Saturday, February 24, 2024

تو رسیده‌ای!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 تو رسیده‌ای!

***

تو از قبل رسیده‌ای! 

کاری نکن. 

حرف نزن. 

تلاش نکن. 

هیچ کاری لازم نیست. 

در بدن بمان تا روز موعود. 

زندگی را بازی کن. 


ترس ها را ببین. به ترس هایت بخند. 

ترس های ذهن! 

خودِ ذهن را ببین. ذهنی که مدام می‌نویسد! 

از خدا می‌نویسد. 

با کلمات می‌نویسد. 

شعر یا نثر! 

با معنی یا بی معنی! 

از معنیِ کل می‌نویسد. 


آخرین ذراتِ نفْس را بکُش. 

گذشته را بکُش. 

ذهن را بکُش. 


از آینده نترس. 

از مرگ نترس. 

مرگی در کار نیست. 

تو رسیده‌ای. 

باور کن! 


تلاش کن. تلاش بدنی. اما تلاش ذهنی لازم نیست. 

چون تو رسیده‌ای! 

در وادی لحظه بمان. 

اینجا آغوش خداست. 


اینجا مقایسه جایی ندارد. اینجا تو ذوب می‌شوی. 

بگذار لحظه، کامل تو را ببلعد. بگذار لحظه، ذهن تو را ببلعد. 

آخرین ردپاهای ذهن را پاک‌کن. 

آخرین ترس ها را پاک کن. 


تو به جایی رسیده ای که حافظ بود. 

که اوشو بود. 

که خیام و عطار و مولانا بودند. 

تیک نات هان! 

سادگورو و اکهارت! 

کریشنا!

خداهای زمینی!


کسانی که نمی‌خواهند حتی اسم استاد را درست یاد بگیرند به خودشان واگذار. 

بگذار بگویند سودوکو یا اکاهارت! 

تو بخند! 

با خودشان بخند! 

آنها هم رسیده‌اند! 

تو متصل بمان. 

حتی وقتی مسخره می‌شوی! 

وقتی میگویند دروغگو! 

وقتی میگویند متناقض! 

تو بمان! 

بدون جواب بمان!


چند صباحی در بدن بمان. با حضور بمان. 

با حضور بنشین با حضور غذا بخور با حضور سکس کن با حضور دفع کن با حضور نفس بکش با حضور بمیر! 


با حضور بنویس. 

با حضور نگاه کن. 

باحضور سکوت کن. 



حرف زیاده!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

حرف زدن!

***

دارم از حرف زدن ناامید می‌شوم. حرف تولید ذهن است. و حرف از فیلتر ذهن عبور می‌کند. 

کسی که در ذهن باشد، حرف دورش می‌کند. 

خدای من همیشه خدایی ساکت بوده و هست. 

«خدای من» معنی ندارد. 

خدا برای من! این هم معنی ندارد. 

منی در کار نیست! 

من خدا هستم! 

من نیستم! 

اینها همه، گمراهی ناشی از کلمات است. 

گمراهیِ ناشی از حرف زدن. 

گمراهی ذهن! 


درخت حرف نمی‌زند. گیاهان کوهها ماه خورشید هیچکدام حرف نمی‌زنند. 

حشرات پروانه‌ها زنبورها حرف نمی‌زنند. 

استادان ذن حرف نمی‌زنند. 

استاد واقعی, زیاد حرف نمی‌زند! 


در برابر عظمت زندگی، حرف زدن، خیره سری است. 

سکوت زیبا تر و جذاب تر است. 

سکوت گویا تر است. 


نوشتن هم نوعی حرف زدن است اما حرف زدنی در سکوت! 

با سرعت نور! سرعت نور هم از سرعت صوت بالاتر است! 

سکوت سریعتر است. 

جالبتر است. 

عاشق تر است. 

خداتر است. 

متصل تر است. 










Friday, February 23, 2024

معاد

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 معاد

***

در مورد توحید نوشته‌ام. 

در مورد نبوت هم همینطور. 

در مورد عدالت هم. 


اما معاد باقیمانده! 

معاد یعنی بازگشت. از ریشه‌ی عودت. یعنی بازگشت دادن. یا بازگشت کردن. یا بازگشت داده شدن. 


معاد ساده است. شاید معادل مرگ باشد. شاید برگشتن به زندگی باشد. 

شاید هم مرگ نفس. مرگ ایگو. 

چیزی از دنیای پس از مرگ نمی‌دانم. اما می‌دانم ذهن چطور برایم توهم می‌سازد. 

می‌دانم آنچه ذهن می‌سازد لزوماً تمام واقعیت نیست. 

میدانم ذهن و ماده هر دو دستخوش تغییرند. 

هر دو رفتنی اند. هر دو توهم اند. 


واقعیت اما معاد است. 

بازگشت به اصل. بازگشت به مبدأ. بازگشت به خدا. 

کلمات اگر بتوانند بنویسند ما موقتاً در ماده درگیر شده‌ایم. و بالاخره باز می‌گردیم. بالاخره عودت می‌کنیم. بالاخره معاد را می‌چشیم. 

معاد همان انا لللّه است. همان رجعت. همان بازگشت. 

اگر سعادتمند باشی زودتر میفهمی. 

اگر کمی دیر بجنبی دیرتر بازگشت می‌کنی. 

ولی حتماً به معاد می‌رسی. 


اگر خیلی درگیر آنچه در پرده‌ی سینمای ذهن می‌بینی، نشوی زودتر میفهمی. 

زودتر میفهمی مرغ باغ ملکوتی. 

و این سعادتی است. 



Thursday, February 22, 2024

کار در ویپاسانا

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 کار در ویپاسانا

***

در ویپاسانا دو جور کار هست. 

کار اول سرویس دهی یا خدمت رسانی است. یا سِوا. فارغ‌التحصیلان ویپاسانا اجازه و فرصت این را دارند که به خدمت رسانی بپردازند. این کارها شامل نظافت، مرتب کردن مرکز قبل از ورود دانشجویان و پخت و پز می‌شود. 


کار دوم که کار اصلی است کاری است که دانشجویان ویپاسانا انجام می‌دهند. جناب گوئنکا بارها از دانشجویان می‌خواهد که در مراقبه‌ی ده روزه سخت کار کنند. با ظرافت کار کنند. یا پشتکار کار کنند.  

این کار در واقع کار اصلی است. مراقبه کنندگان ویپاسانا تقریباً روزی ٨ ساعت به این کار مشغولند. کارهای دیگر شامل پذیرایی و غیره فقط توسط خدمت گزاران داوطلب انجام می‌شود. 


اما این کار دوم چیست؟ 

این کار در واقع کار اصلی ما در این دنیاست. 

کار ما آدم‌ها این نیست که کوه‌ها را جابجا کنیم. بلکه این زندگی برای کسب آگاهی و آزاد شدن از چرخه های کارمایی است. این کار اصلی ماست. 

کار اصلی ویپاسانا و کار اصلی زندگی هم همین است. 

یعنی باز کردن دانه دانه‌ی تمام گره‌هایی که ما را زندانی کرده و رسیدن به رهایی. 

رهایی از ذهن. و نهایتاً رهایی از توهمات ذهن. و حتی رهایی از بدن. 

اما چطور این کار را انجام می‌دهیم؟

با ظرافت تمام. با دقت تمام. 

تمام اتفاقات درونی خودمان را مشاهده می‌کنیم. 

این مشاهده گری کار اصلی در ویپاساناست. 

هرکسی در این زندگی خودش می‌تواند این کار را انجام بدهد. 

کارِ عظیم مشاهده گری. 

تمام احساسات و افکار و حواس بدنی را مشاهده میکنی و دانه دانه بازشان می‌کنی. 

مثلاً حس بی صبری می‌آید، کاری انجام نمی‌دهی بلکه فقط مشاهده می‌کنی! 

حس درد می‌آید

حس خواب رفتن پا

حس بی قراری

فکر دیوانگی 

فکر تنهایی

حس غم

حس شادی


همه‌ی این‌ها پشت سر هم می‌آیند و می‌روند. 

و تو مشاهده می‌کنی! 

فقط مشاهده! 

نه قضاوت نه خواستن و نه نخواستن! 

حس شادی اگر آمد دنبالش نمی‌روی!

حس غم اگر آمد از او فرار نمی‌کنی! 


این مهمترین کار است. 

کاری که بزرگترین تغییر را در تو و در جهان ایجاد می‌کند! 



***

لینکهای دیگر ویپاسانا

https://www.unwritable.net/2022/07/blog-post_10.html

Wednesday, February 21, 2024

توجه به خود، اتصال با خدا

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 توجه به خود، اتصال با خدا

***

توجه به خود شاید معنوی ترین کار دنیا باشد. این توجه چند لایه دارد. 

توجه به بدن. 

یعنی بدانی در بدنت چه می‌گذرد. مثلاً توجه به نفس ها. یا توجه به حالت بدن. توجه به غذاهایی که می‌خوری. توجه به حواس بدن. دردهای بدن. ظرافت های بدن. 


لایه‌ی بعدی توجه به احساسات و افکار است. 

یعنی بدانی چه چیزهایی در افکارت هستند. چه چیزهایی در احساساتت هستند. خوب نگاهشان کنی. 

این به این معنی نیست که افکار و احساسات را دنبال کنی. بلکه یعنی خوب بشناسی شان. خوب نگاهشان کنی. از درون. با چشم درون. یا همان چشم سوم. 


معنی خود دوستی، شاید همین باشد. یعنی به خودت توجه کنی. از بیرون. یعنی از بیرونِ خودت. ولی به درون توجه کنی. 

این بهترین کاری است که می‌توانی انجام بدهی. 

مهمترین عبادت همین است. 

مشاهده‌ی خویش. 

ابتدا سخت به نظر می‌آید. چون در تمام زندگی تو نگاهت به بیرون بوده. 

یک جوری از خودت بیگانه شده‌ای. 

با خودت فاصله گرفتی. از خودت خبر نداری. از خدایت خبر نداری. 


مفهوم خدا در لابلای مخلوقاتش تنیده شده. با ظرافت تمام. برای درک کردنش باید با دقت و مراقبه نگاه کنی. و تو خودت یک مخلوقی. 

یک مخلوقی که خالق را هم با خودش دارد. 


این توجه به خود، کاری دائمی است. هر لحظه باید هوشیار باشی. هر لحظه خودت را چک کنی. هر لحظه با خودت دوست باشی. 


Tuesday, February 20, 2024

برای تارا-دوراهی

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 برای تارا-دوراهی

***

تارای عزیزم. تارای ذهنی ددی! 

اینها را می‌نویسم و می‌گذارم اینجا. 

برای خودم می‌نویسم. 

حتی زمانی که از حدود سی سالگی تصمیم به داشتن بچه گرفتم برای خودم بود. 

فکر میکردم بچه دار شدن کاری طبیعی است و باعث آرامشم می‌شود. 

همینطور فکر می‌کردم اگر در کانادا به دنیا بیایی برایت بهتر می‌شود. 

تمام این‌ها اشتباه بود. 

حالا شرایط جوری شده که فهمیدم بنای کشور کانادا بر مادیات است. و مادیات اصلا برای یک زندگی پربار کافی نیست. 

احتمالا همین تاکید زیاد بر مادیات و عقبه‌ای تاریخی باعث می‌شود که زنان ایرانی که مهاجرت میکنند بنای استقلال داشته باشند. 

خلاصه در چهار سالگی مادرت تو را با خودش از خانه برد. و من ماندم سر دوراهی. 

در این شهر بمانم و یا بروم. 

هنوز نمی‌دانم در این شهر می‌مانم یا می‌روم. 

فقط می‌دانم مردم این شهر اکثراً از ریشه و اصل خودشان دور شده‌اند. تاکید زیادی بر مادیات دارند. 

حتی خیلی ها زبان مادری شان را به فرزندانشان یاد نمی‌دهند.  

مادر تو هم خیلی یادگرفتن زبان فارسی برای تو برایش مهم نیست. 

و شاید اینها را هیچگاه نتوانی بخوانی! 

از اول هم گفتم که برای خودم می‌نویسم. 

اما همین نوشتن برای تارای ذهنی خودم برایم خوب و آرامش بخش است. 


شاید روزی اینها را بخوانی. شاید آن روز من را درک کنی. یا هرگز نکنی. مگر من پدرم را درک کردم! خیر! مگر مادرم را درک کردم. خیر! این رسم روزگار است! 

دنیا پر است آدم‌هایی که ادعای مسولیت برای تو را دارند! در مورد مسولیت هم خیلی نوشته‌ام. 

من مسولیت خودم را می‌دانم و می‌پذیرم. 

بگذار همه قضاوت کنند. 


اعتراف به ترس

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 اعتراف به ترس

***

مدتی است می‌خواهم در مورد ترس‌ها بنویسم. ترس های خودم. می‌دانم ترس ساخته‌ی ذهن است. 

من جایی را تجربه کرده‌ام که در آن ترس وجود نداشت. بله لحظه را می‌گویم. در لحظه ترس از بین می‌رود. البته اگر بتوانی لحظه را درک کنی. 

اما ذهن مدام کار می‌کند و ترس را می‌سازد. 

با مراقبه می‌شود ترس را از بین برد. 

نوشتن از ترس ها هم نوعی مراقبه است. و با نوشتن و دیدن ترس ها، آن‌ها از بین می‌روند. 


ترس معمولاً تصور حسی در آینده است. همه‌ی ترس‌ها ترس از داشتن حسی در آینده است. معمولاً این حس را قبلاً تجربه کرده‌ای و به آینده نسبت می‌دهی. 


حالا بدون ترس برویم سراغ ترس‌ها. 


اولین ترس و جامع ترین ترس، ترس از مرگ است. 

مرگ بدن و مرگ شخصیت ذهنی. 

در لحظه چون میفهمی بدن و ذهن هر دو توهم هستند ترس از دست دادن ایندو هم محو می‌شود. 

تمام ترس‌ها زیرمجموعه‌ای از همین ترس است. 


ترس از حس دوری از دخترم تارا. 

این ترس نتیجه‌ی تصور احساس دوری و دلتنگی در آینده است. می‌توانم با آمدن به لحظه دیگر این تصور را نکنم. 


ترس از فهمیده نشدن توسط جامعه و در نتیجه طرد شدن. این هم با پذیرش تنهایی ذاتی قابل حل است. 


ترس از فهمیده نشدنِ این نوشته! 

گیرم هیچکس این ها را نفهمد. و من تنها و تنها برای خودم بنویسم. مگر پذیرفتن تنهایی غیر از این است. 


ترس از تنهایی در آینده. آینده همینقدر تنها خواهم بود که در گذشته. شاید کمتر یا بیشتر. ولی با درک لحظه خواهم فهمید که تنهایی فقط با خودم پر می‌شود. اتصال با خودم. با درون خودم. همان خدا! 


این‌ها اصلی ها هستند. ترس های دیگر همه زیر مجموعه ای از این هاست. مثلاً ترس از بی پولی. یا ترس از پذیرفته نشدن. یا ترس از طرد شدن. ترس از قضاوت شدن. ترس از موفق نشدن. ترس از شکست. ترس از عقب ماندن از قافله. 


با آمدن به لحظه تمام ترس‌ها محو می‌شوند. با دور شدن از لحظه ترس‌ها دوباره پیدا می‌شوند. 


لحظه یا همان خدا، جایی است که ترس به آن راه ندارد. چون بارها تجربه کرده‌ام تقریباً مطمئنم. 


Monday, February 19, 2024

تخلیه‌ی ذهن - تصمیم - لحظه - توجه

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 تخلیه‌ی ذهن- تصمیم - لحظه - توجه

***

انرژی زیادی سمت ذهنم می‌رود. مدتی است که تمام نوشته‌ها را پابلیش می‌کنم و این باعث شده کمی سانسور در نوشتن هایم بیاید. 

این یکی احتمالا پابلیش نکنم. چون ترس‌هایی دارم از پخش کردن چیزهایی که فکر می‌کنم ضعف است یا ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد. 

ذهنم مدام کار می‌کند. اینجا سعی میکنم ذهنم را اولا کند کنم ثانیا خلاصه کنم و بعد بنویسم. 

مسأله اصلی این روزهای ذهن من بحث محل زندگی است. برای برنامه‌ریزی نیاز دارم این را فیکس کنم. یعنی برای محل زندگی ام تصمیم بگیرم.

 تصمیم، یعنی کشتن یکی از گزینه‌ها. 

وقتی نمی‌توانی یکی از گزینه‌ها را بکشی چند حالت متصور است. 

-شاید از روی حرص است یعنی همه چیز را با هم می‌خواهی. نمی‌توانی بگذری. نمی‌توانی یکی از گزینه‌ها را کنار بگذاری. شاید ناشی از حرص و آز باشد. 

-شاید هم از روی توکل باشد. یعنی تو توجه خودت را از روی تصمیم برمی‌داری و به چیزهای دیگر توجه می‌کنی. یعنی مثلاً به لحظه توجه می‌کنی. و به لحظه اعتماد می‌کنی. یعنی ایمان می‌آوری که گزینه‌ها خیلی فرقی ندارد. هرچه شد شد. اصلا در صدد تصمیم‌گیری برنمی‌آیی. شاید تصمیمی مبنی بر تصمیم نگرفتن!

-تصمیم نگرفتن شاید از روی ترس باشد. یعنی عدم پذیرش مسوولیت تصمیم. یعنی از انتخاب می‌ترسی. یعنی نمی‌خواهی قبول کنی که اختیار داری. می‌خواهی مجبور بمانی و مسوولیت تصمیم را بر عهده خدا یا جهان یا دیگران بیاندازی. 


تصمیم گرفتن ظاهراً در مورد آینده است. ولی مفهوم حال آینده را در خود دارد. آینده یک فکر بیشتر نیست. 


و توجه! موضوع بسیار جالب توجه. 

مدتی است توجه خودم را روی خودم گذاشته‌ام. تقریباً از وقتی مراقبه را شروع کردم. 

توجه می‌تواند معطوف بیرون شود. مثلاً نوشتن. یا ساختن چیزها. مثلاً تلویزیون دیدن یا غیره. 

توجه می‌تواند معطوف درون شود. یعنی دیدن خود. دیدن افکار و احساسات درونی. دیدن تغییرات درونی. 

توجه وقتی معطوف درون شود اتفاقات عجیبی می‌افتد. تو دیوانگی های ذهنت را می‌بینی. انگار خودت را دیوانه میابی. مثل الان! من در حال دیدن دیوانگی های ذهنم و انتقال برخی از آنها به نوشته هستم. 

این دیدن هم کاری دائمی است. برای همین است که من میتوانم تا ابد بنویسم. یا تا ابد حرف بزنم. محدودیت، انرژی بدنی است و زمانی که باید بنشینم. 

حالا که انرژی بدنی ام رو به اتمام است باید نوشتن را تمام کنم. تصمیم گرفتم این نوشته را پابلیش کنم. شاید به درد دیگران بخورد. 


Saturday, February 17, 2024

تنهایی و آرامش جاده

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 تنهایی و آرامش جاده

***

ساعت سه شب در جزیره ی ونکوور. موسیقی پیانو در حال نواختن است. 


https://music.youtube.com/watch?v=r2bFxxB6Zws&si=2f24BdoJ6Fzequ81


اسم موزیک شبهای پر ستاره است. تنها در جاده با نصف سرعت استاندارد حرکت می‌کنم. 

ترکیب موسیقی و جاده و راههای خالی و خانه‌های کارتونی بالاخره من را وامی‌دارد به نوشتن. 

بعد از دو ساعت رانندگی کمی هم خوابم می‌آید. ولی باید بنویسم. باید این لحظات خوب را بنویسم. 

باید به دنیا بگویم چقدر تنهایی و شب و جاده ترکیب خوبی است. 

اگر این را نچشی و بمیری چیزی را از دست داده‌ای! 


جاده آرامش خاصی دارد. برای ما آدم‌های درحال دویدن جاده توهمی از رسیدن دارد. وقتی در جاده ای فکر می‌کنی داری به جایی می‌روی. فکر می‌کنی داری حرکت می‌کنی. واقعا داری راه می‌روی. اما زندگی رسیدن به جایی نیست! 

زندگی بودن است. 

اما اکثر ما فراموش می‌کنیم. 

اکثراً می‌خواهیم به جایی در آینده برسیم. بیماری قرن یا بیماری بشر یا بیماری اصلی ذهن همین است. 

اما جاده کمی درد رسیدن را تسکین می‌دهد. 

جاده بخصوص در شب و بخصوص در تنهایی! 

مُسکن خوبی است برای درد رسیدن. 

این می‌شود که بعد از دو ساعت رفتن کناری می‌زنم و این قلم و کاغذ شیشه‌ای را برمیدارم تا همین را بنویسم. 

بنویسم تنهایی چه لذت بخش است. 

بنویسم تنهایی چه زیباست. 

رسیدنی در کار نیست. 


شاید هم می‌خواهم ثبت کنم. این لحظات رفتن را. 

رفتن از دوستی به دوستی دیگر! 

رفتن از عشقی به عشقی دیگر! 


راستی نگفته بودم! تارا دختر شش ساله که دختر بیولوژیکی من است در درجه‌ی اول دوست من است. بعدا دختر بیولوژیکی! 

دوستی، مهم تر است. 

دوستی همسان تر است. 

دوستی بدون چارچوب تر است. آزاد تر است. عاشقانه تر است. 

دارم از چادر یک دوست به خانه‌ی دوست دیگری می‌روم. 


لذت داشتن را چشیده ام. داشتن خانه! 

حالا نمی‌دانی لذت نداشتن چقدر زیاد است. 

خانه نداشتن. 

آرزو نداشتن. 

تو فقط هستی. مثل یک مسافر. 

از خانه‌ی یک دوست می‌روی به خانه‌ی دوست دیگر. 

این وسط نمی‌دانی تنهایی چه لذتی دارد. 

آنقدر لذت دارد که دوست داری بنویسی اش! 


Friday, February 16, 2024

زندگی در جنگل

زمان خواندن 6 دقیقه ***

 زندگی در جنگل

***

همین ابتدا اعتراف کنم که برای قسمت اول، چون کار دیگری نداشتم دارم می‌نویسم. البته ایده‌هایی هست که شاید بتوانم انتقال بدهم. امروز تقریباً روز سوم است که در جایی در جنگل‌های کانادا زندگی می‌کنم. 

دو نفر از دوستان خیلی خوبم تصمیم گرفته‌اند که در طبیعت و کنار رود و جنگل زندگی کنند. من هم چند روزی است میهمان آنها هستم. 

اینجا برق نیست. اینترنت نیست. آب نیست. حتی ساختمان نیست. ما سه نفر در چادر زندگی می‌کنیم. 

زمانی که داشتم شهر را ترک می‌کردم حسی شبیه فرار داشتم. حس آدم‌هایی که اکثراً ناراحت و مضطرب هستند و در ترافیک به دنبال کاری می‌دوند. 

شبیه حیوانی بودم که در شهر دوام نمی‌آورد. حیوانات کمی هستند که در شهر دوام می‌آورند مثل موش و کلاغ و گربه. بیشتر حیوانها در شهر دوام نمی‌آورند. 

من هم انرژی اضطراب و دیوانگی شهر را به خوبی می‌بینم و حس می‌کنم. 


با آمدن به قعر طبیعت بدن و ذهنم دچار تغییرات زیادی شد. سرما و باد و آب منجمد رودخانه تاثیر خودش را گذاشت. 

همانطور که بدنم با محیط خشن طبیعی عادت می‌کند ذهنم هم در حال کار است. ذهنم در حال پرسیدن راه زندگی است. 

چه روش زندگی باید انتخاب کنم؟ یک دوستم که کارمند است من را به کارمندی و دوست دیگری که بیزینس دارد من را به بیزینس و دوست دیگری که در جنگل زندگی میکند من را به زندگی در کاروان تشویق می‌کنند. آن کسی که ده سال دخترش را بزرگ کرده من را به همان روش زندگی تشویق می‌کند. آن کسی که در طبیعت شفا میگیرد من را به آبتنی در رودخانه‌ی شفا بخش و آن دوستی که با جلسات تراپی آرام می‌شود من را به داشتن یک جلسه تراپی تشویق می‌کند. 

خلاصه هر کسی بسته به ذهن و شرایط خودش بهترین آنچه می‌داند را به من توصیه می‌کنند و البته باعشق و خیرخواهی. 

اما زندگی مسیری تنهاست. یعنی من خودم به تنهایی باید این مسیر را پیدا کنم و انتخاب و مسوولیت، تنها و تنها با خودِ من است. 

من هم در این تردید ها که البته پذیرفته‌ام، زندگی می‌کنم. یقین داشتن نسبت به آینده را کنار گذاشته‌ام. اینطوری به لحظه نزدیک تر می‌شوم. اینطوری شاید زندگی را بهتر بفهمم. با تمام ترس‌ها و عدم قطعیت هایش. 

**

شب سوم

وقتی در جنگل و در چادر باشی، بقاء مسأله ‌ی اصلی می‌شود. برای گرم کردن خودت باید چوب بیاوری و برای غذا درست کردن باید زحمت بکشی. 

وقتی برای غذا و سرپناه سختی بکشی و مثل الان نصفه شب از سرما بیدار شوی دید تو تغییر می‌کند. 

تمام سیستم فکری انتقادی که از شهر و تمدن ساخته بودی به هم می‌ریزد. 

به سیستم اقتصادی که برای بقاء طراحی شده و میلیارد ها نفر در این سیستم در حال بقاء نسبتاً راحت تر از طبیعت هستند؛ برایت معنی پیدا می‌کند. زندگی در طبیعت و تامین سرپناه و آب و غذا نیاز به قدرت جسمی و روحی بالایی دارد. هر کسی نمی‌تواند از سیستم اقتصادی فاصله بگیرد و خودش در کنار طبیعت زندگی کند. 

شاید ماهی چند روز برای من شدنی باشد اما به نظر می‌رسد من هم باید این بازی اقتصادی بقاء را بپذیرم و از برق و آب لوله‌کشی و سیستم اقتصادی استفاده کنم. و بالطبع باید خودم را هم با این سیستم هماهنگ کنم. یعنی جایگاهی در آن پیدا کنم و بشوم یک بنگاه اقتصادی موفق. 


چند روز زندگی در طبیعت و دیدن زیبایی ها وسختی های آن باعث می‌شود قدر سیستم شهری را بدانی. سیستمهای اقتصادی و مهندسی شهر مثل انرژی یا سیستم لوله‌کشی اگر نباشند قطعاً نخواهیم مرد ولی زندگی به شدت سخت تر می‌شود، حداقل از بُعد فیزیکی. بعد روحی و روانی هم دست خودمان است. می‌توان در شهر هم آرامش داشت. می‌توان از درخت ها و پارک‌ها لذت برد. می‌توان با آدم‌های مختلف و متنوع شهر هم دم خور شد. 

می‌توان در شهر هم مراقبه کرد. می‌توانی اینترنت را محدود کنی یا به اندازه‌ی مناسب خودت کار کنی. 

در طبیعت هم می‌توان آرامش داشت و این بیشتر بُعدی درونی است. 

وقتی درونت آرام باشد هیچ فرقی ندارد. 


وقتی تلاش برای بقاء باشد خواستن برای تو بدیهی است. تو سرپناه می‌خواهی آب می‌خواهی غذا می‌خواهی لباس میخواهی. در این حالت گفتن از مراقبه یا نخواستن، برایت بی معنی است. 

مراقبه و معنویت برای زمانی است که تو هیچ دغدغه‌ای برای بقا نداری. آنجاست که می‌توانی از نخواستن بگویی و بنشینی به مراقبه و از بودن خودت دارای وجد و سرور بشوی. 


تلاش برای بقاء که امروزه به عنوان فعالیت اقتصادی نامیده می‌شود، اولین کار معنوی است. پایه و مبنای کار معنوی، تامین بقاء در جامعه است. برای منی که از سرمای شب بیدار شده‌ام، نوشتن از معنویت بی مورد است. 

در این حالت من به سیستم آب و فاضلاب و انرژی برق و گاز و ساختمانی با گرمایش از کف و اینها بیشتر فکر می‌کنم تا به یوگا و مراقبه. 

تامین بقای مادی، پایه و بنای تمدن و حتی معنویت است! حداقل وقتی هنوز این امکانات را نداری! 


* صبح روز چهارم

حساب روز و ساعت اینجا از دستت در می‌رود. واقعا نمی‌دانی سه روز است یا چهار روز. در طبیعت حس زمان متفاوت است. فقط حس ها و افکار خودت مهم می‌شوند و غذا و بقاء. 

اینجا شبیه معبد است و این نوع زندگی، نوعی خودسازی است. 

همیشه آرزو داستم صبح ها وقتی بیدار می‌شوم و در را باز می‌کنم روبرویم یک طبیعت باز و بکر باشد. اینجا این آرزویم برآورده می‌شود. شب ها هم کنار اجاق آتش غذا می‌خوریم و می‌خوابیم. 


اما این نوسان‌های من ادامه دارد. 

حرکت از تنهایی به سمت ارتباط و از ارتباط به سمت تنهایی. 

حرکت از طبیعت به سمت شهر و حرکت از شهر به سمت تنهایی. 

حرکت از تجرد به سمت زن و حرکت از زن به سمت تجرد. 

حرکت از بودن به سمت فکر ْکردن و حرکت از فکر کردن به سمت بودن. 

حرکت از یقین به سمت شک و حرکت از شک به سمت یقین. 

حرکت از نوشتن به سمت سکوت و حرکت از سکوت به سمت نوشتن. 


بالاخره شاید جایی در این حرکت های نوسانی متوقف بشوم. مثلاً جایی در کنار طبیعت یک کلبه‌ی چوبی درست کنم و یا ممکن است تا آخر عمر در این نوسان‌ها بمانم. این را به عنوان واقعیت می‌پذیرم و قبول می‌کنم. طلب قرارنمیکنم. همین بی قراری خوب است. همین تاب بازی خوب است. 

فعلاً زنده ام. 

شاید از غم به سمت سرور، تاب بازی کنم. 

شاید از اضطراب به سمت آرامش،  تاب بازی کنم. 

شاید از یقین به شک، تاب بازی کنم. 


شاید زندگی همین تاب بازی‌ها باشد. 

تاب بازی مولکول ها با یکدیگر! 


***



لینک به ویدیو در یوتیوب

https://youtu.be/d0TU1aEW52c?si=B834zlJVbCJN0QY8






Monday, February 12, 2024

ندانستنِ آینده

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 ندانستنِ آینده

***

گیجی ذهن تمامی ندارد. دوباره باز می‌گردم به لحظه. دوباره این صفحه‌ی سیاه را می‌گذارم روبرویم بدون هدف و برنامه. 

این صفحه ‌ی سیاهی که نمی‌دانم با چه پر می‌شود. درست مثل زندگی ام. 

الان واقعا نمی‌دانم می‌خواهم از چه بنویسم. اما شروع می‌کنم. 

با ندانستن شروع می‌کنم. همانطور که اکهارت به من آموخت. 

با ندانستن شروع می‌کنم و با ندانستن زندگی می‌کنم. 

بگذار همه بخندند. 

بگذار همه بگویند گیج است. 

بگذار همه بگویند نمی‌داند چه می‌خواهد. 

باور کنید من نخواستن را دیده‌ام. جایی را دیده‌ام که خواستن بی معنی بود. جایی را دیدم در لحظه، که سرشار از ندانستن و نخواستن بود. 

جایی را دیدم در لحظه، که بدون آینده بود. 


نمی‌دانم فردا به حنگل می‌روم یا در شهر می‌مانم. 

نمی‌دانم که قسمت من بودن با تاراست یا مراقبه کردن در معبد. شاید هردو. شاید هیچکدام. 

من با ندانستن دوست شده‌ام. 


ندانستن را اوج دانایی یافتم. 

من نمی‌دانم کجای این زمین خواهم زیست. 

نمی‌دانم فردا از کدام نعمت سیر خواهم شد. 

نمی‌دانم کجا خواهم خوابید. 


من با ندانستن یگانه شده‌ام. قطعا می‌دانم دیوانه به نظر میرسم. متزلزل. ناپایدار. 

اما می‌دانم لحظه هست. 

می‌دانم خدا هست. 

می‌دانم چیزی هست فرای ذهن. 


می‌دانم لحظه‌ی حال شامل آینده هم می‌شود. 

می‌دانم مراقبه گون بودن چیست. 


چه باک! شاید برنامه‌ی فردایم را ندانم. 

شاید حتی ندانم کی قرار است بمیرم. 

شاید ندانم کجا قرار است بمیرم. 


اما می‌دانم مرگ هست. 

می‌دانم چیزی هست از جنس بودن. بسیار بزرگ. 

بعضی‌ها به آن می‌گویند خدا. 

اما من خدا را در لحظه یافتم. 


می‌دانم خیلی چیزها را نمی‌دانم. این اوجِ بودن من است. من دیگر در جهل مرکب نیستم. 

چه سعادتی بالاتر از این. 

میدانم که نمی‌دانم. 

جای بسی شُکر دارد. 


می‌دانم زندگیِ معمولی، پر است از معجزه. 

قرار نیست متفاوت باشم. یا عجیب. 

قرار نیست معنوی باشم. قرار نیست جور خاصی باشم. 

قرار نیست هزاران نفر این را بخوانند. 

قرار نیست دیگران من را بفهمند. 

حتی قرار نیست در آینده، خودم خودم را بفهمم! 


قرارنیست نویسنده باشم!

قرار نیست این نوشته طور خاصی باشد! 

قرار نیست بدانم فردا چه می‌شود. 


دنیا پر است از عشق. پر است از نادانی. 

کدامیک سهم من می‌شود. نمی‌دانم! 

دوستانی دارم مثل آب روان. 

به آنها هم می‌گویم ندانستن هایم را. 

با هم می‌خندیم. 

گاهی با هم گریه می‌کنیم. همدیگر را تراپی می‌کنیم. بدون پول! 

گاهی با هم معامله می‌کنیم. 

اما نمی‌دانم عدالت چیست. 


اما یک چیز را می‌دانم. 

این که یک چیزی هست فرای ذهن من. 

هر چقدر هم که گیج باشم. هر چقدر هم که متزلزل باشم. حتی در زمان بیرون دادن آخرین بازدم. باز هم او هست.

همین کافیست. 

دانستنِ همین کافیست. 

مابقی، بازی های ذهن است. 

مابقی، توهم است. 





Saturday, February 10, 2024

مکالمات من و تارا

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 مکالمات من و تارا

***

وقتی پنج شش سالم بود برای اولین بار فهمیدم فکر نکردن سخت است. مدتی است فهمیدم فکر نکردن کاری معنوی است. 


نوشته‌ی فکر کردن

https://www.unwritable.net/2022/11/blog-post_46.html


تارا دخترم که حالا پنج شش سال دارد هم به طرز جالبی ذهنش در حال رشد است. 

امروز در استخر بودیم که کم کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت و پرسید: 

«ددی چکار میکنی که همیشه فان داری؟»

گفتم «من هم مثل تو وقتی پنج شش سالم بود مدام حوصله ام سر می‌رفت و از مامی ام می‌پرسیدم که چکار کنم. تا اینکه فهمیدم چکار کنم. 

الان بدنم رو حس می‌کنم مثلاً گرما و سرمای آب رو روی پوستم حس می‌کنم. 

و دیگه با خودم کمتر حرف می‌زنم! »


یعنی کمتر فکر می‌کنم! 

من بعد از چهل سال فهمیدم که بی صبری و حوصله سر رفتن نتیجه‌ی توجه به افکار است. 


تارا هم مثل تمام آدم‌ها حتما باید خودش را مشغول کند مثلاً کارتن ببیند یا مدام بازی کند. این بیماری همه گیر این روزهاست. 


بعد پرسیدم تارا، تو هم با خودت حرف می‌زنی؟

گفت «آره همیشه! خیلی!

مثلاً میگم نقاشی هات بده! 

تارا خیلی بده! »


داستان نقاشی رو اینجا کامل نوشتم. 

https://www.unwritable.net/2024/02/blog-post_9.html


من که تعجب کرده بودم بعد از چند دقیقه طاقت نیاوردم و گفتم:

تارا اونی که حرف میزنه تارا نیست!

بلافاصله پرسید پس کیه! تارا داره با تارا حرف میزنه دیگه! و به خودش اشاره کرد! 


گفتم «دو تا تارا که نداریم! 

اول گفتم اونی که حرف میزنه ذهن تاراست یا mind تارا! 

یا مغز تارا! »


این جداشدن از افکار، اولین جرقه‌ی روشن بینی هست. این نتیجه‌ی سال‌ها مراقبه و یوگاست. اکهارت تا مرز خودکش رفت تا این را فهمید. 


بچه ها به طور طبیعی در یوگا هستند. در یگانگی با طبیعت، معنویت خالص. 

به مرور در جامعه آدمهای ناآگاه و مدارس و مدیا ها، ایگو و ذهن را جایگزین پاکی و معنویت خالص اونها می‌کنند. 


خلاصه دیگر دیدم فرصت عالیست. گفتم «بیا برای اون کسی که با تو حرف میزنه اسم بگذاریم.»

چند تا بارش مغزی آخر «تاکا» را انتخاب کردیم. 

تارا و تاکا! 

تاکا از talk میاد یعنی کسی که خیلی حرف میزنه! و اپن نفس لوامه یا فکر تارا رو اسمش رو گذاشتیم تاکا! 

گفتم این بار هر چی تاکا گفت می‌توانی قبول نکنی! تارا هم شروع کرد با تاکا بلند بلند حرف زدن!


امروز برای اولین بار تارا از افکارش جدا شد! 

اگر یادش بماند چیزی که من برایش چهل سال زمان صرف کردم تارا در شش سالگی آموخته! 

این روز در زندگی من روز مهمی بود. گفتم هیجانم را با شما شییر کنم. 




خودکشی!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 خودکشی!

***

امیدوارم با دیدن این عنوان، نترسیده باشید. 

داستان از جایی شروع شد که دوستی دارم که به کسانی که به آخر خط می‌رسند و می‌خواهند خودکشی کنند کمک می‌کند. تلفنی و یا با چت. 


اولین بار وقتی کسی از من پرسید فکر خودکشی کرده‌ای، تعجب کردم. واقعا به خودکشی فکر نکرده بودم. 

اما ظاهراً این موضوع، واقعی است. خیلی از آدم ها و حتی آدم‌های به ظاهر موفق و معروف به خودکشی فکر می‌کنند. 

خودکشی یک «خود» دارد. برای فهمیدن این خود میتوانید نوشته‌های مربوط به هویت و من کسیتم را بخوانید. 

https://www.unwritable.net/search/label/من%20کیستم?m=1


اگر خود را بدن فرض کنیم، کشتن بدن می‌شود خودکشی. 

در یوگا تجربه ای مبنی بر اینکه ما بدن نیستیم می‌کنیم. پس این خود، کمی فراتر از بدن می‌رود. 

بدن خودش در حال مرگ است. هر لحظه و هر ثانیه به مرگ نزدیک می‌شود. پس لازم نیست کاری بکنیم! خودش در حال خودکشی است. چه بخواهی چه نخواهی! 

لازم نیست عجله کنی و بدن را بکُشی! خود بدن به مرور زمان یا با بیماری یا تصادف منقضی می‌شود. 


چند جور خودکشی داریم. یکی کشتن بدن از روی استیصال و به هدف پایان دادن به رنج. 

یک جور هم خارج شدن آگاهانه از بدن که یوگی ها بلدند و به کرات انجام داده اند. این را چون تجربه‌ام نیست نمی نویسم! 

یک خودکشی هم داریم که مولانای جان بارها گفته. صریحا گفته بمیرید! قربانی کنید! بکُشید! در اسلام هم آمده قبل از مرگ بدن بمیرید! 


اینها از چه حرف می‌زنند؟ 

چطور باید قبل از مرگ بدن مُرد؟ چه چیزی باید بمیرد؟ 

این مرگ، دیگر پایان نیست! 

بلکه آغاز زنده شدن است! 

همان زنده شدن مولانا که گفت مرده بدم زنده شدم. 


عرض کنم که اگر من هم مردن را تجربه کرده باشم اینچنین است! 

مردنی که در مراقبه تجربه می‌کنی. 

مردن ذهن. 

مردن گذشته و آینده. 

مردن شخصیت های پوچ و کاذب ذهنی. 

مردن ایگو. 

مردن نتیجه گیری های الکی ذهن. 

مردن شخصیتی که برای خودت ساخته‌ای. 

مردن وابستگی‌ها. 


این مردن مساوی است با زندگی ابدی. 

این مردن مساوی است با وارد شدن به بهشت. 

این مردن مساوی است با رفتن به وادی رحمت خداوند. 

این مردن، رسیدن به عشق است. 

این مردن یگانه شدن با وجود ابدی و ازلی است. 

این مردن نامیرا شدن است. 


حالا ذهن تو سعی می‌کند این را بفهمد، اما نمی‌تواند. 

ذهن نمی‌تواند مرگ خودش را بفهمد. 

ذهن را نمی‌توانی با ذهن آرام کنی. 

ذهن فقط پدال گاز دارد. نمی‌توانی فقط به مثبت ها فکر کنی! منفی روی دیگر مثبت است!

روانشناسیِ ذهنی کار نمی‌کند!


برای کشتن ذهن باید دانسته هایت را بکشی. 

هر لحظه گذشته را بکشی. 

باید در حوضچه‌ی اکنون غرق شوی. 


 فکر را باید ببینی و اهمیتش را بکشی. 

احساسات را که ساخته‌ی ذهن است ببینی و اهمیتش را بکشی. 

باید بپذیری. 

باید از خودت بمیری. 

باید توکل کنی. 

باید اعتماد کنی. 


باید مراقبه کنی. 

باید در خودت فرو بروی. 

باید با چشم سوم نگاه کنی. 

باید سکوت کنی. 

مثل خدای ساکت! 


***


موضوع خودکشی

https://www.unwritable.net/search?q=خودکشی&m=1