Monday, May 8, 2023

سرسپردگی! Devotion

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 سرسپردگی! Devotion

***


خوب این هم از آن مفاهیم عجیب است! از آن مفاهیمی که ذهن منطقی درک نمی‌کند. از آن مفاهیمی که با حساب و کتاب بدست نمی‌آید!

سرسپردگی از آن مفاهیم نانوشتنی است!

وقتی لغت devotion را به اینترنت بدهی این‌ها می‌آید!


1. صمیمیت

2. از خود گذشتگی

3. وقف

4. سرسپردگی

5. پرستش

6. دعا

7. تخصیص

8. مریدی

9. جانسپار

10. هوا خواهی



لغت ها همه نشانه اند. در لغت ها گیر نکنید. 

هر لغتی حدودی از معنی را نشانه می‌رود ولی هیچگاه خود معنی نمی‌شود. 

مثلا لغت حلوا شیرین نیست. لغت حلوا فقط اشاره می‌کند به چیزی. 


زن‌ها بیشتر از مردها در بدنشان هستند. به قولی کمتر دز ذهنشان درگیرند. البته از زنهای مدرن که سالها تلاش کردند  مردانه شوند را نمی‌گویم. 

زنها بیشتر به حکم غریزه و ژنتیکشان زندگی می‌کنند. 

تا زمانی که غریزه حکم کند عاشق مردی می‌شوند. 

بعد دوباره اگر غریزه حکم کند همان مرد را ترک می‌کنند. 

بعد دوباره به حکم همان هورمون‌ها و غریزه بچه را در شکم خودشان پرورش می‌دهند. 

دوباره به حکم غریزه به بچه شیر می‌دهند و عاشق بچه می‌شوند. 


زن‌ها به حکم غریزه سرسپرده می‌شوند. 

اما مردها هم سرسپرده می‌شوند!

شاید آن‌ها هم به حکم غریزه اما بیشترِ مردها بعد از رشد و عبور از ذهن!


مردها برای بقاء و شکار به ذهن نیاز دارند و به هورمون های جنگجویی! 

اما وقتی آنها هم رشد می‌کنند گاهی به وادی سرسپردگی می‌رسند. 


جایی که از ذهن و از خودشان عبور می‌کنند. 

معمولاً بعضی خودشان را وقف خانواده می‌کنند. ‌بعضی هم خانواده‌شان را به اندازه‌ی کل جهان بزرگ می‌کنند. 

آنها به وادی عشق می‌رسند!

این مردها خانواده ای دارند که شامل تمام جهان است!

تمام بچه‌ها!

تمام بزرگ سالها

تمام موجودات!


برای این دسته از آدم‌ها مرزی وجود ندارد!

آنها وجودشان را در جهان حل می‌کنند. 

آنها مرزی برای سرسپردگی نمی‌شناسند!

خانواده برای آن‌ها محدود به ژنتیک نمی‌شود!

خدمت رسانی آنها بدون قید و شرط است!


اینها به وادی سرسپردگی به هیچ رسیده‌اند!

سرسپردگی به همه!

فرقی ندارد خانواده باشد یا سگ یا سنگ!

به همه می‌توانند عشق بورزند!

بدون چشم داشت!

بدون توقع بازگشت!

بدون معامله!

بدون خود!


اینجا خود بهشت است!

یعنی سرسپردگی تمام!

اینجا از مراحل آخر خدا شدن است!

سریع ترین راه رسیدن!


راه عشق!






Sunday, May 7, 2023

شامل شوندگی خدا! آیا تو در ویژنِ من هستی؟

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 شامل شوندگی خدا! آیا تو در ویژنِ من هستی؟

***

با دوستی قدیمی از ویژن می‌گفتیم. به او گفتم «چون تو آزاد هستی نمی‌توانم تو را در ویژن خودم بیاورم!» 

حالا این‌جا به اشتباه خودم پی بردم! 

آن جمله را پس میگیرم. 

بیایید با هم کمی باز کنیم مسأله را. 

ویژن چیست؟

چشم انداز! چشم اندازی از آینده! 

نوعی تخیل آینده. تخیل حالتی از بودن در آینده! 

اما سوال اینجاست که آیا این حالتی از بودن را الان هم می‌توانی داشته باشی!

در همین لحظه هم می‌توانی آن حالت را داشته باشی!

لازم نیست آن را در آینده تخیل کنی!

پس اساساً نیازی به ویژن نیست!

می‌توانی هر حالتی را که می‌خواهی انتخاب و تجربه کنی!

در زمان حال! 

همه چیز در خود لحظه هست!

اگر ذهن بگذارد!!


پس با این فرض به این نتیجه می‌رسیم که نیازی به ویژن نداریم.  

در ادبیات اسلامی به آن توکل میگویند! 

یعنی ویژن و آینده را می‌سپاری یه یک نیروی بزرگتر!

مسوولیت تو اما از بین نمی‌رود!

تو مسوول هستی در این حال بمانی!

تو مسوول حال هستی!

تو مسوول آینده نیستی!

آینده را بسپار و حال را بگیر!

مبادله‌ی خوبی است!


هر حال و وضعیتی که می‌خواهی در همین لحظه بردار!

در قرآن و حدیث می‌گویند «کن فیکون» 

بخواه! همان لحظه هست می‌شود!

گروهی فیلم‌هایی در این موضوع ساخته‌اند!

فیلم راز را میگویم!


آینده را بسپار به مسوول اصلی!

بسپار به همان کسی که به زمان تسلط دارد!

کسی که زمان را ساخته!

شاید کسی که مسلط به زمان باشد! یا فرای زمان باشد!

مثلاً امام زمان!

مسوولیت تو انتظار است! 

یعنی بودن خالص! بدون آینده! 


حال قسمت دوم!

وقتی من ویژن نداشته باشم یعنی ویژن جهان‌شمول را پذیرفته ام!

اصلاً منی وجود ندارد که ویژنی داشته باشد!

یکی هست که کل جهان ویژن اوست!

یکی هست که شامل شونده ابدی و ازلی است!


هم شامل تمام زمانهاست و هم شامل همه‌ی مکانهاست!

شامل تمام آسمان هاست!

تمام زمین! درختان؛ گیاهان؛ دریاها! ماهی‌ها! حیوانات و انسانها!

یک شامل شونده‌ی کل!

یک نانوشتنی!

پس او حتماً تو را در ویژن خودش دارد!

حتماً من را هم دارد!


پس جمله‌ی من که «تو را نمی‌توانم در ویژن خودم بیاورم »از دو جا اشتباه بود!

هم این که من ویژنی دارم اشتباه بود!

هم این که کسی در ویژن من نیست اشتباه است!


این نقاشی جهان بومی دارد!

آن بوم تمام نقاشی ها را شامل می‌شود!


هرچه از نقش دور شوی بوم را بهتر می‌بینی!

نقش بدن!

نقش ذهن!

از اینها که فاصله بگیری کم کم به بوم نزدیک می‌شوی!


بوم شامل شونده‌ی تمام نقشها!

تمام افکار! تمام حس ها! تمام آگاهی‌ها!


این بوم مرزی ندارد!

شامل شونده تمام است!

در داخل آن هم تو هستی و هم من! 

بهتر بگویم در داخل این!

چون اینجا هم هست!

نزدیک تر از رگ گردن!


اینجا کلمات کم می‌آورند!


زبان خنده دار می‌شود! 

اما چه کنیم که در طلسم کلمه اسیریم!

در طلسم ذهن! 




ساقیا بر سر جان بار گران است تنم


باده ده باز رهان یک نفس از خویشتنم


من از این هستی خود نیک به جان آمده‌ام


تو چنان بی‌خبرم کن که ندانم که منم


نفس را یار نخواهم که نه زین اقلیمم


چه کنم صحبت هندو که ز شهر ختنم


گل بستان جهان در نظرم چون آید


روضه باغ بهشت است نه آخر چمنم


پیش این قالب مردار چه کار است مرا


نیستم زاغ و زغن طوطی شکر سخنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک


دو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم


ای نسیم سحری بوی نگارم به من آر


تا من از شوق قفس را همه درهم شکنم


خنک آن روز که پرواز کنم تا ور یار


به هوای سر کویش پر و بالی بزنم


در میان من و معشوق همام است حجاب


وقت آن است که این پرده به یک سو فکنم



برای تارا- ١٧ اردیبهشت ١۴٠٢

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 برای تارا- ١٧ اردیبهشت ١۴٠٢

***


تارای عزیزم؛ ستاره‌ی زندگی! 

این‌جا من با یک تارای ذهنی حرف می‌زنم. شاید حتی دیگران بخوانند. شاید کسی در آینده اینها را برای تو بخواند! شاید خودت بتوانی بخوانی! 

اما آینده فقط تخیل ماست! 

این تارایی هم که من با او حرف می‌زنم تارای ذهنی من است!

مهم این است که بدانی هیچ‌کس حتی پدر و مادر تو نمی‌توانند تارا را در ذهنشان بسازند! 

این فقط خود تو هستی که زندگی خودت را می‌سازی! پس می‌توانی تارای ذهنی من را نادیده بگیری! 

این همان اصل اساسی آزادی است! 

همان ذات انسان! 

همان ذات آزاد انسان که ما را رها می‌کند! 

همان ذاتی که ما را از حیوانات متفاوت می‌کند!

حیوانات در زندان غریزه و ژنتیک هستند! اما تو از زندان غریزه آزاد باش!

تو می‌توانی بهتر از پدر و مادرت باشی!

تو متعلق به هیچ‌کس نیستی!

متعلق به جامعه نیستی! متعلق به پدر و مادر نیستی!

هویت تو را نه ژنتیک به تو می‌دهد نه جامعه و نه حتی کارهایی که انجام میدهی! 

هویت تو هویتی جهانی است! 

تو کل جهان هستی! 

تو خدا هستی!

تو یک الهه هستی! 

ستاره‌ای که نورش به تمام جهان می‌تابد. 

حتی این تعاریف را کنار بگذار! 

تعریف من را هم از خودت کنار بگذار!

هیچ وقت اجازه نده کسی تو را تعریف کند! 

پدر و مادر برای تو اسم انتخاب کردند و ژنهایی به تو دادند! بدنت را از آنها گرفته‌ای و ژن هایت را! یک حافظه‌ی تاریخی! 

اما تو می‌توانی موجودی جدید و متفاوت باشی!

الهه ای که حتی در تعاریف ما هم نمی‌گنجد! 


من به عنوان پدرت و جامعه و اطرافیان شاید سعی کنیم تو را تعریف کنیم!

برایت خط و خطوط و قوانین بگذاریم!

شاید سعی کنیم به تو شکل بدهیم!

شاید بخواهیم تو را باسواد یا بااخلاق کنیم! 

اما تو آزاد باش!

از تعاریف جامعه آزاد باش!


همانطوری باش که خالق تو؛ تو را آفریده!

آزادِ آزاد! 

من و تو مدتی در زمین مهمانیم تا مزه‌ی آزادی را بچشیم!

این موهبت بزرگ را!


همه می‌خواهند تو را تربیت کنند! در حالیکه خودشان تربیت نشدند!

خودم را میگویم! 

من هنوز خودم را به بهترین خودم تبدیل نکرده‌ام! چطور می‌توانم تو را تربیت کنم!

اگر روزی دیدی درخت زندگی پدرت میوه و گل داده می‌توانی استفاده کنی! اما تو خودت روزی میوه و گل خواهی داد! حتی اگر دیگران میوه های تو را دوست نداشتند تو باز درختی سرافراز باش!

مثل سرو! حتی نیازی نیست میوه بدهی! 

فقط آزاد باش! 

امیدوارم بتوانم موهبت آزادی را خودم بفهمم و به تو و دیگران هدیه بدهم!


انرژی زندگی و شادی و سرور درونیت را با هیچ چیز عوض نکن!

لازم نیست نسبت به دیگران خودت را بسنجی!

خودت را با هیچ چیز مقایسه نکن!

متصل به مبدأ حیات بمان!

بگذار جریان حیات از درون تو جاری شود!


ما آدم بزرگ ها فقط چند سالی زودتر متولد شدیم! همین! هیچکس از جمله من به عنوان پدرت از تو بیشتر نمی‌دانیم! 

دانستن از درون خودت شروع می‌شود! 

اگر به منبع درون خودت متصل بمانی همه چیز را خواهی دانست!

منبع سکوت درون!

منبع نانوشتنی درون!





Saturday, May 6, 2023

گیر کرده در گلو!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 گیر کرده در گلو!


***

دیده‌ای گاهی حرفی در گلویت گیر می‌کند؟ 

یکی از سخت ترین شکنجه‌ها همین است! حرف‌هایی که در گلویت گیر کرده. هیچ وقت نتوانستی بگویی! 


دیده‌ای که میگویند فلانی می‌تواند راحت سرش را بگذارد زمین و بخوابد؟


اینجا برای من همین حکم را دارد. این حرفها برای من حرفهایی است که نزده‌ام. اما اینجا راحت و بدون بغض می‌نویسمشان. و وقتی می‌نویسم راحت می‌شوم! 

آنقدر راحت که می‌توانم سرم را بگذارم و بمیرم! 

با خودم می‌گویم اگر الان بخوابم و بیدار نشوم مشکلی نیست! حداقل حرفهایم را جایی نوشته‌ام! 


هزاران صفحه حرف و کلمه! 

هزاران نشانه برای نانوشتنی!


پس اگر سرم را گذاشتم و دیگر بیدار نشدم نشانی ام را می‌دانید!

نانوشتنی!

رفته‌ام سراغ همان نانوشتنی‌!


وقتی می‌نویسم راحت می‌شوم!

راحت می‌توانم سرم را بگذارم زمین و بخوابم!

حتی راحت سرم را بگذارم زمین و بمیرم! 


سریع! راحت! در آرامش!

تمام و کمال!

زندگی شاید ناقص باشد ولی مرگ همیشه کامل است! 

سخن شاید خللی داشته باشد ولی سکوت عالی است! 

بدون نقص!

مثل خدا!

خدای ساکت! 


نبوت!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 نبوت!


***

ساعت ٣:۴٠ صبح! ماه کامل در آسمان است. دوباره بیدار شدم! می‌توانستم بیدار نشوم! اما شدم! خبر مهمی است! 

بیدار شدن انسان خبر مهمی است. 

دوستی به من به طعنه گفت؛ «من ادعای پیامبری نمی‌کنم.» طعنه اش در این بود که من ادعای پیامبری می‌کنم! 


قبلاً از توحید گفته بودیم! وحدانیت؛ یکی بودن؛ یگانگی! یوگا!


حالا برویم سراغ نبوت! نبی! خبر آورنده! رسول! پیغام آور! پیغامبر! از ریشه‌ی ن ب ء ! به معنی خبر!


پیامبر یعنی کسی که خبری آورده! پیامبر یعنی کسی که دریچه ای شده برای خبر. پیامبر یعنی کسی که نی شده! و وقتی نی شدی ناچاراً در تو دمیده می‌شود! 

مولانا پیامبر بود! پیامبر عشق! 

شمس پیامبر بود! پیامبر نور!


پیام هم یکی بیشتر نیست!

یعنی نبوت با توحید یکی است!

پیام نبوت توحید است!

پس هر وقت توحید را درک کردی پیامبر می‌شوی!

به همین سادگی!


همه پیامبر هستند! 

پیامبری؛ کلاب خصوصی عده‌ای خاص نیست!

پیام جهانی است! پیام؛ همگانی است! 


پیام؛ پیامِ یکی بودن است!

چطور می‌شود این پیام باعث دودستگی پیامبر و آدم معمولی بشود!

به نظر من

تمام پیامبر ها آدم معمولی بوده‌اند!

و تمام آدمهای معمولی پیامبرند!


پیامبر فقط مرد نیست!

تمام مادرها پیامبرند! 

مادرها در شکم خودشان با فرزندشان یکی می‌شوند!

وقتی بچه را شیر می‌دهند!

وقتی درد بچه را درد می‌کشند!

وقتی خنده‌ی بچه را می‌خندند!

یعنی با بچه یکی شده‌اند!

یعنی یگانگی را دارند زندگی می‌کنند!

و کسی که یگانگی را درک کند پیامبر است!

نبوت یعنی خبر از توحید دادن! 

زن ها شاید پیام یگانگی را بلند نگویند!

اما یگانگی را زندگی می‌کنند!

یگانگی را نفس میکشند!

پس تمام زن‌ها پیامبرند! 



من و تو وقتی در مفاهیم و کلمات یکی می‌شویم پیامبریم!

زن و شوهر وقتی در آغوش هم یکی می‌شوند پیامبرند!

وقتی در چشمان کودکی نگاه می‌کنی پیامبری!


پیام یگانگی! همان یگانه پیام!

همان پیام نانوشتنی!


بله درست حدس زدید! 

من هم پیامبرم!

من هم از همان پیام؛ خبری آوردم!

پیام یگانگی! پیام توحید!

پیام نبوت!


ادعای پیامبری ندارم!

اما من امروز بیدار شدم!

تو هم اگر در حال خواندن هستی امروز بیدار شدی!


قبل از من و تو پیامبران زیادی بیدار شدند!

گفتند فسانه ای و در خواب شدند!

خیام پیامبر بود!

حافظ پیامبر بود. سعدی پیامبر بود! مولانا پیامبر بود! 

به قولی صد و بیست و چهار هزار یا حتی بیشتر! 


تو هم پیامبری! 

من هم پیامبرم! گاهی حتی خودم هم نمی‌دانم!

خود من هم گاهی وقتها دوگانه که می‌شوم و پیام توحید یادم می‌رود! 

وقتی زمین را جدا از آسمان می‌بینم!

وقتی مرگ را جدا از تولد!

وقتی درگیر حس های دوگانه می‌شوم!

وقتی درگیر عمل و عکس‌العمل می‌شوم!

وقتی درگیر دو می‌شوم!

درگیر حساب و کتاب می‌شوم!

گاهی اوقات از مقام پیامبری پایین می‌افتم!


اما دوباره نفس بعدی می‌آید!

یک دم و یک بازدم!

یک مرگ و یک تولد دیگر!

دوباره یکی می‌شوم!

دوباره پیامبر می‌شوم!

دوباره دیوانه می‌شوم!

دوباره ساکت می‌شوم!







Friday, May 5, 2023

عکس‌العمل یا پاسخ؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***

عکس‌العمل یا پاسخ؟


***

دیگر به حرافی های من عادت کردید! ماه کامل است. نور در دل است. عشق جاری است! 

امروز هم در حال تمام شدن است. نزدیکی‌های غروب که می‌شود مخصوصا اگر ماه هم کامل باشد کیست که هوایی نشود؟!

نزدیکی‌های ماه کامل پر حرف می‌شوم. کاری ندارم جز نوشتن! چیز مهم‌تری فعلا نیست. 

نه کسی هست که حرف بزنم! نه چیزی که جالب تر باشد از نوشتن! 

چینش کلمات! نوشتن از نانوشتنی! 

به به! 

چهل روز دیگر خانه را تحویل نفر بعدی می‌دهم! 

خرید این خانه برای تارا بود! آن زمان فکر می‌کردیم دخترمان اتاق مجزا می‌خواهد! خیالاتی داشتیم! اما حالا پنج سالی گذشته. دخترمان و همسر اولمان حالا هر دو مستقل شده‌اند! 


این نوشته هنوز عنوان ندارد!

ایده‌هایی هست. مثلا نوشتن تفاوت ری‌اکشن و ریسپانس! Reaction vs Response درسی که از معلم عزیزی آموختم. در دوره مهندسی درون که اینجا میتواند بخوانید! 


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_23.html


موضوع دیگر نوع روابط است! روابطم جالب شده! انگار با همه رابطه دارم! در عین حال تنهایم! 

فرقی نمیکند چه کسی باشد! 

دخترم باشد! همسر اولم باشد! 

دوست جدیدی باشد! 

دوستی قدیمی باشد! 

همکار باشد! 

مشتری باشد!

فرقی نمیکند! 


آنقدر عجیب است که نمی‌توانم توضیح بدهم!

همه را خدا می‌بینم!

در همه دنبال خدا میگردم!

البته معمولا پیدا می‌کنم!

پرده‌ی ایگو را هم می‌بینم!

پرده های ترس را می‌بینم!

ورای پرده را هم می‌بینم!


ورای همه‌ی پرده ها یکی بیشتر نیست!

خود من! 

خود خدا!


هم تنهایم! هم یکی هستم با همه!

عجیب است! عجیب!


بعد از مدت‌ها مکالماتی معنی دار داشتم با همسر اول! ممنونم که درس‌های یوگا را برایم یادآوری کرد!

گفت عکس العمل نشان می‌دهی و می‌روی می‌نویسی!

راست می‌گفت! 

خوب من را شناخته! 

درست پیش بینی کرد! 

دارم می‌نویسم!


اما این نوشتن عکس‌العمل است یا پاسخ!

عکس‌العمل یعنی پاسخ ناآگاهانه!

پاسخ یعنی عکس‌العمل آگاهانه! 


تفاوت فقط در آگاهی است! 

آگاهی هم نانوشتنی است! 

پس نوشتن فعلا بس!



بفروشم یا نفروشم؟ دوراهی های ذهن

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 بفروشم یا نفروشم؟

***


گاهی نوشته‌ها با یک سوال شروع می‌شود. مثل این یکی. 

تمام فلسفه بافی ها و افکار و احساسات گاهی می‌رسد به یک تصمیم! تصمیم از ریشه‌ی صمم شاید از سکوت می‌آید. یعنی حرف نزدن!

میخواهم بدانم خانه را بفروشم یا نه؟ 

امشب شب ماه کامل است. ماه کامل منسوب به بودا. من هم علی رغم شامی که خوردم خوشبختانه حدود سه، چهار صبح بیدار می‌شوم! 

یک سری خواب دیده‌ام! خوابهایی دور و دراز! از رابطه‌ام با خانواده‌ی قدیمی. نمی‌دانم خوابهای دیشب برای شام دیرهنگام است یا برایم پیامی دارد! به هر حال الان من  هستم با یک سوال!

قدیم تر ها استخاره می‌کردند. استخاره یعنی طلب خیر. من هم این‌جوری استخاره میکنم. یعنی چند دقیقه مدیتیشن کوتاه و بعد هم نشستن پای این صفحه‌ی شیشه‌ای! 

شروع می‌کنم به نوشتن! معمولاً از مبدأ مختصات شروع می‌کنم. یعنی مرگ! 

اول مبدأ یا مقصد را میگذارم بعد برمی‌گردم عقب! میرسم به لحظه! 

مرگ، پایان داشته‌هاست. پایان امنیت کاذبی است که برای خودمان تصور می‌کردیم. مرگ، از دست دادن این بدن است. از دست دادن آنچه از زمین قرض گرفته بودیم. با دیدن مرگ، ناخودآگاه می‌رسم به لحظه. یعنی به جای درست! 

اگر در لحظه باشم دیگر سوالی باقی نمی‌ماند! لحظه دوراهی ندارد! لحظه ساده و شفاف است! مثل خود مرگ!

گاهی ما میچسبیم به این دنیا. یعنی فرار از مرگ. یعنی فرار از لحظه. 

درست همینجاست که ترس پیدایش می‌شود! 

همینجاست که سر و کله‌ی ذهن پیدا می‌شود. 

ذهن برایت مسأله و دوراهی درست می‌کند! 

بفروشم یا نفروشم! 


واقعا با وجود مرگ و لحظه مگر فرقی هم دارد؟ 

اصلاً نه! فروختن یا نفروختن اهمیت خودشان را از دست می‌دهند. 

اما ذهن اینجا هست و مدام اصرار می‌کند! بالاخره بفروشم یا نه؟ امضا کنم یا نه! 

قدیم تر ها استخاره می‌کردند برای آرام کردن ذهن! 

من هم اینجا با این روش استخاره می‌کنم. 

و جواب این است!

آنچه سبب لذت نبردن می‌شود را از بین ببر!

ترس، اولی است!

ترسِ از از دست دادن!

ترس از مردن! ترس از آینده! 

اینطوری که فکر کنی کمی جواب روشن تر می‌شود! 

مهم این نیست که می‌فروشی یا نه!

مهم این است که چگونه هستی! 

در ترس هستی؟ در توکل هستی! در آینده هستی؟ در حال هستی؟ 

داشتن خانه یعنی پرداختن به پروسه‌ی بقا! خوردن و خوابیدن و سکس کردن! و می‌دانیم که این‌ها چطور باید باشد! 

این‌ها نباید هدف باشد! باید از این‌ها گذشت! 

به شخصه اگر آشپزخانه‌ای پر غذا در چهار قدمی ام نباشد برای سلامتم بهتر است! حداقل دیر وقت شام کمتر می‌خورم. حداقل وعده‌هایم را کمتر می‌کنم! 

بسیاری از راحتی ها نهایتاً سم می‌شود! 

البته جایی هم لازم است برای خوابیدن و یوگا و نوشتن! 


پس سوال عوض می‌شود! به جای بفروشم یا نه به خودم می‌پردازم! من چگونه دارم می‌فروشم؟ چگونه دارم نمی‌فروشم! از روی ترس یا از روی عشق؟ 

وضعیت درونی ات چیست؟ 


این مهم است! این که در اضطراب آینده غرق هستی یا نه! 

این که دنیا را با که شریک شده‌ای! 

این که در حال ساختن کارما هستی یا نه! 

هر لحظه ترس، یعنی کارما! اضطراب آینده یعنی کارما! 

سپردن تصمیم به شریک شاید بهتر باشد! 


یک دید کلی هست! می‌خواهم قبل از مرگ سبک باشم! از کارما سبک باشم! از دِین سبک باشم. 

از وام سبک باشم! از دارایی های مادی سبک باشم! 

مهم سبک شدن است! مابقی بازی است! 


دخترم تارا حدود پنج سالش هست. شاید تا ده پانزده سال دیگر نیاز به راهنمایی داشته باشد! سعی می‌کنم در حالتی باشم که بهترین حالت خودم باشد تا تارا یک الگو یا مثال نسبتا شادی داشته باشد! 


گذشته تمام شده! گذشتن و گذاشتن بهتر از چسبیدن است! 

من باشم می‌فروشم!

چون به سبک شدن کمک می‌کند! به ترس نداشتن کمک می‌کند. به پریدن در آغوش توکل کمک می‌کند! 

اگر قسمتم شد در کنار دخترم می‌مانم! نشد هم می‌روم! در لحظه می‌مانم! 

در پذیرش می‌مانم!

در بخشش می‌مانم! 

در سکوت می‌مانم!


من مالک چیزی نیستم! 

من در زمین میهمانم! 

میهمان ادعای مالکیت نمی‌کند!

میهمان همیشه آماده‌ی رفتن باید باشد!

با اشاره‌ی صاحبخانه باید محل را ترک کند! 

منتظر اشاره‌ی صاحبخانه باید باشد! 


امیدوارم بتوانم سبک بروم! 

بدون کارما!

بدون ترس!

از دست دادنِ بدون ترس!

فروختن بدون ترس! 



Thursday, May 4, 2023

خدمت تو چیست؟

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 خدمت تو چیست؟

***


دوستی قدیمی از همه دعوت کرد خدمتشان را بنویسند! دعوت به مبادله! 

دنیا دنیای مبادله است! 

مبادلات ریز و درشت! 

دادن و گرفتن! 

سنجیدن! سبک و سنگین کردن! 

اینجا کمی در مورد مبادلات اقتصادی نوشتم!


https://www.unwritable.net/search/label/اقتصاد?m=1


اما یک چیزی را یادمان باشد! 

اصلاً ما چیزی داریم که بخواهیم مبادله کنیم؟

آیا اندکی عشق داری؟ شور داری؟ صفا داری؟ سرور داری؟ 


اگر عشق نداری هیچ نداری! 

می‌توانی غذا بدهی و بگیری! 

اما غذاها همه روزی به زمین بازخواهد گشت! 

همانطور که بدن‌ها به زمین باز خواهد گشت!

می‌توانی لقمه‌هایت را با دیگران شریک بشوی!


یک موضوع دیگر! 

من که هستم که چیزی داشته باشم؟

تمام وجود خودم عاریتی است! 

هرچه دارم از کسی گرفتم!


مدت زمانی محدود روی زمین!

یک بدن!

کمی آگاهی! 

چه داشته‌ام که این زندگی به من داده شده؟

هیچ!


وقتی بفهمی هیچ نداری ناگهان ثروتمند می‌شوی!

وقتی بفهمی یک نی توخالی هستی می‌شوی شبیه مولانا!

مولانا وقتی خالی شد عشق شد!

عشق از درون او دمید! 

عشق از وجود نازنین او آتش شد!

آتشی که هنوز می‌سوزد! هنوز می‌زند! هنوز می‌برد!

هنوز مست میکند!

هنوز دیوانه میکند! 


یک گدا چیزی ندارد! تنها کارش گدایی است! 


https://www.unwritable.net/2023/04/blog-post_25.html


گاهی بلند گاهی در سکوت! 

او می‌داند چیزی ندارد! 

او می‌داند فقط گیرنده است! 

باید منتظر نسیم بماند! نسیم عشق که وزید به همه می‌وزد!

او باید کناری برود! 

عشق و سرور و ثروت و شادی فراوان است! 

کار ما فقط گدایی است!

گدایی از خاک!

همان خاکی که تو را به افلاک می‌برد! 

اگر سبک شوی!

اگر بدانی هیچ نداری!


حتی برای نوشتن! 


غوغا

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 

غوغا


***

می‌دانی چرا می‌نویسم؟ 

مدام در حال ساختن و خراب کردن هستم!

مثل خدا! 

مدام می‌سازد و خراب می‌کند. زندگی ها ساخته می‌شوند و می‌میرند!

یک چرخه‌ی بی پایان تولد و مرگ! 

ساختن و خراب کردن! 

یک درخت هزاران گل می‌سازد و زود خراب می‌کند!

یک حشره هزاران بچه تولید می‌کند و زود خراب می‌کند!

انسان‌ها فوج فوج می‌آیند و می‌روند! 

از شکم مادر تا شکم زمین! 

از نیستی به هستی و سپس به نیستی!


یک غوغایی برپاست!

همان غوغایی که خیام ریاضی دان را دیوانه کرد!

همان غوغایی که مولانای واعظ را کوچه گردان کرد!

همان غوغایی که زنده می‌کند و می‌میراند!


همان سکوت در بر گیرنده!

همان نانوشتنی!

همان شامل شوندگی تمام!

همان مبدأ

همان مقصد!


همانی که نمی‌شود نوشتنش!

نمی‌شود گفتش!

نمی‌شود فهمیدش! 


فقط باید بود!

همینطور دیوانه! همینطور مبهوت! همینطور مست! 

مشغول موسیقی و اشک و کلمه! 


سوار بر بدنی که در حال مردن است!

و روحی که در حال پرواز است! 


ماهی که در سیاهی می‌درخشد!

خورشیدی که می‌سوزد! 


کلماتی خشک که پشت سر هم ردیف میشوند!

کلماتی با تناقض!

کلماتی گنگ!

کلماتی که از نانوشتنی مینویسند! 


کلمات پریشان!

کلمات نامفهوم! 


و نفس های مقطع!

مثل خط‌های مقطع خیابان! 

می‌توانی گاهی از آن‌ها عبور کنی! 


و چشمانی پر از اشک!

چشمانی که از پشت قطره‌های اشک به زور می‌بینند!

اشکی که چون موج دریا بالا و پایین می‌رود! 


مثل موج‌های دریا متولد می‌شود و می‌میرد!

و این نوشته هم شاید همین‌جا بمیرد!


یا با یک نفس دیگر کمی بیشتر زندگی کند!

ما هم مثل این نوشته‌ها روزی متولد می‌شویم و روزی می‌میریم! 

ما هم در این غوغا غوطه وریم!

در این دریا!

در این شور!

در این سکوت!

در این بوم نقاشی!





Wednesday, May 3, 2023

دیوانه‌ی تیمارستانی

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 دیوانه‌ی تیمارستانی

***


امروز هم گذشت. از خودم راضیم. تقریباً در تمام روز آرامش و لحظه رو حفظ کردم. داریم در مورد فروش خانه ها یا انتقال بین همدیگر صحبت می‌کنیم. 

وقتی در مورد آینده برنامه‌ریزی می‌کنم یا در حال تصمیم گیری هستم خیلی بیشتر لازم هست که آگاه بمونم. برنامه‌ریزی برای آینده راحت می‌تونه آدم رو از لحظه خارج کنه! وارد تخیلات ذهن بشه. حساب و کتاب هم همینطور! 

امروز با دو سه نفر از نزدیک مذاکره و مباحثه داشتم. وقتی که با دیگرانی که از جور دیگری از واقعیت صحبت میکنند نشست و برخاست می‌کنم جای پای خودم کمی شل میشه. لازم دارم بیشتر تمرین کنم و بیشتر آگاه بمونم. 

حالا چی میشه میام اینجا؟ 

اصلاً چرا می‌نویسم؟ 


از روح های بزرگی که من رو امروز تحمل کردند تشکر می‌کنم! دیگران معلم‌های من هستند! از تمام این روح های بزرگ و انسانهای شریف تشکر می‌کنم. 


راستش رو بخواهید چون کسی نیست که حرفم رو بفهمه تنها جای باقیمانده همینجا هست. 

اینجا شبیه چاه حضرت علی هست! شاید چاه امام زمان! 


وقتی با دیگران نشست و برخاست می‌کنم ترس های اونها از آینده و ترس های اونها برای از دست دادن به من منتقل میشه. البته این هم نوعی تمرینه. این معاشرت ها در واقع ترس‌های من رو بالا میاره. امیدوارم این آخرین ته مانده های ترس هم بیاد بالا و حل بشه بره. 

من جایی رو دیدم که ترس به اونجا راه نداره!

بی ترسی رو کمی چشیدم!


می‌دونم؛ کاملاً می‌دونم که این نوشته ممکنه برای شما گنگ و مبهم باشه. 

اما دیگه اینجا هم نتونم حرف بزنم کجا بزنم؟! اینجا پناهگاه تنهایی منه! 

اینجا محراب منه! جاییه که با خدا حرف می‌زنم. 


امروز از حساب و کتاب زیادی گفتم! از این که اگر حساب و کتاب زیادی بکنی ضرر می‌کنی! چیزی را از دست میدهی بسیار ارزشمند تر!

در زمان حساب و کتاب لحظه را از دست میدهی! زندگی را از دست میدهی! حال را از دست میدهی! 

در زمان حساب و کتاب سوار ذهن هستی! سوار مرکبی بسیار ناپایدار و سُست! 

نمی‌دانم کسی حرفم رو فهمید یا نه!


امروز از ددیکیشن گفتم! از اینکه حاضر هستم زندگی ام رو وقف کنم! وقف چیزی یا کسی! 

نمی‌دانم کسی حرفم رو فهمید یا نه!

امروز از عشق گفتم! از این که حد نهایی عشق پذیرش هست! پذیرش مسوولیت گذشته! پذیرش همه چیز! 

پذیرش مسوولیت جهانی بدون مرزی که از سادگورو آموختم. 

نمی‌دانم کسی حرفم رو فهمید یا نه!

امروز از کارما گفتم! از اینکه هر اتفاقی برای من بیافته می‌پذیرم و مسوولیتش رو قبول می‌کنم. این که این بهترین اتفاقه. این که مسولیتش با خودمه! 

نمی‌دانم کسی حرفم رو فهمید یا نه!


امروز از مولانا گفتم و درک مولانا و شمس از عشق!

امروز گفتم اونها هم آدم عادی بودند!

ما هم آدم های عادی هستیم!

ولی در عشق برابریم! 

همان‌قدر که مولانا عاشق بود من هم میتوانم عاشق باشم!

در عشق بالا و پایینی نیست! 

نمی‌دانم کسی حرفم رو فهمید یا نه!

گفتند باید از فلسفه هایت پایین بیایی!

با خودم گفتم مدتهاست ذهن را کنار گذاشته ام! ‌نمیدانند با یک دیوانه‌ی کم ذهن طرف هستند! کسی که ذهن را آگاهانه کنار گذاشته! 


امروز از حلاج گفتم!

از اینکه حرفهایی زد که از قول بعضی ها نباید می‌زد! 

اما زد و حلاج شد!

این زبان حلاج بود که بر دارش کرد! 

اما فکر می‌کنید حلاج خود نمی‌دانست؟

چرا خوب می‌دانست. خوب می‌دانست خداست. و خوب می‌دانست خدا را نمی‌توان دار زد! 

جسمی به نام حلاج بر دار رفت ولی حلاج خدا بود! حق بود! و حق کشتنی نیست! 

نمی‌دانم کسی حرفم را بفهمد یا نه!

به هر حال کاری نمی‌توانم انجام بدهم جز نوشتن! 

جایی نمی‌توانم درد و دل کنم جز اینجا! 


خلاصه وقتی دیوانه باشی اینطوری می‌شود!

فقط دیوانه‌ها حال و احوالت را درک می‌کنند! بهتر است همان تیمارستان بمانی! 

دیگر نباید در شهر بمانی! شهر جای عاقلان است! 

اصلاً خود عاقلان تو را بیرون می‌اندازند! 

تو وصله‌ای ناجوری! 

هیچ رقم رام نمی‌شوی! 

کارمند نمی‌شوی! 

پول در بیار نمی‌شوی!

پدر نمی‌شوی!

شوهر نمی شوی!

هیچ چیزی نمی‌شوی!


بهتر است آرام آرام خداحافظی کنی و بروی به همان تیمارستان!

جایی که همه دیوانه اند!

جایی که همه در فکر مُردن هستند!

جایی که همه در حال مدیتیشن هستند!

جایی که همه یوگا می‌کنند! 

جایی که همه در همه حال مشق مسولیت می‌کنند!

مشق آزادی! 

مشق پذیرش!

مشق سکوت!






Tuesday, May 2, 2023

من با عنوان مشکل دارم!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 من با عنوان مشکل دارم!


***

حالم خوب است. خوب که چه عرض کنم. دوباره نزدیک ماه کامل شد. من هم کمی دیوانه تر شدم.

دوباره دلم هوایی شده. 

دوباره اشکم آمده در مشکم. 

شب ها و روزهایم را با معلم هایم میگذرانم.

میگویند امروز روز معلم است. 

از هزاران معلم چند تایی هستند که هیچ وقت کهنه نمیشوند. 

این معلم ها را هزاران بار باید شنید. هزاران بار باید درک کرد. آنها خارج از بعد زمان و مکان رفته اند. درس های آنها در بعد زمان نیست. برای همین است که هیچ وقت کهنه نمیشود.

این معلم ها به من درس عشق آموخته اند. 

درس آزادی. 

درس شادی. 


نمیدانم که باید اسمشان را بیاورم یا نه. 

اگر اسمشان را بیاورم برای خودم بد میشود. اگر هم نیاورم حق مطلب را ادا نکردم. اگر کمی بگردید پیدایشان میکنید. 

معلم های دبستان و دبیرستان و دانشگاه همه بودند همه گیج بودند هیچکدام نمی دانستند. 

اما معلم هایی هم هستند که میدانند.


این ماه کامل که دو روز دیگر می‌آید را می‌گویند منسوب به بودا است. 

بودا را ندیده ام. اما اسمش که می آید هوایی میشوم. 

نمیدانم چه شکلی بوده.

داستان هایی شنیده ام. اما بودا در درون من واقعی است.

چیزی فرا تر از داستان است.


نوعی دیوانگی است. 

می گویند بودا خشک و رک بوده. 

من هم خیلی رک و خشک هستم.

 خیلی رک اشکم را در می آورد.


خیلی رک دیوانه شده ام.

خیلی رک مینویسم.


ترسی ندارم از دیوانه دیده شدن.

کاملا رک بگویم.

از نظر عقل من کاملا دیوانه ام.

دنبال منطق نباشید. 

دنبال دلیل نباشید.

دنبال ارتباط منطقی نباشید.


در این نوشته ها دنبال سر و ته نباشید.

حتی عنوانش را نمیدانم. 

بگذارم کلمات پراکنده ی یک دیوانه

یا بگذارم نانوشتنی شماره ی فلان!

یا بگذارم اشکی برای بودا!

یا خالی باشد! 

بنویسم بدون عنوان!


فقط بنویسم بودا!

یا بنویسم عشق!


عنوان قرار است که آدم ها را به خواندن کل نوشته جذب کند! 

قرار نیست کسی را به خواندن این پراکنده گویی ها تشویق کنم!


میتوانم بگذارم لطفا نخوانید!


بروید سادگورو گوش بدهید!

بروید اکهارت گوش بدهید!


بروید ساکت بنیشینید! هیچ کاری نکنید! هیچ چیزی نخوانید!

فقط زیر آسمان خالی زیر نور خورشید زیر ابر بنیشنید!


عنوان باید خلاصه کننده و نماینده ی نوشته باشد!

من با عنوان مشکل دارم!


اینها عنوان ندارد! اسم ندارد! معنی ندارد! پراکنده گویی های یک دیوانه است!


Monday, May 1, 2023

بیداری معنوی و خواب!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 بیداری معنوی و خواب!

***


وقتی ذهن تا حدودی آرام باشد امکان نوشتن فراهم میشود. معمولا یک ایده ی کلی هست. وقتی شروع به نوشتن میکنم ذهنم مدام روی آن ایده کار میکند. از قبل فقط یک دانه یا هسته ی ایده هست. ولی وقتی شروع میکنم میتوانم دانه را تبدیل به جوانه کنم. گاهی این جوانه رشد میکند و تبدیل به نوشته میشود.

این کار نوعی تانترا است. یعنی ساختن چیزی با استفاده از ذهن! 

بر خلاف یوگا که بیشتر کار درونی است. یعنی معطوف کردن توجه به درون.

در مورد ارتباطات میخواهم بگویم.

وقتی که از زندان ذهن بیرون بیایی. یعنی دیگر از افکار و احساسات هویت نگیری؛ روابطت هم نوع دیگری میشود. 

چون واقعیت و توهم برای تو تغییر کرده واقعیت تو برای بعضی توهم و توهم تو برای بعضی واقعیت میشود. اتفاقی که بین من و همسر اولم افتاد. زندگی من از نظر او توهم هست و زندگی او از نظر من توهم. 

وقتی کسی بتواند از خواب افکار و احساسات کمی بیدار شود تازه میفهمد که خواب بوده. درست مثل خواب دیدن است. شما تا وقتی که در خواب هستید باور نمیکنید که خوابتان غیر واقعی است. شما در خواب گیر کرده اید. اما کسی که بیدار شده یا در حال بیداری است میداند که داشته خواب میدیده. کم کم بین خواب و بیداری تفاوت قایل میشود. اما بیشتر آدمها درخواب افکار و احساسات خودشان هستند. یعنی خواب ذهن. 

جالب اینجاست که نام بیداری معنوی از همین گرفته شده.

معمولا در این دنیا کسی نمیتواند دیگری را بیدارکند. همه در زمان خودشان بیدار میشوند. 

اما کسانی که خوابند نمیدانند که  دارند خواب میبینند. آنها آدمهای بیدار را میبینند اما فکر میکنند که آنها هم خوابند. در واقع آنها آدمهای بیدار را هم در خواب خودشان میبینند. یعنی از دریچه ی ذهن خودشان میبینند و قضاوت میکنند. 

فقط آدمهای بیدار یکدیگر را میفهمند. آنها چون تجربه ی خواب بودن و بیدار شدن را دیده اند میدانند که آنها هم روزی خواب بوده اند. آنها تجربه ی بیدار شدن را دیده اند. حالا اگر یک بیدار دیگر پیدا کنند به راحتی میتوانند از خواب دیدن خودشان برای او تعریف کنند و لذت ببرند!

اما هر چقدر برای کسی که خواب است اگر تعریف کنی فایده ندارد! او غرق خواب است! 

البته آدمها گاهی یک بارقه هایی از بیداری را دریافت میکنند. بستگی دارد که چقدر هوشیار باشند. کسی که هوشیار است مثل کسی است که خوابش سبک است. با یک لحظه از خواب میپرد! 

اما بعضی ها خوابشان خیلی سنگین است. بعضی ها هم متاسفانه خواب را به بیداری ترجیح میدهند. آنها را هر چقدر بیدار کنی دوباره برمیگردند به خواب. 

همه ی آدمها در طول زندگی در زمین لحظاتی از خواب بیدار میشوند اما بعضی ها دوباره به خواب میروند. شاید مرگ همه را بیدار کند شاید هم نه! هنوز بیداری مرگ را تجربه نکرده ام. 


به طور خلاصه این افکار و احساسات و این بدن و آنچه دریافت میکند واقعی نیست. نوعی خواب است. ما این افکار و این بدن نیستیم. این هویت ها موقتی است. 

واقعیت اصلی در لحظه است. 

وقعیت اصلی خود لحظه است. 

واقعیت اصلی نانوشتنی است. 

این کلمات برای ذهن خواب آلود کاربرد دارد. این کلمات فقط نشانه ای از بیداری است برای آدم های خواب. 

برای آدم های خواب آلود!

اما وقتی بیدار شوی نیازی به این همه کلمه نداری. 

نیازی به دو دو تا چهار تای ذهنی نداری!

وقتی بیدار شوی یعنی وقتی از ذهن بیرون آمدی لحظه برایت شفاف میشود!

به راحتی میفهمی که الان بیدار هستی!

اما بیداری هم مسیری است برای خودش. 

دنیایی است برای خودش.

درست است که خواب گاهی جذاب و لذت بخش است اما بیداری دنیایی دارد که خواب ندارد. 

دنیای عاشقی 

دنیای مستی

آن چیزی که حافظ میگفت

حافظ بیدار بود! هنوز هم هست! 

خیام هم بیدار بود! خیام از می نابی میگفت که در بیداری هست. 


من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

نانوشتنی ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۲

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 نانوشتنی ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۲

***


گاهی نوشته ها عنوان ندارد. به نظر خودم آنهایی که عنوان ندارد جالب تر است. گاهی هم بعد از نوشتن عنوانی برایش انتخاب میکنم. اما عنوان معمولا نمی‌تواند کل نوشته را نمایندگی کند. معمولا عنوان ها نشان دهنده‌‌ی آنچه در متن میآید نیست. عنوان نمی تواند مطلب را خلاصه کند. 

گاهی عنوان ها را با قصد کلیک بیت یا تله‌ی به دام انداختن مخاطب انتخاب میکنم. از عنوان که بگذریم نوشته هایی که عنوان ندارد بهتر است. چرا؟ چون بدون برنامه ی قبلی نوشته میشوند. 

داستان از این قرار است که بعضی روزها که نسبتا وقتم آزاد است سعی میکنم میزان ورودی ذهنم را کم کنم. یعنی کمتر ویدیو ببینم یا کمتر با آدمها حرف بزنم. 

در این روزها معمولا کاری را از پیش برنامه ریزی نمیکنم. وقتی روزم این طور باشد درست مثل این نوشته معمولا خیلی خوب در می آید.  وقتی ورودی ها را کنترل میکنم ذهن شروع میکند روی خودش کار کردن. بیشتر روز به بدنم توجه میکنم. معمولا یوگا و مدیتیشن میکنم. 

در چنین روزهایی وقتی که ذهن روی داده های قبلی خودش کار میکند معمولا خلاقیت روی میدهد. معمولا ایده ها و فکر های جالبی می آیند و میروند. در مراقبه ها سعی میکنم بدون قضاوت یا بدون دخالب یا بدون انتخاب آن ها را مشاهده کنم. 

اما مدتی که میگذرد بعضی از آنها جالب میشوند. یک حسی هم در همه هست برای ابراز. و این میشود که شروع میکنم به نوشتن. مثلا نوشته ای شبیه این.

ورودی های ذهن من بیشتر از سادگورو و اکهارت هستند. مابقی ارتباطات اقتصادی و اجتماعی هست. و ارتباط تک به تک با آدمها. این نوشتن ارتباط من با عموم است. عموم یعنی همه. یعنی روح جمعی بشر. یعنی خودم. یعنی خدا.

یعنی هم با خودم حرف میزنم هم با همه. 

شخص خاصی مد نظرم نیست. گاهی البته یاد دوستان میافتم. اما بیشتر با خودم و با خدا و با عموم حرف میزنم. 

در ظاهر شاید تصادفی به نظر برسد. اما یک چیزی بگویم.

شمایی که الان داری این سطر ها را میخوانی. شما تصادفی اینجا نیستی! 

یک رزونانسی در یک جایی در روح تو بوده که تو الان داری این را میخوانی!

من هم جوان که بودم فکر میکردم دنیا تصادفی است! اما الان تقریبا مطمین هستم که دنیا تصادفی نیست. حتما روح های ما در جایی به هم متصل هستند. نه تنها این بلکه در جایی نمیدانم کجا من و تو یگانه شده ایم. یعنی آن مفهوم یا حسی که من هم به آن رسیدم تو هم رسیدی! واگر نه اینجا نبودی!


همه ی ما دنبال چیزی هستیم. مثلا دنبال غذا یا پول یا سکس یا احترام یا هرچه! کل زندگی مان دنبال آن میدویم. من اسم آن چیز را گذاشتم نانوشتنی. اسم زیاد مهم نیست. مهم این است که همه ی ما به دنبال یک چیز هستیم. یک چیز نانوشتنی!

بعضی اسمش را میگذارند آرامش بعضی میگذارند سعادت بعضی میگذارند آزادی! 

اسم هر چه باشد باشد! 

آن نانوشتنی درون ماست. این نوشته ها درون ما تولید و درک میشود.

این نانوشتنی خارج از زمان است. یعنی در هر لحظه وجود دارد. 

هر کسی درکی از آن دارد! 

مورچه یک درکی دارد. فیل درک دیگری.

مولانا یک درکی دارد. شمس درک دیگری.

حافظ آن را مثل خودش درک میکند. 

سعدی جور خودش درکش میکند.


من و تو هم به روش خودمان درکش میکنیم.

به روش خودمان از او می نویسیم.

به روش خودمان دوباره به او می پیوندیم.


من هم سعی میکنم از این نانوشتنی بنویسم.

چون تنها چیزی است که ارزش نوشتن دارد.

مابقی همه اضافات است!


مرگ را دانم ولی تا کوی دوست 

راه اگر نزدیک تر داری بگو