Thursday, June 27, 2024

اعترافات گالیله

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 اعترافات گالیله

***


مدتی است در یک دوراهی هستم. 

١- ماندن در این شهر و هماهنگ شدن با تمام شرطی شدگی های این جامعه و معامله کردن با آدم‌هایی که اکثراً همدیگر را نمی‌فهمیم. معامله کردن با همسر اول و بودن در نزدیکی دخترم تارا. 


٢- رفتن از این شهر، یک زندگی ساده و معمولی در تهران یا در آشرامی در آمریکا یا در هند. البته این زندگی هم مستلزم هماهنگ شدن با افراد همان جوامع است. شاید کمی کمتر یا بیشتر. 


٣- گزینهء اکستریم آن می‌شود فرار از جامعه و زندگی در جنگل! این گزینه فعلاً برای من با این توانایی های جسمی و روحی عملی نیست. 


برای گزینهء اول باید به یک توافقی با همسرم و جامعهء کانادا برسم. تقریباً هر روز سعی میکنم با او یعنی مادر دخترم ارتباط بگیرم. رسیدن به یک فهم مشترک برایمان (احتمالا برای او) تقریباً غیرممکن است. ده سالی بود از او می‌خواستم فرزند بیاورد. حالا هم برای بودن با دخترم باید تلاش کنم! 


او برنامه‌های این جامعه را کاملا برداشته و قبول کرده و با آنها زندگی می‌کند. مثل اکثر آدم‌ها. 

حرفها و نوشته‌های من هم پرت و پلا به نظرش می‌رسد. معمولاً حوصلهء شنیدن ندارد. و فقط می‌خواهد برود به اصل مطلب. و اصل مطلب در این جامعه چیست؟ بله. پول! مابقی حاشیه است و اتلاف وقت. و این موضع اکثر افراد این جامعه است. 


برای رسیدن به توافقی با او باید از دید او نگاه کنم. این خودش می‌شود اعترافات. معمولاً چون حوصلهء شنیدن این حرف‌ها را ندارد تصمیم گرفتم اعترافات و حرفهایم را با صفحهء خالی بزنم. شاید هم کسی بخواند! 


از دید او من مشکل دارم. احتمالا مشکل روانی. از دید او من کار نمیکنم. از دید او من به درد زندگی خانوادگی نمی‌خورم. به درد زندگی اجتماعی هم نمی‌خورم. از دید او من همه چیز را از دست داده‌ام. همه چیز از نظر او کار و موقعیت اجتماعی و خانواده است. از نظر او من قابل ترحم هستم. 

همسر من نمایندهء تعداد زیادی از مردم این جامعه است. 


حالا اگر با این فرضیات جلو برویم اینطور ادامه می‌دهم. می‌گویم قبول. 


فرض کن من پایم شکسته و مدتی باید روی ویلچر بنشینم تا درمان شوم. تا وقتی روی ویلچر هستم تحمل کن. بعد که خوب شدم دوباره راه می‌افتم. ( و من واقعا این حرف را زدم)


شاید از نظر او من اسکیزوفرنی دارم و باید درمان حرفه‌ای بگیرم. (این هم مکالمه‌ای واقعی بود) این را هم قبول می‌کنم و می‌روم با روانشناسان و روانپزشکان گپی می‌زنم! فقط امیدوارم من را به تخت و برق و لیتیوم نبندند!


یادمان باشد من اینجا سعی در دفاع از خودم ندارم. می‌خواهم از دید او و جامعه به خودم نگاه کنم! قرار نیست هویتی دل‌خواه برای خودم بسازم! 


حالا حرفهایی که می‌خواستم به او بگویم را اینجا می‌نویسم. همین. 


اعترافاتی برای بازی کردن در زمین همسر و جامعه! 


این حرف‌ها برایم یادآور اعترافات گالیله است. گالیله ای که برای حفظ جان خودش علی رغم دانستن, گفت زمین مرکز جهان است! و حالا متن اعترافات:


اعتراف می‌کنم که مدتی دچار توهم شده‌ام. یک نوع مشکل روانی. مدتی افکاری شبیه افکار معنوی سراغم آمد. چیزهایی نوشتم. پراکنده گویی هایی کردم. توهم زدم. از جامعه پرت شدم. 

دو سه سالی مثل دیوانه ها نشستم و مراقبه کردم. 

شبیه آخوند ها حرف زدم. 

از خدا و امام زمان و توهماتی شبیه این حرف زدم. 

لطفاً من را ببخش. 


قول میدهم دست از این خول بازی ها بردارم. من هم شبها سر ساعت بخوابم. صبح ها هم سر ساعت بیدار شوم و سر کار بروم و حداقل ماهی اینقدر دلار تقدیم خانواده کنم. 

در مقابل تو اجازه بده اینجا بمانم و دخترم را هر از گاهی ببینم. گاهی اجازه بده دخترم با من بیشتر بماند. 

قول می‌دهم ریش هایم را بزنم. مثل بقیه لباس بپوشم. 

موقعیت اجتماعی معمولی خودم را حفظ کنم. 

قول می‌دهم سر به راه بشوم. قول می‌دهم مثل بقیه سرم را بیاندازم پایین و دهانم را ببندم و کار کنم. 


البته این اعترافات هنوز برای او کافی نیست. چون من ریسک دارم. من قابل اعتماد نیستم. ممکن است دوباره برگردم به نقطهء اول. دوباره فیل ام یاد ویپاسانا و آشرام و هندوستان کند. ممکن است دوباره بگذارم و بروم! برای او ریسک دارم. دردسر دارم. این را هم می‌دانم. 


با این اعترافات در دادگاه شاید حس ترحم او برانگیخته شد. شاید دادگاه حکم به اسکیزوفرنی بدهد و من را تبرئه کند! 


اما باز دارم کار خودم را خراب می‌کنم! این نوشته‌ها خودش سندی می‌شود بر عدم صداقت من در اعتراف! 

گالیله هم در دادگاه دروغ گفت! 

راستی خیلی ها من را هم دروغگو می‌دانند! 

تا جرمم سنگین تر نشده بروم! 

و حتما اولین خواستهء او و جامعه از من پاک کردن تمام این نوشته هاست! 

یعنی حذف بیش از بیست سال نوشته!

حذف گذشته و هویت نویسنده!

که البته کاری معنوی و خوب است. در جهت حذف گذشته و کشتن نفس. 


احتمالا گالیله هم تعهد داد دیگر به آن تلسکوپ لعنتی دست نزند و به جای آن در کلیسا انجیل بخواند! 







ترس و آز

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 ترس و آز

***


دیشب بعد از مدتها فیلم دیدم. فیلم دیدن را معمولاً فرار از لحظه و افکار و احساسات شخصی میدانم و کم فیلم می‌بینم اما این بار به توصیهء یک دوست و با دخترم تارا این فیلم را دیدیم. 

نام فیلم: اثری از خود به جا نگذار Leave no Trace

https://www.imdb.com/title/tt3892172/


(هشدار لو رفتن داستان فیلم) 

شخصیت اصلی فیلم مردی است که نمی‌تواند در شهر زندگی کند. نمی‌تواند وابستگی های زندگی شهری و قوانین آن را تحمل کند. نهایتاً او از دخترش جدا میشود و به جنگل  بازمی‌گردد. 

شخصیت این مرد را کاملاً درک میکنم و می‌فهمم. شاید شباهت‌هایی هم به او دارم. 


وقتی به ذهن و داستان های آن و شرطی شدگی های ذهن پی ببری تمام قوانین و قراردادهای اجتماعی برایت مسخره و بی معنی می‌شوند. وقتی از چنگ این شرطی شدگی ها رها بشوی، زندگی در بین آدمهای شرطی شده برایت سخت می‌شود و معمولاً این جور آدمها یا به میل خود یا توسط جامعهء شرطی شده، به حاشیه رانده می‌شوند. 


وقتی شرطی شدگی ها را از بین میبری زندگی مردم جامعه برایت دیوانگی به نظر می‌رسد و همینطور از نظر جامعه هم تو دیوانه به نظر میرسی. 


اما داستان ترس و حرص چیست. 

در اقتصاد میدانیم که که اقتصاد بر مبنای دو عامل ترس و حرص کار می‌کند. 

Fear and Greed


تمام زندگی مادی و پروسه ء بقاء و چرخ اقتصاد بر این دو اصل استوار است. ترس و آز. 

مثلاً آدمها از ترس فقر کار می‌کنند و برای حرصِ رسیدن تلاش می‌کنند. معمولاً از این دو حالت خارج نیست. 

ترس در اثر تخیل ذهن از گذشته و تصور چیزی ترسناک در آینده پیش می‌آید. 

حرص و ولع هم در اثر خواستن و عطش ذهن برای رسیدن به چیزی در آینده. 


حال در مسیرهای معنوی مثل مسیر مراقبهء ویپاسانا که توسط بودا تعلیم داده شد دقیقاً روی این دو کار می‌شود. در ویپاسانا به آن می‌گویند 

Craving and Aversion

ترجمه می‌شود خواهش و تمنای ذهن و بیزاری یا خواسته‌های ذهن


در مراقبهء ویپاسانا تمرین این است که به هیچکدام از این دو نرویم. 

نه به وادی خواستن و نه به وادی بیزاری. 

که در واقع همان حرص و ترس است. 


تمرین اکثر مکاتب معنوی بسیار شبیه این است. 

مثلاً در یوگا شخصیت و هویت های کاذب را از بین می‌بریم و گذشته و آینده را هم از بین می‌بریم. 

گذشته همان چیزی است که ترس ایجاد می‌کند و آینده همان چیزی است که حرص و خواستن ایجاد می‌کند. 

وقتی هویت را کمرنگ کنی و گذشته و آینده را هم کمرنگ کنی شبیه یک کودک دو سه ساله می‌شوی. 

کودکی که در لحظه است و گذشته و آینده ای ندارد. 

بالطبع حرص و ترسی هم ندارد. 

یک کودک کاملاً معنوی است اما خودش خبر ندارد. 

در مسیرهای معنوی به صورت آگاهانه شبیه کودک می‌شویم. 


در کتاب زمین جدید اکهارت هم، اولین مشخصهء ایگو یا نفس «خواستن» تعریف می‌شود. 


درتعالیم عرفان اسلامی هم، استغنا و بی ارزش دانستن دنیا و ابن الوقت بودن توصیه شده. مبارزه با نفس توصیه شده. یعنی کمرنگ کردن نفس. 

مثلاً در تعالیم مولانا هم نفس، بزرگترین دشمن شناخته می‌شود. 


این تعالیم درست نقطهء مقابل جامعه و اقتصاد است. در جامعه تو باید هویت هایی به خودت بگیری. باید برای آن هویت ها بجنگی. باید در مسابقه، دیگران را عقب برانی. باید از ترسِ عقب ماندن مدام بدوی. باید برای حرص رسیدن تلاش کنی. 

سخنران های انگیزشی و سمینارهای موفقیت همه در تقویت حرص و خواستن تاکید می‌کنند. تقریباً همه شان توصیه می‌کنند خواسته‌هایت را بنویس و با داد و فریاد به سمتشان بدو. سمینارهای تونی رابینز و احتمالا گروههای مشابه مثل لندمارک و بیزینسهای مبتنی بر شبکه اینطور کار می‌کنند. استفاده از ترس و آز برای به حرکت در آوردن آدم‌ها. 

جملهء آن اقتصاد دان معروف یادمان هست. 

Greed is Good

حرص و آز خوب است


اینها مشاهدات من بود از جامعه و همینطور بررسی مکاتب معنوی و تجربیات شخصی خودم. 


راستش را بخواهید درست و غلطی وجود ندارد. 

یکی از تعالیم معنوی، توجه به مرگ است. 

با مرگِ بدن، همهء چیزهای مربوط به دنیا و تمام ترسها و خواستن ها تمام می‌شود. 

مرگ، شخصی ترین کار دنیاست. 

این هم یک انتخاب شخصی است که به مرگ فکر کنید یا نکنید. 

داخل شرطی شدگی های جامعه بمانید یا از آن خارج شوید. 

در لحظه بمانید یا برای آینده برنامه‌ریزی کنید. 








Wednesday, June 26, 2024

خاشاک صحرای عشق

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 خاشاک صحرای عشق

***


موسیقی صدای سخن عشق و غزلهای حافظ در حال پخش شدن است. 

با خودم می‌گویم با وجود حافظ و مولانا و هزاران گل دیگر در صحرای عشق من چه کاره ام؟ 

حرافی سخنگو؟ یا پرنویسی پراکنده گوی؟ 

خیره سری بی تاب؟ 


اما باز دوباره می‌بینم فرصتم کوتاه است. فرصت عمرم کوتاه است. در این چند روز من هم می‌توانم گوشه‌ای از صحرای عشق باشم. 

خاشاکی باشم در صحرای عشق. 

شاید گردی که باد بردارد. این گرد روی هوا بچرخد. 

تاب بردارد، شاید نیست شود. شاید روی سنگی بنشیند. شاید روی گلی. 

شاید بتواند به گلستان سعدی برود. شاید از کوی حافظ رد شود. شاید با آتش عشق مولانا بسوزد. شاید با سوز باباطاهر اشک بریزد. 

شاید بتواند از عشق بنویسد تا آخر. 

پر کند صفحاتی را از تکرار عشق. 

چرا که تنها چیز تکرار نشدنی همین عشق باشد. 

هر بار که از عشق بگویی رویی جدید به تو نشان می‌دهد. داستان عشق هیچوقت کهنه نمی‌شود. هیچوقت در وصف عشق موضوع کم نمی‌آوری. 

عشق بینهایت زیباست. 

هرچه بنویسی و بگویی از این زیبایی ها کم است. 

پس جای کار هست. حتی برای یک خاشاک. 

یک خاشاک هم عاشق می‌تواند باشد. 

در وادی عشق فرقی بین خاشاک و زمین و خورشید و کهکشان نیست. 

همه نیست و نابودند. 

همه خار و خاشاکند. 

کسی نمی‌تواند قد علم کند. 

کسی نمی‌تواند در مقابل عشق بایستد و بگوید من هستم. 

چرا که فقط عشق هست. 

من نیستم. تو نیستی. 

هر چقدر بنویسم کم گفتم. 

و عجب مقامی است مقام درک عشق. 

مقام خاشاکی که از عشق آگاه است. 


جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد






برکت

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 برکت

***


با دوستی می‌گفتم بعضی پولها برکت ندارد، پوزخندی زد و به حالت مسخره گفت اگر امام زمان یاری کند ...

قبلاً در مورد امام زمان و امام و زمان نوشته‌ام. 


https://www.unwritable.net/search?q=امام+زمان&m=1


اما در مورد برکت اینجا با هم باشیم. تا انتهای این نوشته. شاید برکتی بر ما نازل شد. 


پولِ با برکت چیست؟ پولِ بدون برکت چیست؟ 

پول نماد جهان مادی است. با پول می‌توانی چیزهای مادی را بخری. می‌توانی آدمها را هم به خدمت خودت بگیری. البته فقط در امور مادی. 

مثلاً می‌توانی به کسی پول بدهی که همراه تو بیاید ولی نمی‌توانی به کسی پول بدهی که تو را دوست بدارد. 

می‌توانی بدن زنی را با پرداخت پول لمس کنی ولی روح کسی را با پول نمی‌توانی لمس کنی. 


خیلی از آدمها چیزی فرای ماده قائل نیستند، پس پول می‌شود همه چیز. 

از نظر آنها فقط بقاء هست و پول هست و ماده هست و بدن. 

بقیهء چیزها مثل خدا و برکت و عشق و ایمان و روح و غیره توهم است. هر کسی هم که از اینها بگوید و بنویسد متوهم و احمق و دیوانه است. 

این دوستان قطعاً اگر از برکت برایشان بگویی پوزخند میزنند. 


من هم زمانی مادی بودم و هم آتئیست بودم و هم طلبکار از دنیا. پس تاحدودی می‌شناسم. 

وقتی مادی باشی دنیا جایی تصادفی است. 

هر لحظه از جایی تصادفا چیزی به سمت تو می‌آید. 

تو تک و تنها و بی پناه و تقریباً بدبخت هستی. 

این تیرهای تصادفی بالاخره روزی به تو اصابت می‌کند. یا ایست قلبی می‌کنی یا سرطان می‌گیری یا توی خیابان ماشین به تو میزند. 

جهان برایت جهنمی تصادفی است. 

تو بدن هستی. یک تکه گوشت. 

درست مثل لاشهء یک گوسفند یا گاو. خورده می‌شوی و تمام. 

چیزی برای قدردانی نداری. تو در مسابقهء اعداد در این دنیا قطعاً بازنده‌ ای. همیشه یکی عددش از تو بیشتر است. اگر هم پول و مادیات را بدست بیاوری چون فکر می‌کنی تصادفی است همواره نگران از دست دادنش هستی. 


توصیف بالا گوشه‌ای از یک زندگی بی برکت است. 


حالا بببنیم زندگیِ با برکت چیست. 

در یک زندگی با برکت، تو به درون خودت توجه کرده‌ای. تو دانسته یا نادانسته، گاهی مراقبه می‌کنی. یعنی درون نگری می‌کنی. 

تو گفتگوهای ذهن را هم مشاهده می‌کنی. میفهمی کسی یا چیزی آگاه وجود دارد. کسی یا چیزی که پشت تمام افکار و احساسات توست. 

بعد به تنفس هایت توجه می‌کنی. دم ... بازدم ...

می‌فهمی کسی یا چیزی پشت تنفس های توست. 

کم کم ذهن ات آرام می‌شود. 

کم کم قرار می‌گیری. 

چشمانت را شاید ببندی. اول سکوت و سیاهی را می‌بینی. بعد پر بودنِ سکوت را حس می‌کنی. 

کم کم حضور و وجودی بی کلام و بی صورت و غیرمادی را حس می‌کنی. 

حضوری ازلی و ابدی. 

به وضوح هرچه تمام، او را می‌بینی. 


برکتی از او به تو میرسد. 

تو و تمام افکار و شخصیتت کنار می‌رود. 

تو و ذهن و بدن ات می‌میرد. 

یک حیِ لایموت می‌ماند. 

بعد مثل سعدی از هر نفَسی که فرومیرود شاکر می‌شوی. 

مثل مولانا چون نی نالان می‌شوی. 

و یا مثل هاتف اصفهانی می‌گویی

«که یکی هست و هیچ نیست جز او. وحده لالله الا هو. »


این برکت به صورت آرامش یا قدردانی یا سکوت یا عشق یا فراوانی یا شادی یا مستی خودش را به تو نشان می‌دهد. 

مست می‌شوی. 

به حضور عدالت در هر لحظه پی میبری. 

بدون خوف و بدون حزن می‌شوی. 

تقریباً بی نیاز از پول و مادیات می‌شوی. 

به یقین و اطمینان می‌رسی که دنیا نه تنها تصادفی و ناعادلانه نیست، بلکه نظمی دقیق و فرای ذهن بشر بر آن حاکم است. 


و برکت بر ما جاری است. هر لحظه که می‌بینیم. میشنویم. نفس میکشیم. هر کلمه‌ای که مینویسیم و می‌خوانیم. 

یکی بودن و یوگا، حقیقتِ اصلی است. 

کافیست ذهن را کنار بگذاری تا برکت بر تو نازل شود. 

پولِ تو با برکت می‌شود. 

تو با شکرگزاری بدست میآوری و با شکرگذاری لقمه‌ای به دهان می‌گذاری. 

با شکرگزاری بیدار می‌شوی. 

و این برکت است. 

برکت شاید نانوشتنی باشد. 

شاید برکت باید بر تو بتابد تا برکت را درک کنی. 

و برکت همواره جاری است ...