزی بزرگتر در پشت ذهن هست! 

یک چیزی فرای ذهن! 

فهمیدم همان ذهنی که به نظر مفید می‌رسید، بلای جانم بود. حالا که متوقف شده، من برای اولین بار رها شدم. 


این تجربه عمیق و عجیب بود. درست مثل تجربه‌ی مراقبه بود. 

خیلی از اطرافیان من و دوستان و خانواده ام اما هنوز در وادی فکر هستند. آنها گاهی نسیمی از وادی بی فکری می‌گیرند اما هنوز خودشان را فکر می‌پندارند. 


وقتی به اندازه‌ی کافی مراقبه کنی از درون میفهمی که 

«تو این افکار نیستی» 

«تو این فکر کننده نیستی»

«تو داخل سر خودت نیستی» 


در دوران بعد از ویپاسانا زندگی برایت عوض می‌شود. یعنی تو در رفت و آمد به سرزمین فکر هستی. 

افکار می آیند و می‌روند اما تو محکم تر هستی! 

بعدها احساسات می‌آیند و می‌روند اما تو دلت به چیزی فراتر، قرص است! 


بعد‌ها با اکهارت و سادگورو و اوشو که آشنا شدم، دیدم تمامشان از همان فضای پشت افکار نیرو می‌گیرند. 


اکهارت به صراحت می‌گوید فکر نکن!

سادگورو می‌گوید فکر نمی‌کند! 

و رامانا ماهارشی گفت 

درجه‌ی معنویت در تو مساوی است با میزان توقف افکارت! 


ناگهان می‌بینی همان چیزی که سالها در جامعه مهم پنداشته می‌شد را باید متوقف کنی! 

شبیه انداختن عصای موسی! 

چیزی که با آن زندگی میکردی را باید بیاندازی! 

اول می‌ترسی!

فکر می‌کنی داری دیوانه می‌شوی! 


میفهمی مولانا هم همان را می‌گفت. عشقی که مولانا می‌گفت همان وادی بی فکری است! 


دیگر راه خروج از ذهن را یاد گرفته‌ای! 

می‌دانی چیزی است فرای فکر تو! 


و آن چیز همان تعریف نانوشتنی خداست! 

معنویت همان رفتن فرای افکار است! 

اینجا معنی سکوت را فهمیده‌ای! 

اینجا تو همان دیوانه ای هستی که مولانا می‌گفت. وقتی مولانا فریاد می‌زند که دیوانه شو یعنی از فکر بیرون بیا. 

وقتی می‌گوید مستانه شو منظورش همین است. 


وقتی می‌گویم مشاهده کن یعنی تو به محض مشاهده ی افکار از ذهن بیرون می‌آیی! 

ذهن آنجاست ولی تو داری نگاهش می‌کنی! 

پس تو چیزی هستی فرای ذهن! 

تو همان آگاهی هستی! 

تو همان خدا هستی! 

منصور حلاج درست می‌گفت! 

عیسی بر حق بود! 

امام زمان از بی فکری به بی زمانی رسیده است! 


بعد به کمک اکهارت زمان را و فکر را انکار می‌کنی. 

به کمک یوگا، از جهنم فکر بیرون می‌آیی! 


این همان معنویتِ اصیل است! 

مذاهب، زاده‌ی فکر هستند!

ترس ها، زاده‌ی فکر هستند. 

مرگ و زمان و مکان، زاده‌ی فکر هستند! 


جایی هست نانوشتنی! 

وادی معنویت! 

وادی سکوت! 

وادی خدا! 


Monday, July 10, 2023

تولد ۴۴ - کف افیون

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 تولد ۴۴ - کف افیون

***


«اقا رسول تولدت مبارک 

امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و به آرزوهات برسی 🌹🌹🥰

منتظر متن و دلنوشته سالروز زمینی شدنت هستیم»


از پیاده‌روی صبحگاهی که برگشتم در این فکر بودم که بنویسم یا نه! امروز هنوز مراقبه و یوگا را انجام نداده ام! معمولاً گنجهای ایده در زمان مراقبه می‌آید! اما خیلی هم قابل پیش‌بینی نیست! 

گاهی همین نوشتن می‌شود نوعی مراقبه! 

گاهی دیدن مرغابی ها میشود مراقبه! 

هر کاری می‌تواند مراقبه باشد! حتی غذا خوردن و کارهای بعدی اش! حتی ریدن! 


بگذریم! 

۴۴ سال پیش یک بدن به زمین اضافه شد! این بدن در اختیار من قرار گرفت! خودم ناآگاه بودم! بردار و خواهر هایم اما یادشان هست! 

روزانه صدها هزار بدن به سطح زمین می‌آید و صدها هزار بدن به زمین برمیگردد! 

حالا من چطور آمدن یک بدن آن هم در ۴۴ سال پیش را جشن بگیرم؟ کمی عجیب است! 

این بدن هم مثل تمام هشت میلیارد بدن دیگر است! همانطور غذا می‌خورد و رشد می‌کند و پیر می‌شود و می‌میرد! طبق همان قانون طبیعت! 

نهایتاً میشود دو عدد چهار رقمی و یک خط فاصله! 

١٣۵٨ _ **١۴

دو شماره‌ی دیگر هنور معلوم نیست اما مهم هم نیست! مهم این است که من و تو در وسط این خط فاصله با هم برخورد کرده‌ایم! با فهمیدن این کلمات! با فهم مشترک از نانوشتنی! 

خط فاصله‌ی من با خط فاصله‌ی تو در جایی برخورد کرد! در این تقاطع من و تو یکی می‌شویم! 

یک تقاطعی هم هست که در آنجا همه چیز یکی می‌شود! یک جایی فرای زمان و مکان! 

یک نقطه‌ی پرگار! 

یک خدا!

یک نیرو!

یک انرژی! 

یک بی‌نهایت!


به آنجا که می‌رسی اعداد و اشکال و حروف خنده‌دار می‌شوند! حرف‌ها پوچ و سطحی به نظر می‌رسند! اشک ها جاری می‌شوند! چشمها مبهوت! عقلها گیج! 

نمیدانم! 

باید از تولد و مرگ بنویسم! یا فقط از تولد! باید از مرگ نگویم! شاید کسی بخواند و نگران بشود! 

اما از مرگ نفس که می‌توانم بگویم! 

از تولد دوباره در حین زندگی که می‌توانم بگویم! 



آن تولد اول خیلی یادم نیست اما تولد ۴٢ سالگی را خوب یادم هست! وقتی درست دوسال پیش نامه‌ی پذیرش در دوره‌ی مراقبه‌ی ده روزه را گرفتم! 

ویپاسانا تولد من بود! ویپاسانا مرگ ذهن بود و تولد آگاهی!

در آن ده روز چیزی در من مرد! و چیزی زنده شد! 

این تولد اما دیگر برگشت ندارد!

تولد بدن برگشت دارد! اما تولد آگاهی برگشت ندارد! 

وقتی در مسیر بی پایان نور بی‌افتی دیگر پایانی ندارد! 

مسیر بی‌نهایت اینجاست! 

در یک چنبر تاریک یا روشن می‌افتی! تاریک و روشن هم دیگر وجود ندارد! 

دوگانگی ها محو می‌شوند! 

فقط یکی می‌ماند! 

و یک رقص دیوانه‌وار! 


رقصی که مولانا هنوز دارد! هنوز از چرخش باز نایستاده! هنوز زنده است! هنوز دقیق است! هنوز درست است! و هنوز معتبر! پس بهتر است شرح حال را از زبان مولای عشق بشنوید! 


چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون


دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون


چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید


چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون


زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد


که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون


نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را


چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون


شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را


کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون


چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا


چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون


چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم


که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون




Wednesday, February 15, 2023

داستان سفر درونی

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 داستان سفر درونی

***

اگر فرصتی بشود می‌خواهم داستان ورودم به سفر درونی را اینجا بنویسم! در مرکز یوگای لس آنجلس!

اینجا می‌خواهم از حدود ده سال پیش بنویسم. زندگی با ایگو اصلا زندگی خوبی نیست. سراسر رنج است. ذهن مدام در حال مقایسه است. مدام باید ایگوی خودت را حفظ کنی. عدم اعتماد به نفس قطعی است. چون مدام در حال مقایسه هستی. من هم مستثنی نبودم. اگرچه موفقیت هایی در تحصیل و کار و موقعیت مالی و اجتماعی داشتم اما ذهن هیچگاه سیر نمی‌شود! 

وقتی مهاجرت کردم بیشتر آن ایگویی که ساخته بودم نیست و نابود شد. هدف اصلی من از مهاجرت ساماندهی ذهنم بود. 

فرض غلط این بود که با مرتب شدن دنیای بیرون دنیای درون هم مرتب می‌شود. وقتی مهاجرت کردم دنیای بیرون مرتب تر و تمیز تر بود اما دنیای درونم بیشتر به هم ریخت. بحران هویت بسیار شدید تر از قبل شد. دیگر نمی‌دانستم چکاره هستم! 

اضطراب هایم شدیدتر شد. در آن زمان ناگهان کتاب قدرت حال اکهارت مثل آبی روی آتش نجاتم داد. 

قصد داشتم وقتی مهاجرت کردم به ویپاسانا بروم. آن اوایل تازه یک ماشین قدیمی خریده بودم. یک بار لینک ویپاسانا را برای همسرم فرستادم. ما دو نفر با هم بودیم. پشتیبان هم بودیم. نمی‌شد تنها ده روز بروم به ویپاسانا. وقتی ایمیل را فرستادم سعیده یک جواب کوتاه داد! I am not interested.

با این ایمیل؛ داستان ویپاسانای من حدود هشت سال عقب افتاد. 

گذشت و گذشت. هرچه بود مراحل رشد اولیه‌ی مهاجرت را با هر سختی ای بود طی کردیم. 

به تدریج اما فاصله‌ی فکری و ذهنی من با همسرم بیشتر و بیشتر می‌شد. 

تنش در رابطه هم وجود داشت. نارضایتی هم در هردویمان وجود داشت. رابطه نوسانی شده بود. فرکانس مشاجرات به چند روز یک بار کاهش پیدا کرده بود. 

تا اینکه یک روز دعوا بالا گرفت و من عصبانی شدم! کلا آدم آرامی هستم و به ندرت عصبانی می‌شوم. آن روز وقتی عصبانی شدم با خودم گفتم دیگر وقت رفتن است. ثبت نام کردم و کوله بارم را بستم. تقریباً بدون اینکه بگویم؛ راهی سفر شدم. نمی‌خواستم انرژی منفی رابطه را با خودم به ویپاسانا ببرم. دنبال جواب می‌گشتم. جواب این سوال که آیا باید به این رابطه ادامه بدهم یا نه. البته شرح تمام آن روزها را در نوشته‌های مربوط به ویپاسانا نوشته‌ام. 

بالاخره به ده روز ویپاسانا رفتم. یک آدم جدید بیرون آمدم. برای اولین بار فهمیدم چیزی فرای ذهن هم هست. چیزی فرای احساسات. 

وقتی برگشتم؛ رابطه‌ی من با تمام دنیا عوض شد. با دخترم و با همسرم. فهمیده بودم تمام مشکلات از ذهن است. جواب سوال این بود. چه بماند چه برود هر دو اوکی است! 

بالاخره او بعد از حدود یکسال رفت! 

وقتی دنبال ویدیو های مانک های آسیا می‌گشتم ناگهان روزی یوتیوب من پر شد از پیشنهادات سادگورو. 

سادگورو همان درسهای اکهارت و گوئنکا را می‌داد به زبانی دیگر.

درگیر انرژی سادگورو شدم! روزی چهار پنج ساعت ویدیوهای او را می‌دیدم. 

سفر هندوستان رفتم. سفر آمریکا. سفر یوگا. 

در این مسیر سختی های زیادی هست. 

باید ایگوی قبلی ات را بشکنی. 

بت بزرگ را!

خودت را!

نفس ات را باید بشکنی!

مثل یک دانه برای رشد کردن باید پوسته‌ی محافظت را بشکنی. 

هنوز در مسیر یوگا هستم!

هر روز چیزهای جدید یاد می‌گیرم. 

هر روز در تلاشم ایگوی معنوی سراغم نیاید!

مواظم زیاد حرافی نکنم!

زیاد ننویسم!