Showing posts with label تارا. Show all posts
Showing posts with label تارا. Show all posts

Monday, July 29, 2024

عدالت نامه -۳- ترس

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 عدالت نامه -۳- ترس

***


موضوع این نوشته در ادامۀ دو عدالت نامۀ قبلی است اما بیشتر مربوط به اتفاقات درونی خودم است تا بیرون.

انسانها در اثر ذهن، از هم جدا میشوند و در اثر همان ذهن احساس ترس میکنند و در اثر همان ذهن هم با یکدیگر میجنگند.


اگر من بتوانم بر ذهن آگاه بشوم از حس های جداشدگی و حس ترس رها میشوم. همینطور به صلح درونی میرسم که مقدمه ای است برای رسیدن به صلح بیرونی.


اگر من در درون به صلح درونی برسم از بیرون کسی نمیتواند صلح درونی من را از بین ببرد. شاید کسی بتواند جسم من را از من بگیرد ولی صلح درونی را نمیتواند بگیرد. پس کار اصلی در اینجا شناخت و مشاهده ی ذهن است و ترسهای درونی آن. 


ترسها ساخته و پرداخته ی ذهن هستند. 

آدمهای از مبدا دور افتاده، ناچارا در ترس زندگی میکنند و این ترس آنقدر همه گیر شده که تقریبا کسی حتی متوجه آن نمیشود. 

این که انرژی بشر صرف جنگیدن در دادگاه ها و اسلحه سازی ها و جنگ های کوچک و بزرگ میشود حقیقتی است که در اثر عدم آگاهی به ترس های ذهنی بوجود آمده. 


تجربه های من هم در این زندگی از جمله تجربۀ ترس، راهی است برای آگاه شدن به ذهن و ترس.

شییر کردن مسیر من در راستای حل کردن ترس ها، شاید به حل شدن ترس جهانی بشر کمک کند. 

پس کاری که اینجا انجام میدهم در واقع مشاهده و رفتن به سوی حل شدن ترس هاست. 


یکی از ترسهایی که مدتی است دچارش هستم ترس از آینده است. یا به عبارت دقیقتر ترس از داشتن حسی در آینده.

و آن حس چیزی نیست جز «حس دلتنگی و از دست دادن تارا دخترم»


قطعا من اولین نفری نیستم که این ترس را تجربه میکند. در تاریخ، انسان های زیادی از پدر و مادر و فرزند خودشان دور شده اند. 

ترس یعنی تصور چیزی در آینده.

این تصور دلتنگی از تارا دخترم توسط خودم ایجاد میشود و توسط خیل عظیمی از اطرافیانم. آدمهای خوبی که خودشان در ذهن و ترس گیر هستند و به سادگی و با چند جمله این ترس هایشان را به سمت من پرت میکنند. یعنی آینده ای از من که از تارا دخترم دور هستم را تصور میکنند و به سمت من پرتاب میکنند. آینده ای که من در در آن قربانی هستم. 


تنها راه غلبه بر این ترس هم، آگاه شدن و نگاه کردن به آن است. نگاه کردن، مستقیما در چشم ترس. 

گاهی نوشتن به صورت صریح و علنی در مورد ترس. 


قاضی دادگاه میخواهد شغلش را طوری انجام بدهد که خوب به نظر برسد. شغلی به شدت پیچیده و خطرناک. قاضی ای که احتمالا به خاطر جاه طلبی چنین شغلی انتخاب کرده و حالا برای حفظ جایگاه خودش باید طبق برنامه ی ذهنی جمعی ای که با آن شرطی شده عمل کند. 

قاضی احتمالا آنقدر قانون و ماده و بند و بالادستی و ملاحظات دارد که اصلا نتواند صدای وجدان درونی خودش را بشنود. چنین قاضی هایی حکم به هر چیزی میدهند. حتی مثلا اعدام حلاج ها و عیسی ها. اما حلاج ها و عیسی ها قربانی نیستند چون از ترس رها شده اند. 

 

وکیل هم بیزینس خودش را دارد. او دنبال مشتری است و پولی که مشتری به او میدهد. شغل وکیل همیشه برایم عجیب بوده. یعنی میشود حق را با پول معاوضه کرد؟ ولی ظاهرا وکیل میتواند. همیشه از این که وکیل بشوم و بخواهم حقی را ناحق کنم در شگفتی بوده ام. کما این که یک وکیل اصلا به وجود عدالت قايل نیست. چون اگر عدالت جهانشمول را قبول داشته باشیم دیگر وکیل موضوعیتی ندارد. و من به عدالت جهانشمول لحظه معتقدم.


این عدالت جهانشمول، شامل دختر من هم میشود. یعنی خدایی هست که بهترین مسیر را برای تارا هم میخواهد و میداند. حتی اگر در ظاهر این مسیر، دوری از پدرش باشد. همان خدایی که برای من خواست که از شش سالگی از پدر دور باشم شاید برای تارا هم چنین چیزی بخواهد. من نمیدانم. 

به عدالت آن خدا اذعان و اعتراف میکنم و به همان خدا توکل دارم. 


میدانم خدایی که به من توهمْ بودنِ  آینده را فهمانده، میتواند آینده را هم بسازد. 

درست زمانی که به آن شک میکنم دچار شک و ترس از آینده میشوم. یعنی درست در لحظه ای که از مبدا خودم دور میشوم.

اگر به مبدا و خدا نزدیک باشم ترس ها از بین میروند و این تمرین من است. 

ترس از آینده ای که در آن تارا از من دور است را کنار میگذارم. 


در مقابلِ قاضی و وکیل و مادر تارا، تنها وظیفه ی من متصل ماندن به خدای خودم است. 

همانی که عدالت نهایی را اجرا میکند. 

اگر ذره ای به آن خدا شک داشته باشم در دادگاه خودش را نشان میدهد. 

و ممنون و شکرگزارم که در چنین آزمایشی قرار گرفته ام. 


آدمهای مختلفی در سنین مختلف و جاهای مختلف من را از آینده ای میترسانند که خودشان میترسند. وجالب اینجاست تمام این آدمهای درگیر ترس، هیچ حرکت و کمکی هم جز ترساندن، بلد نیستند. 

بزرگترین لطف آنها این است که مثلا در ظاهر و از روی دوستی من را از آینده بترسانند. آینده ای که خودشان از آن میترسند. 


رابطه ی خودشان با فرزندانشان را، در مورد من فرافکنی میکنند. البته نه از روی غرض بلکه از سر ناچاری. چون ترس مسری است. آنها ترسشان را بدون اینکه خودشان بخواهند گسترش میدهند. 

حالا کسی که ترس از گرسنگی داشته باشد آن را گسترش میدهد و کسی هم که ترس از تنهایی و دلتنگی داشته باشد همان را گسترش میدهد و به دیگران فرافکنی میکند.


وظیفه ی من چیست؟ 

وظیفه ی من نه تغییر دادن تاراست، نه مادر تارا، نه قاضی، نه وکیل و نه دوستانم. 

من یک وظیفه دارم و آن شناخت ترسهای خودم است. 


و درست در همین نوشته، ترس از آینده ی خودم را به وضوح نوشتم و به آن بصورت مکتوب آگاه هستم. 

شاید مقداری هم ترس از گرسنگی در آینده دارم. 


این دو ترس را دارم و به آنها آگاهم. 

با دیدن و آگاه شدن به آنها بلافاصله اهمیت و قدرتشان را از دست میدهند. 


پس این ترس ها، هست. 

من نگاهشان میکنم.

من چه در دادگاه و چه در تنهایی و چه در ارتباطاتم با دیگران فقط به این ترسها آگاه میشوم.

این آگاهی که همراه با آگاهی به لحظه و خداست مهمترین کار من و مهمترین موفقیت من است. 


آگاهی، خیلی کارها میکند. 

آگاهی، که نام دیگر خداوند است و همه چیز در ید قدرت اوست. 

Thursday, June 27, 2024

ترس و آز

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 ترس و آز

***


دیشب بعد از مدتها فیلم دیدم. فیلم دیدن را معمولاً فرار از لحظه و افکار و احساسات شخصی میدانم و کم فیلم می‌بینم اما این بار به توصیهء یک دوست و با دخترم تارا این فیلم را دیدیم. 

نام فیلم: اثری از خود به جا نگذار Leave no Trace

https://www.imdb.com/title/tt3892172/


(هشدار لو رفتن داستان فیلم) 

شخصیت اصلی فیلم مردی است که نمی‌تواند در شهر زندگی کند. نمی‌تواند وابستگی های زندگی شهری و قوانین آن را تحمل کند. نهایتاً او از دخترش جدا میشود و به جنگل  بازمی‌گردد. 

شخصیت این مرد را کاملاً درک میکنم و می‌فهمم. شاید شباهت‌هایی هم به او دارم. 


وقتی به ذهن و داستان های آن و شرطی شدگی های ذهن پی ببری تمام قوانین و قراردادهای اجتماعی برایت مسخره و بی معنی می‌شوند. وقتی از چنگ این شرطی شدگی ها رها بشوی، زندگی در بین آدمهای شرطی شده برایت سخت می‌شود و معمولاً این جور آدمها یا به میل خود یا توسط جامعهء شرطی شده، به حاشیه رانده می‌شوند. 


وقتی شرطی شدگی ها را از بین میبری زندگی مردم جامعه برایت دیوانگی به نظر می‌رسد و همینطور از نظر جامعه هم تو دیوانه به نظر میرسی. 


اما داستان ترس و حرص چیست. 

در اقتصاد میدانیم که که اقتصاد بر مبنای دو عامل ترس و حرص کار می‌کند. 

Fear and Greed


تمام زندگی مادی و پروسه ء بقاء و چرخ اقتصاد بر این دو اصل استوار است. ترس و آز. 

مثلاً آدمها از ترس فقر کار می‌کنند و برای حرصِ رسیدن تلاش می‌کنند. معمولاً از این دو حالت خارج نیست. 

ترس در اثر تخیل ذهن از گذشته و تصور چیزی ترسناک در آینده پیش می‌آید. 

حرص و ولع هم در اثر خواستن و عطش ذهن برای رسیدن به چیزی در آینده. 


حال در مسیرهای معنوی مثل مسیر مراقبهء ویپاسانا که توسط بودا تعلیم داده شد دقیقاً روی این دو کار می‌شود. در ویپاسانا به آن می‌گویند 

Craving and Aversion

ترجمه می‌شود خواهش و تمنای ذهن و بیزاری یا خواسته‌های ذهن


در مراقبهء ویپاسانا تمرین این است که به هیچکدام از این دو نرویم. 

نه به وادی خواستن و نه به وادی بیزاری. 

که در واقع همان حرص و ترس است. 


تمرین اکثر مکاتب معنوی بسیار شبیه این است. 

مثلاً در یوگا شخصیت و هویت های کاذب را از بین می‌بریم و گذشته و آینده را هم از بین می‌بریم. 

گذشته همان چیزی است که ترس ایجاد می‌کند و آینده همان چیزی است که حرص و خواستن ایجاد می‌کند. 

وقتی هویت را کمرنگ کنی و گذشته و آینده را هم کمرنگ کنی شبیه یک کودک دو سه ساله می‌شوی. 

کودکی که در لحظه است و گذشته و آینده ای ندارد. 

بالطبع حرص و ترسی هم ندارد. 

یک کودک کاملاً معنوی است اما خودش خبر ندارد. 

در مسیرهای معنوی به صورت آگاهانه شبیه کودک می‌شویم. 


در کتاب زمین جدید اکهارت هم، اولین مشخصهء ایگو یا نفس «خواستن» تعریف می‌شود. 


درتعالیم عرفان اسلامی هم، استغنا و بی ارزش دانستن دنیا و ابن الوقت بودن توصیه شده. مبارزه با نفس توصیه شده. یعنی کمرنگ کردن نفس. 

مثلاً در تعالیم مولانا هم نفس، بزرگترین دشمن شناخته می‌شود. 


این تعالیم درست نقطهء مقابل جامعه و اقتصاد است. در جامعه تو باید هویت هایی به خودت بگیری. باید برای آن هویت ها بجنگی. باید در مسابقه، دیگران را عقب برانی. باید از ترسِ عقب ماندن مدام بدوی. باید برای حرص رسیدن تلاش کنی. 

سخنران های انگیزشی و سمینارهای موفقیت همه در تقویت حرص و خواستن تاکید می‌کنند. تقریباً همه شان توصیه می‌کنند خواسته‌هایت را بنویس و با داد و فریاد به سمتشان بدو. سمینارهای تونی رابینز و احتمالا گروههای مشابه مثل لندمارک و بیزینسهای مبتنی بر شبکه اینطور کار می‌کنند. استفاده از ترس و آز برای به حرکت در آوردن آدم‌ها. 

جملهء آن اقتصاد دان معروف یادمان هست. 

Greed is Good

حرص و آز خوب است


اینها مشاهدات من بود از جامعه و همینطور بررسی مکاتب معنوی و تجربیات شخصی خودم. 


راستش را بخواهید درست و غلطی وجود ندارد. 

یکی از تعالیم معنوی، توجه به مرگ است. 

با مرگِ بدن، همهء چیزهای مربوط به دنیا و تمام ترسها و خواستن ها تمام می‌شود. 

مرگ، شخصی ترین کار دنیاست. 

این هم یک انتخاب شخصی است که به مرگ فکر کنید یا نکنید. 

داخل شرطی شدگی های جامعه بمانید یا از آن خارج شوید. 

در لحظه بمانید یا برای آینده برنامه‌ریزی کنید. 








Wednesday, April 17, 2024

برای تارا، همه‌ی آدم‌ها و خودم!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

برای تارا، همه‌ی آدم‌ها و خودم!

***

تارا فرزند بیولوژیکی من است. قرار بود در مورد تارا صحبت کنم که گفتم بنویسم بهتر است! چون این روزها، نه کسی حال شنیدن دارد نه خواندن! شاید اما کسی در جایی، در آرامش و سکوت، بتواند معنی پشت این کلمات را دریافت کند!

همان معجزه‌ی نوشتن!


https://www.unwritable.net/search/label/نوشتن?m=1


هرچه آدم‌ها در ذهن فرو می‌روند، ارتباط سخت تر و سخت تر میشود. هر کسی در حباب ذهنی خودش گرفتار می‌شود و حتی توانایی شنیدن و دریافت را از دست می‌دهد. 

قبل تر ها فقط برای تارا می‌نوشتم! 

بعد بزرگتر شدم و حوزه‌ی مسوولیت ام هم بیشتر شد. یعنی می‌توانستم برای تمام کودکان بنویسم. 

بعد باز هم این حوزه بزرگتر شد و برای تمام آدم‌ها می‌نویسم! 


این شد که عنوان این شد! 

حالا خودِ من هم قسمتی از تمام این آدم‌ها هستم! 

بدون مرز! 

بدون هویت جدا! 

و این تعریف یوگاست. 

تعریف یگانگی است! 

یعنی بین من و تارا و تمام آدم‌ها هیچ مرزی قائل نباشم. 

برای روشن شدن، نوشته‌های مربوط به یوگا کمک می‌کند. 


https://www.unwritable.net/search/label/یوگا?m=1


وقتی به کسی گفتم برای تارا و تمام کودکان نگرانم، به مسخره گفت من «منجی عالم بشریت» نیستم! 

خیلی هم عالی. چون من هم منجی عالم بشریت نیستم. اما مسوولیت دارم. 

برای روشن شدن، نوشته‌های مربوط به مسوولیت کمک می‌کند. 


https://www.unwritable.net/search/label/مسوولیت?m=1


می‌توانم پاسخ بدهم و بنویسم. 

می‌توانم اینجا بگویم. 

اگر تارا و بچه‌های مدرسه که تازه در سن ۶-٧ سالگی در حال تشکیل ایگوی خودشان هستند و رنج زیادی می‌کشند می‌توانم اینجا بگویم. 

اگر ناآگاهی پدر و مادر ها به بچه‌ها سرایت می‌کند، می‌توانم اینجا بگویم. 

اگر فیلم های بد و غذاهای بد را به بچه‌ها می‌دهند، می‌توانم اینجا بگویم. 

اگر مدام بچه‌ها را مقایسه می‌کنند و می‌خواهند سرباز های یک شکل اقتصادی درست کنند، می‌توانم اینجا بگویم. 

اگر هویت های کاذب و محدود به بچه‌ها میدهند، می‌توانم اینجا بگویم. 


می‌توانیم فراتر برویم. 

اگر آدمهای ناآگاه در حال ساخت اسلحه و هم هویت شدگی با بدن و ذهن هستند، می‌توانم اینجا بگویم. 

اگر هویت کاذب ملی گرایی باعث می‌شود از کشتن دیگری خوشحال بشوند، می‌توانم اینجا بگویم. 

برای روشن شدن، نوشته‌های مربوط به هویت کمک می‌کند. 


https://www.unwritable.net/search/label/من%20کیستم?m=1


اگر آدمهای ناآگاه، در حال نابود کردن زمین و بالطبع خودمان هستند، می‌توانم اینجا بگویم.

اگر آدمهای ناآگاه با کشاورزی مدرن، در حال بیابان کردنِ بهشت زمین هستند، می‌توانم اینجا بگویم.


اما دوست ما درست گفت. من منجی عالم بشریت نیستم! 

من مسوول عالم بشریت هستم. 

مسوول یعنی می‌توانم اینجا بنویسم. 

نه اینکه بخواهم چیزی در بیرون را تغییر بدهم! 


من نه قادر به تغییر دادن و کنترل فرزند شش ساله ام هستم و نه قادر به تغییر دادن ناآگاهی بشر! 

تنها چیزی که تغییر می‌دهم آگاهی خودم است. 

من تصمیم دارم نسبت به آگاهی خودم مسوول بمانم. 

تصمیم دارم مسوول وضعیت درونی خودم باشم. 


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_23.html


تصمیم دارم تمام ناآگاهی و رنج بشر را بپذیرم. 

چون من منجی عالم بشریت نیستم. 

من اگر منجیِ خودم بودم، شاید منجی عالم هم بشوم. 

من اگر بتوانم آگاهی و سلامتیِ ذهنی و روحی خودم را به حد اعلای خودش برسانم، شاید منجی عالم هم بشوم. 

من اگر صلح درونی را در خودم بسازم، شاید منجی صلح در عالم هم بشوم.

من اگر رنج نکشم، شاید رنج بشریت را کم کنم. 

من اگر زیاد از حرافی های ذهن ننویسم، شاید بشر را از ذهن نجات بدهم. 

من اگر به وادی یوگا و یگانگی و عشق بروم، شاید بتوانم بشریت را با خودم ببرم. 

من اگر شعر سعدی را که بنی آدم اعضای یکدیگرند را خوب لمس کنم، شاید منجی بنی آدم هم بشوم.


تمام اینها هم در مورد تارای شش شاله صادق است، 

هم در مورد خودم و اطرافیانم و تمام آدمهای دنیا!