Showing posts with label نمایشنامه. Show all posts
Showing posts with label نمایشنامه. Show all posts

Wednesday, August 7, 2024

جلسات داخلیِ نانوشتنی - ۱

 جلسات داخلیِ نانوشتنی - ۱

***


قبلا نوشته هایی با سبک نمایشنامه که حاصل گفتگوی دو یا چند نفر بود داشتیم.

https://www.unwritable.net/search/label/نمایشنامه


حالا با سبک و سیاقی شبیه به همان نمایشنامه ها، صورت جلسات داخلی نانوشتنی را خواهیم داشت. یک اتاق جلسات را تصور کنید دارای یک میز بزرگ در وسط. آدمهای مختلف با دیدگاههای مختلف در اطراف میز نشسته اند و در حال گفتگو و تصمیم گیری هستند. اسامی تخیلی هستند.

این نوشته ها در واقع گزارش جلسات این نشست هاست. 


موضوع جلسۀ امروز: گسترش نانوشتنی!


۱- طرح مساله توسط جناب اظهاریان، 

دوستان ببینید، دنیا در حال جنگ است. بشر در مسیری که میرود در حال نابود کردن خودش و تمام حیوانات و نهایتا زمین است. این مسیر منجر به انفجار افراد معتاد و سیگاری و الکلی و گسترش انواع داروهای آرامش بخش و ضد افسردگی و خودکشی و ناهنجاری های اجتماعی شده. 

از گوشه وکنار جهان اخبار جنگ و قتل و تجاوز به گوش میرسد. 

باید کاری کرد. 

باید عمل کرد. 

نمیتوان فقط نشست وتماشا کرد. 

باید طرحی نو درانداخت. 

باید جهان را به جای بهتری تبدیل کرد. 

اگر کاری نکنیم گرمایش زمین، آلودگی ها، قحطی یا جنگ هسته ای اجتناب ناپذیر خواهد بود. این یک اضطرار است. حتما باید کاری کرد. در راستای گسترش صلح باید قدم برداشت. 

دیگر نمیتوان فقط به خود و خانواده ی خود و درآمد و بقای خود اندیشید. 

باید دیدمان را گسترش دهیم و آگاهی را گسترش دهیم. 

قطعا هم باید کوچک شروع کنیم و از خودمان شروع کنیم. یعنی هر نفر از خودش. 

حالا که ما در کمپانی نانوشتنی کار میکنیم باید از خودمان شروع کنیم. 

باید خودمان را به جهان بشناسانیم. 

باید تولیدات فرهنگی و معنوی مان را به زبانهای مختلف ترجمه کنیم و به گوش مردم جهان برسانیم. 

باید لینک های نانوشتنی را در همه جا پخش کنیم. باید از خوانندگان وفادارمان شبیه شبکه های هرمی درخواست کنیم لینک را برای چند نفر بفرستند. 

باید با آدمهایی که در زمینه های آگاهی بخش کار میکنند همکاری را شروع کنیم. 

باید تیم بشویم. باید با معلمان یوگا و صفحات آگاهی همکاری کنیم. 

تک تک ما باید یک معلم معنوی باشیم. باید زندگی خودمان را وقف گسترش آگاهی کنیم. باید با تاریکی و جهل بجنگیم.

باید با تمام دوستانمان زنگ بزنیم و آنها را تشویق به خواندن نانوشتنی کنیم. 

باید کتاب چاپ کنیم.


۲- پاسخ آقای خاموشیان،

آقای خاموشیان کاملا خاموش و آرام در حال گوش دادن است. 

وقتی آقای اظهاریان صحبت هایش تمام میشود همه منتظر هستند که آقای خاموشیان صحبت کند ولی ظاهرا ایشان در سکوت خودشان مانده اند. 

سکوتی ترسناک کل اتاق جلسات را در برمیگیرد. 

همه ی نگاهها به سمت آقای خاموشیان است. 

آقای خاموشیان در حالی که آرام است اما نسبت به تمام امور آگاه است. 

بالاخره با اصرار دیگران شروع به سخن گفتن میکند. 


دوستان ببینید! لطفا آرامش خودتان را حفظ کنید. 

ما یک وظیفه بیشتر نداریم و آن آگاهی است. 

وظیفه ی اصلی ما آگاه ماندن و بودن است. 

این بودن که نوعی مراقبه است کافی است. نیازی نیست دست به هیچ عملی بزنیم. درست مثل بودا ابتدا باید خودمان مراقبه کنیم.

اگر تک تک ما مراقبه کنند آنگاه تمام مشکلات بشر حل میشود. 

همه چیز از درون ما شروع میشود. 

آیا شما جنگ درونی خودتان را از بین برده اید؟ 

آیا آرامش صد درصد دارید؟ چطور وقتی هنوز در درونتان ناآرامی هست میخواهید صلح در جهان ایجاد کنید؟

هر کسی بایداز خودش شروع کند. 

برای تغییر دنیا باید خودمان را تغییر دهیم. 

ابتدا تغییر خود. این اولین و سخت ترین مرحله است. 

خدای عادلی بر جهان حکمرانی میکند.

به عدل و برنامه ی خداوند شک نکنید. حتی اگر در ظاهر ظلم و بدی میبینید و رنج را می بینید بدانید حکمتی الهی در کار است. 

بهتر است روی ایمان خودتان کار کنید. 

روی شادی خودتان کار کنید. 

تنها مسوولیت شما شاد زیستن است. این به معنای بی تفاوتی نیست. این به معنای خودخواهی نیست. 

اگر تک تک شما بزرگ شوید با کل دنیا یکی میشوید. 

شما کل دنیا هستید. اگر شما شاید شوید کل جهان شاد میشود. 

از خودتان شروع کنید. 

شما پیامبر یا ناجی جهان نیستید. 

سعی کنید همواره آرام و آگاه بمانید. در حالت مراقبه بمانید. این راه نجات است. به دیگری کاری نداشته باشید. دیگری ای وجود ندارد. 

به درون بروید. به مبدا خود متصل شوید. 

به مبدا و خدای جهان اعتماد کنید. توکل کنید. 

انرژی صلح شما خود به خودبه تمام جهان ساتع میشود. خودش منتشر میشود. شما آگاهی خودتان را بالاببرید. 


با این صحبت های آقای خاموشیان ناگهان کل جلسه در سکوتی سنگین فرو میرود. 

همه به درون خودشان باز میگردند.  

آدمها تک تک در حالی که به درونشان فرو رفته اند و غرق خودشان هستند با قدمهایی آرام و مراقبه گون جلسه را ترک میکنند. 

فقط یک نفر میماند!


٣- آقای نویسنده!

آقای نویسنده که تا الان سخت مشغول نوشتن دستور جلسه بود در حال پایان دادن به صورت جلسۀ امروز است. 

با خودش زیر لب میگوید،‌ همه آمدند و رفتند. 

آقای اظهاریان و خاموشیان حرف هایشان را زدند و رفتند. 

تنها کسی که ترکیب همه بود من بودم. 

منی که بی سر و صدا فقط نشستم و نوشتم. 

من مهمترین کار را کردم. 

من صدای این جلسه را به گوش دیگران میرسانم. 

دیگران فقط حرف زدند ولی من مینویسم و پخش میکنم.

کار اصلی را من کردم. 

بهتر است دیگر کارم را تمام کنم و بروم. 


نوشتن از نانوشتنی کاری است متناقض. همانطور که تناقضی بین جناب اظهاریان و خاموشیان بود.

اما من به کار خودم ادامه میدهم. 

شاید روزی کسی بفهمد اهمیت کار من چقدر زیاد بود. 


پایان صورت جلسه

کمپانی بزرگ نانوشتنی

 

Thursday, June 27, 2024

اعترافات گالیله

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 اعترافات گالیله

***


مدتی است در یک دوراهی هستم. 

١- ماندن در این شهر و هماهنگ شدن با تمام شرطی شدگی های این جامعه و معامله کردن با آدم‌هایی که اکثراً همدیگر را نمی‌فهمیم. معامله کردن با همسر اول و بودن در نزدیکی دخترم تارا. 


٢- رفتن از این شهر، یک زندگی ساده و معمولی در تهران یا در آشرامی در آمریکا یا در هند. البته این زندگی هم مستلزم هماهنگ شدن با افراد همان جوامع است. شاید کمی کمتر یا بیشتر. 


٣- گزینهء اکستریم آن می‌شود فرار از جامعه و زندگی در جنگل! این گزینه فعلاً برای من با این توانایی های جسمی و روحی عملی نیست. 


برای گزینهء اول باید به یک توافقی با همسرم و جامعهء کانادا برسم. تقریباً هر روز سعی میکنم با او یعنی مادر دخترم ارتباط بگیرم. رسیدن به یک فهم مشترک برایمان (احتمالا برای او) تقریباً غیرممکن است. ده سالی بود از او می‌خواستم فرزند بیاورد. حالا هم برای بودن با دخترم باید تلاش کنم! 


او برنامه‌های این جامعه را کاملا برداشته و قبول کرده و با آنها زندگی می‌کند. مثل اکثر آدم‌ها. 

حرفها و نوشته‌های من هم پرت و پلا به نظرش می‌رسد. معمولاً حوصلهء شنیدن ندارد. و فقط می‌خواهد برود به اصل مطلب. و اصل مطلب در این جامعه چیست؟ بله. پول! مابقی حاشیه است و اتلاف وقت. و این موضع اکثر افراد این جامعه است. 


برای رسیدن به توافقی با او باید از دید او نگاه کنم. این خودش می‌شود اعترافات. معمولاً چون حوصلهء شنیدن این حرف‌ها را ندارد تصمیم گرفتم اعترافات و حرفهایم را با صفحهء خالی بزنم. شاید هم کسی بخواند! 


از دید او من مشکل دارم. احتمالا مشکل روانی. از دید او من کار نمیکنم. از دید او من به درد زندگی خانوادگی نمی‌خورم. به درد زندگی اجتماعی هم نمی‌خورم. از دید او من همه چیز را از دست داده‌ام. همه چیز از نظر او کار و موقعیت اجتماعی و خانواده است. از نظر او من قابل ترحم هستم. 

همسر من نمایندهء تعداد زیادی از مردم این جامعه است. 


حالا اگر با این فرضیات جلو برویم اینطور ادامه می‌دهم. می‌گویم قبول. 


فرض کن من پایم شکسته و مدتی باید روی ویلچر بنشینم تا درمان شوم. تا وقتی روی ویلچر هستم تحمل کن. بعد که خوب شدم دوباره راه می‌افتم. ( و من واقعا این حرف را زدم)


شاید از نظر او من اسکیزوفرنی دارم و باید درمان حرفه‌ای بگیرم. (این هم مکالمه‌ای واقعی بود) این را هم قبول می‌کنم و می‌روم با روانشناسان و روانپزشکان گپی می‌زنم! فقط امیدوارم من را به تخت و برق و لیتیوم نبندند!


یادمان باشد من اینجا سعی در دفاع از خودم ندارم. می‌خواهم از دید او و جامعه به خودم نگاه کنم! قرار نیست هویتی دل‌خواه برای خودم بسازم! 


حالا حرفهایی که می‌خواستم به او بگویم را اینجا می‌نویسم. همین. 


اعترافاتی برای بازی کردن در زمین همسر و جامعه! 


این حرف‌ها برایم یادآور اعترافات گالیله است. گالیله ای که برای حفظ جان خودش علی رغم دانستن, گفت زمین مرکز جهان است! و حالا متن اعترافات:


اعتراف می‌کنم که مدتی دچار توهم شده‌ام. یک نوع مشکل روانی. مدتی افکاری شبیه افکار معنوی سراغم آمد. چیزهایی نوشتم. پراکنده گویی هایی کردم. توهم زدم. از جامعه پرت شدم. 

دو سه سالی مثل دیوانه ها نشستم و مراقبه کردم. 

شبیه آخوند ها حرف زدم. 

از خدا و امام زمان و توهماتی شبیه این حرف زدم. 

لطفاً من را ببخش. 


قول میدهم دست از این خول بازی ها بردارم. من هم شبها سر ساعت بخوابم. صبح ها هم سر ساعت بیدار شوم و سر کار بروم و حداقل ماهی اینقدر دلار تقدیم خانواده کنم. 

در مقابل تو اجازه بده اینجا بمانم و دخترم را هر از گاهی ببینم. گاهی اجازه بده دخترم با من بیشتر بماند. 

قول می‌دهم ریش هایم را بزنم. مثل بقیه لباس بپوشم. 

موقعیت اجتماعی معمولی خودم را حفظ کنم. 

قول می‌دهم سر به راه بشوم. قول می‌دهم مثل بقیه سرم را بیاندازم پایین و دهانم را ببندم و کار کنم. 


البته این اعترافات هنوز برای او کافی نیست. چون من ریسک دارم. من قابل اعتماد نیستم. ممکن است دوباره برگردم به نقطهء اول. دوباره فیل ام یاد ویپاسانا و آشرام و هندوستان کند. ممکن است دوباره بگذارم و بروم! برای او ریسک دارم. دردسر دارم. این را هم می‌دانم. 


با این اعترافات در دادگاه شاید حس ترحم او برانگیخته شد. شاید دادگاه حکم به اسکیزوفرنی بدهد و من را تبرئه کند! 


اما باز دارم کار خودم را خراب می‌کنم! این نوشته‌ها خودش سندی می‌شود بر عدم صداقت من در اعتراف! 

گالیله هم در دادگاه دروغ گفت! 

راستی خیلی ها من را هم دروغگو می‌دانند! 

تا جرمم سنگین تر نشده بروم! 

و حتما اولین خواستهء او و جامعه از من پاک کردن تمام این نوشته هاست! 

یعنی حذف بیش از بیست سال نوشته!

حذف گذشته و هویت نویسنده!

که البته کاری معنوی و خوب است. در جهت حذف گذشته و کشتن نفس. 


احتمالا گالیله هم تعهد داد دیگر به آن تلسکوپ لعنتی دست نزند و به جای آن در کلیسا انجیل بخواند! 







Monday, January 15, 2024

تراپیِ امروز

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 تراپیِ امروز

***

دوستی توصیه کرد تراپی کنم. قطعا هم از روی عشق و محبت. هر کسی آنچه خوب می‌داند را به دیگران توصیه می‌کند. او هم با عشق و صداقت این توصیه را کرد. من هم قبول کردم. قبول کردم که نمی‌دانم تراپی چیست اما حتماً امتحان می‌کنم. 

حالا در حال چیدن مقدمات تراپی هستم. گفتم قبلش کمی ذهنم را برای تراپی آماده کنم. چطور؟ با نوشتن! 


فرض کنیم تراپی حرف زدن با یک انسان است. آن انسان یک آگاهی است که می‌تواند تو را به خودت نشان بدهد. یعنی از بیرون مسائل تو را ببیند و به تو نشان بدهد. مثل آیینه. بعد که تو خودت را در آیینه دیدی میتوانی مساله ات را راحت حل کنی. 


تراپیست ها خیلی به حریم خصوصی اهمیت می‌دهند و حرف ها پیش خودشان می‌ماند. اما من سال‌هاست که حریم خصوصی ذهنم را باز کردم. سالهاست که دریچه ای به ذهنم گشودم تا تمام دنیا و خودم ذهنم را ببینیم. 


من از بیرون می‌توانم ذهن خودم را ببینم. دیگران هم می‌توانند ببینند. 

هرکسی از دریچه ی ذهن خودش ذهن من را هم می‌بیند. پس آنچه خودش میدانست را می‌داند. بیشتر نه! 

پس جای نگرانی از حریم خصوصی نیست. 

برای درصد بزرگی از خوانندگان، این ذهنِ من، در هم و بی معنی است. هیچ اشکالی ندارد که آنها ذهن من را اینطوری ببینند. 

درصد بالایی هم اصلا حال خواندن ندارند. آنها در عجله فقط کلمات را مرور می‌کنند و به معانی پشت آن اصلا پی نمی‌برند. این هم اشکالی ندارد. 


دوستان زیادی دارم که تراپی می‌کنند خیلی ها هم قرص های ضد افسردگی مصرف می‌کنند. من هم می‌نویسم. کسی را قضاوت نمی‌کنم. 

بگذریم! یک تلفن کمی افکارم را منحرف کرد ولی باز می‌گردم به تراپی. 


در یوگا سالهاست که تمرین می‌کنم خودم را یعنی ذهنم را از بیرون ببینم. 

ذهنی که به سرعت کار میکند و مسأله ایجاد می‌کند. ذهنی که افسوس گذشته و اضطراب آینده برایت می‌آورد. 


حالا در این تراپی که با صفحه‌ی سفید انجام می‌دهم و با کل آگاهی هایی که به این متصل می‌شوند حرف می‌زنم. برویم با هم به این جلسه‌ی تراپی بپردازیم. 


تراپیست: 

سلام جناب شهراد. واریزی شما دریافت شد. بفرمایید! حدود یکساعت وقت داریم. ( ایشان نیتشان علاوه بر کسب درآمد برای گذران زندگی، قطعاً خیر هست و کمک به دیگران. البته احتمالا مثل همه، در مشغله های ذهنی خودش غرق است و این را نمی‌خواند! اگر تراپیستی پیدا بشود که اینها را بخواند خیلی دوست دارم حضوری یا تلفنی با او حرف بزنم. )


ذهن من:

سلام. می‌توانم مساله را برایتان از ابتدا توضیح بدهم. چند سال پیش تصمیم گرفتم به کانادا مهاجرت کنم مهاجرت کردیم و بچه‌دار هم شدیم. دخترم حدود ۶ سال دارد. الان به خاطر قوانین اینجا دخترم با مادرش زندگی می‌کند و اجازه‌ی تغییر محل زندگی و حتی مسافرت ندارد. حالا اگر بخواهم در نزدیکی دخترم باشم باید در این شهر زندگی کنم. 

زندگی در این شهر هم مساوی است با سازگار شدن با هزینه‌های اینجا و آن هم یعنی سی چهل سال کار در سیستم اقتصادی اینجا. 

من هم چون یک بار زندگی می‌کنم و نمی‌خواهم این یک بار را به بردگی اقتصادی بگذارنم بین دوراهی مانده‌ام. 

قبلاً در مورد کار و اقتصاد زیاد نوشته‌ام!


https://www.unwritable.net/search/label/پول?m=1


البته قبلاً در مورد دوراهی های ذهن نوشته‌ام. 


https://www.unwritable.net/search/label/ذهن?m=1


ذهن مدام دوراهی می‌سازد. در واقع در لحظه دو راهی وجود ندارد. لحظه همیشه هست. یا هماهنگ و همراستا می‌شوم یا نه. من هم تصمیم گرفته‌ام همیشه آگاه و هماهنگ با لحظه بمانم. 

مقداری پول دارم که چند سالی به صورت معمولی زندگی کنم. شاید هم کاری و جایگاهی پیدا شد. با لحظه پیش می‌روم و به آینده اعتماد دارم. 


اینجا اکثر آدم‌ها اولویت اولشان بقاست. من هم اگر توانستم بقا پیدا کنم می‌مانم. اگر نه باز می‌گردم به ایران و آنجا تقریباً بقا می‌توانم داشته باشم. دوری دخترم را هم هر وقت اتفاق افتاد تجربه می‌کنم. 

لازم نیست از ترس حسی در آینده الان بترسم. 


روز هایم خوب و سرشار است. چه اینجا و چه در ایران و چه در هر کجای جهان! 

حس هایم و افکارم اگرچه گاهی آزار دهنده می‌شوند ولی آن را هم می‌پذیرم. 

معمولاً با خودم در صلح و پذیرش هستم. 


نوعی پذیرش و تسلیم دارم. شاید کسی درک نکند. برای خودم اما معنی دار است. کلمات تا حدود کمی می‌توانند توضیج بدهند. 

هر کسی معنی خودش را از زندگی و پذیرش و تسلیم و مرگ دارد. 

هر کسی تجربه‌ی منحصر بفرد خودش را دارد. 

من نمیتوانم به کسی بفهمانم که 

پذیرش یعنی چه، اعتماد به هستی چیست، مسولیت شخصی و جهانی یعنی چه! 

یوگا چیست! 

سکوت چیست! 

دیدن مداوم ذهن چیست! 

دیوانگی چیست! 

مولانا و حافظ چه می‌گفتند. 

شُکر چیست. 

لحظه چیست! 

پس بهتر است قطار کلمات را همین‌جا متوقف کنم! 


تراپیست:

ممنون جناب شهراد! 

جلسه ی خوبی بود! باید به مشتری بعدی برسم! 

حتماً جلسه‌ی بعدی را زودتر پرداخت کنید! 

خداحافظ!


من:

خداحافظ!🙃





Wednesday, December 6, 2023

مصاحبه‌ی شغلی

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 مصاحبه‌ی شغلی

***

در فضای جامعه‌ی کانادا، آدم‌ها را برای انجام مصاحبه شغلی تربیت می‌کنند. یک سری سوال هست که مصاحبه کنندگان می‌پرسند و یک سری آدم تمرین می‌کنند که برای آن‌ها جواب از قبل تعیین شده، آماده کنند. اگر در آمریکای شمالی کارمند هستید، حتماً این پروسه ها را تجربه کرده‌اید! 


اینجا می‌خواهم یک مصاحبه شغلی فرضی را انجام بدهم! 


مصاحبه کننده : سلام بفرمایید، شما نیاز به شغل دارید؟

سلام. خیر! 

نیاز به شغل ندارم. اما نیاز دارم با جامعه در ارتباط باشم. ارتباطم با اطرافیان هست و با شما! از طریق دیداری و نوشتاری! گاهی حضوری صحبت می‌کنم و گاهی هم می‌نویسم. می‌دانید شاید این مصاحبه را هم نوشتم!


چرا دنبال کار هستی؟

دنبال کار نیستم. یک درآمد کمی دارم که می‌توانم زندگی ساده‌ای را با آن تامین کنم. زیاد نیازی به اعتبار اجتماعی شغلی یا خرید این چیز و آن چیز ندارم. اما دوست دارم در جامعه باشم و با دیگران در ارتباط باشم. دوست دارم جریان انرژی به دیگران بدهم و بگیرم. پول هم یکی از انواع انرژی است. اگر بگیرم و بدهم خوب است. 


چرا کمپانی ما را انتخاب کرده‌ای؟

کمپانی شما یک کمپانی فرضی است. شرکت شما شرکتی است که به زمین آسیب نمی‌زند و مستقیماً به گسترش آگاهی و به بهبود زندگی انسان ها و بقیه‌ی موجودات روی زمین کمک می‌کند. آدم‌های کمپانی شما برای پول کار نمی‌کنند بلکه با عشق و از روی لذت کار می‌کنند. روح خلاقیت و سازندگی در کارمندان شما به وضوح دیده می‌شود. آنها نه از سر اجبار و برای گذران زندگی بلکه از روی عشق به تمام موجودات کار می‌کنند. شبیه شرکتهای غیرانتفاعی. حتی اگر پول به آنها ندهند باز هم کار می‌کنند. 


به چه چیز هایی علاقه داری؟

به مباحث انسانی و رشد انسان‌ها و خودم. به خودشناسی و یوگا و مراقبه و آگاهی رسانی. 

معتقدم انسان مشکل اصلی زمین است. با دیدن این همه بی عدالتی و جنگ و فقر و آسیب های روانی و اجتماعی و تغییرات محیط زیستی مگر می‌توانم علاقه‌ی دیگری داشته باشم! 

دنیا دچار نوعی اضطرار است. شاید قحطی و جنگ و نهایتاً نادانی بشر، منجر به نابودی تمدن ما و حتی اکوسیستم زمین بشود. 

ممکن است قبل از شبیه کردن مریخ به زمین، زمین را شبیه مریخ کنیم! خشک و لم یزرع! 

این داستان نیست و واقعی است! کمی دیوانه‌ام و برای زمین احساس مسوولیت دارم! 

زیاد به فکر رفاه خودم و خرید قسطی ماشین و خانه برای خودم نیستم. 

دنبال گروهی هستم که آن‌ها هم همین ایده را داشته باشند. 


چطور به زمین و موجودات آن کمک می‌کنی؟

با کمک به خودم. یعنی خودم سعی می‌کنم آگاهانه و سالم زندگی کنم. با یوگا و مراقبه راه درست زندگی کردن را لحظه به لحظه می آموزم و جلو می‌روم. 

این کار را که بکنم به هدف می‌رسم. یعنی خود زندگی من می‌شود یک الگو. شاید ٨ میلیارد انسان را نتوانم تغییر بدهم اما یکی را می‌توانم تغییر بدهم. برای هشت میلیارد تغییر باید از عدد یک عبور کرد و آن یک خودم هستم. 


چه کارهایی بلدی؟

طبیعی بودن را تقریباً بلدم. صداقت را با خودم بلدم. گاهی می‌نویسم و سعی می‌کنم با صداقت باشد. 

گوش دادن را دارم تمرین می‌کنم. 

حساس بودن را در مراقبه ها کمی تمرین کردم. حساس بودن نسبت به دیگری! نسبت به انسان‌ها و خودم. نسبت به حیوانات و گیاهان. نسبت به مادر زمین! 

ذهن را کمی شناخته‌ام. ذهن انسان که بزرگترین ظهور خلقت و بزرگترین ابزار ماست. 

می‌دانم. با ذهن می‌توان دنیایی شبیه بهشت تخیلی را ساخت. زمین را با ذهن آرام و سالم می‌توان بهشت کرد. 


اگر ما به تو کار ندهیم چه می‌کنی؟

به کار اصلی خودم که ماندن در آگاهی است ادامه می‌دهم. گاهی می‌نویسم. می‌روم جایی که بتوانم بدون دغدغه بنویسم و باشم! 

زمین به اندازه‌ی کافی جا دارد. تمام دنیا در آمریکای شمالی خلاصه نمی‌شود. 

آسمان در همه جا رنگ عشق است! 

در عشق می‌مانم تا زمان رفتن به زمین فرا برسد! تنها و عریان آمده‌ام، چه اشکالی دارد تنها و عریان می‌روم! اما با عشق و لذت! 

شاید حافظ بخوانم یا مولانا! 

شاید مراقبه کنم. شاید یوگا کنم. شاید به آشرامی بروم یا معبد تانترایی در هندوستان! 

من آماده‌ام برای هر کاری. خودِ زندگی را وقف کرده‌ام. اگر مشتری ای نبود می‌نشینم و لذت می‌برم. 

می‌نویسم. می‌دانی. نوشتن برایم لذت بخش است! اصلاً همین مصاحبه را هم دارم می‌نویسم! 

خودم به خودم کار می‌دهم! 

نیازی به هویت کاری ندارم. اصلاً نیازی به هویت ندارم. هویت نانوشتنی برایم کافیست.