Tuesday, February 21, 2023

مکالمات من و تارا!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 مکالمات من و تارا!

***

من: 

تارا خوشگلم بعضی از الفبا رو یادت رفته بود. بیا یک کم تمرین کن بعداً بتونی پیغام ها و نامه های ددی رو بخونی. اگر یاد بگیری می‌تونی برای ددی پیغام بنویسی.  


تارا:

آخه من وقتی بزرگ شم تِن (Ten) بشم! بنویسم تو دای die میشی!

همه‌ی بزرگا وقتی نی نی ها بزرگ شن دای میشن!


من:

ممممم ... اووو.... اوکی ! (در حالیکه سعی می‌کنم موضوع رو واقعا بپذیرم و عادی نشون بدم!) 

باشه اشکال نداره. 

تازه اگر هم من دای بشم باز تو می‌تونی واسه من نامه بنویسی!


تارا: 

مممممم ...

I don't think so!

اما فکر نکنم تو بتونی بخونی!


من: 

(درحالیکه به آگاهی بعد از مرگ فکر می‌کنم!) 

چرا فکر کنم میشه! 





نوشته‌های مرتبط


برای تارا - ٢ زندگی و مرگ آگاهانه


https://www.unwritable.net/2022/01/بهblog-post_31.html



Monday, February 20, 2023

کمک دوطرفه است!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 کمک دوطرفه است!

***

کمک را از هر طرف بخوانی کمک است! 

چه از من به تو و چه از تو به من!

اصلاً من و تویی وجود ندارد! فقط یکی هست!

من و تو چهره‌های مختلفی از آن هستیم!

فقط یک تصویر؛ یک توهم؛ یک چشم برهم زدن کوتاه! 

من و تو توهمیم!

من که باشم که به تو کمک کنم!

تو که باشی که به من کمک کنی!

کمک دو طرفه است!

کمک را فقط یکی بلد است!

کمک را فقط یکی می‌تواند!

همان کسی که دوگانگی من و تو را ساخت!

همان نانوشتنی!

فقط او می‌تواند این دو را یک کند!

این دوگانگی از اول هم توهم بود!

من و تویی در کار نیست!


Saturday, February 18, 2023

یوگا در لس آنجلس!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 یوگا در لس آنجلس!

***

حدوداً صد نفری هستیم. در وسط شهر بزرگ لس آنجلس! یک کلیسا به سبک مدرن ساخت دهه‌ی چهل یا پنجاه خورشیدی! 

تمام دیوانه ها اینجا هستند! تمام یوگی های غرب آمریکا. دور هم هستیم! در یک جا می‌خوابیم. غذا می‌خوریم. یوگا را تجربه می‌کنیم! 

حالم خیلی خوب است! خوب که نه! از خوب و بد گذشته! حالم نانوشتنی است! 

امشب هم شب قدر یوگاست! 

دیروز تمرین کردیم پدر و مادر باشیم برای تمام موجودات! 

تمرین کردیم بزرگ شویم!

یگانه شویم!

عاشق شویم!

خدمت کنیم!

زندگی کنیم و بمیریم! 

عکس‌های سادگورو هم هست! پدر و مادرِ معنوی اینجا! 

حضور معنوی اش هم هست! 

حرفی نداشتم!

فقط کمی شرح حال و شرح سفر و شرح نانوشتنی!

کاری عبث! کاری غیر ممکن!

شاید شرح یوگا!

قرار نیست یوگا را بتوان نوشت!

قرار نبود اینجا پرحرفی کنم!

قرار نیست کارمای جدید بسازم!

خودت همه چیز را می‌دانی!

اینجا دنبال چیزی نباش!


Friday, February 17, 2023

عبور از گذشته با انکار ممکن نیست!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 عبور از گذشته با انکار ممکن نیست!

***

دوستی دارم که مدتها خیلی صمیمی بودیم. داستان شاید به حدود بیست سال پیش برسد. شاید مدتی حتی صمیمی ترین دوست! دوران دبیرستان هم مدتی کنار هم می‌نشستیم! با هم مدتی مسیر زندگی را پیمودیم! 

مدتی است جواب تلفن ها را نمی‌دهد! شاید سالی یکبار تماس بگیرد برای تبریک تولد! در غیر اینصورت نه جواب پیغام ها‌را می‌دهد و جواب تماس ها را. 

در آخرین حرکت هم آپشن پیغام های خود نابود شونده را روشن کرده! یعنی هر پیغامی بدهی به صورت اتوماتیک پاک می‌شود! ابتدا برایم سخت و سنگین بود تا وقتی که تصمیم گرفتم بنویسم! این نوشته را بنویسم!

من هم این حس را داشتم! مدتی از دوستان دانشگاهی ام فرار می‌کردم! اما در واقع از خودم فرار می‌کردم! از گذشته! یا از حس هایی که گذشته برایم می آورد! حس هایی که روابط گذشته برایم می‌آورد! 

دوست دیگری می‌گوید به گذشته فکر نمی‌کنم! می‌خواهد عکس‌های قدیمی را فوتوشاپ کند و جاهایی که دوست ندارد را پاک کند! می‌گوید صحبت از گذشته نکن. گَندش در می‌آید! 


این مثال‌ها همه نشان از عدم پذیرش گذشته دارند. 

برای رسیدن به حال؛ باید گذشته را بپذیری! دقیقاً و تمام و کمال! 

روابط قدیمی مصداق دقیقی از گذشته‌ی روانی ما هستند! اتفاقات بد و خوب. خاطرات! همه را باید بپذیری!

گذشته در عرفان هندوستان به نام کارما هم نامیده می‌شود. کارما یا گذشته با انکار پاک نمی‌شود! 

کارما فقط با پذیرش و آگاهی پاک می‌شود. یا بهتر بگویم کم اثر می‌شود! 

حتی اگر کسی به تو ظلم کرده کامل گذشته را بپذیر. ببخش تا بتوانی عبور کنی! 

قطع کردن بعضی رابطه‌ها نشان از عدم پذیرش گذشته دارد! 


داستان عیسی همیشه الهام بخش است. او پس از اینکه به او ظلم شد بلافاصله بخشید! او حتی وقتی به سمت صلیب میرفت برای به صلیب کشندگانش طلب بخشش می‌کرد! 

او سمبل شد! سمبلی که میلیاردها قلب را تکان داده و می‌دهد! 


تو قربانی گذشته نیستی! اگر آگاه باشی گذشته بر تو تأثیری ندارد. 

لازم نیست از روابط قدیمی دل بکنی! لازم نیست بعضی آدم‌ها را سمی بنامی!

لازم نیست از بعضی ها فرار کنی!


کسی می‌خواست بودا را بکشد! بودا حتی از او هم فرار نکرد. بودا ایستاد! پذیرفت و قاتل متحول شد! 


در پایان کتاب کارمای سادگورو را توصیه می‌کنم! 

ما هیچکدام قربانی گذشته نیستیم!


آزادی با پذیرش گذشته ممکن می‌شود! 


نفر سوم در رابطه! مشاور!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 نفر سوم در رابطه! مشاور!

***

باخبر شدم که نفر سومی وارد رابطه‌ی خانوادگی ما شده! همسر گرامی اعلام کردند که در حال مشاوره هستند! ابتدا برایش خوشحال شدم چون دیدم در حال حرکت است. 

حالا امروز خواستم برای او بنویسم! 

نمی‌دانم او زن است یا مرد! اما دست روزگار پایش را به زندگی من و دخترم باز کرده. حالا که دسترسی به او ندارم برایش می‌نویسم! شاید خواند! شاید هم شما خواندید! شاید هم خودم خواندم! شاید روح جمعی بشریت بخواند! وجدان عمومی انسان‌ها! 

روزی به این نتیجه رسیدم که تنها کاری که می‌توانم برای همسرم انجام بدهم آرزوی خوب است! 


آرزوی خوب

https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_10.html


حالا هم تنها کاری که برای شما؛ یعنی نفر سوم رابطه می‌توانم انجام بدهم آرزوی خوب است! 

احتمالا شما هم مهاجر هستی! یک مشاور فارسی زبان! یا سختی های مهاجرت را به تن خریده‌ای یا سختی های افتادن در سیستم اقتصادی کانادا! سیستم آموزشی زامبی پرور کانادا! خیلی هم عالی. حتما شما هم دچار مشکلات عمومی برای بقاء هستی! بقاء در آمریکای شمالی که علی رغم ظاهر ثروتمند؛ از جاهای دیگر دنیا می‌تواند سخت تر باشد! 

نمی‌دانم چقدر آگاه هستی! آیا اکهارت را خوانده‌ای؟ آیا می‌توانی حضور را تجربه کنی؟ 

اگر می‌توانی که عالی است! خودت و همسرم از آن خیر و برکت می‌برند. 

اما اگر نمی‌توانی حضور را تجربه کنی حتما کمی مراقبه کن! حداقل قبل از دیدن همسر من! چرا؟

چون تو و ذهنت در حال شکل دادن دنیای اطراف من هم هست! نه اینکه برای من مهم باشد! 

مدتهاست که تکلیفم روشن شده! 

می‌دانم تنها کار من حضور است و بس! 

اما شما! 

شما بعد از سختی های زیاد یک بیزینسی راه انداخته‌ای! می‌خواهی به هر قیمتی موفق شوی! شاید قیمت آن کشاندن همسر من به بیزینس خودت باشد! شاید قیمت آن کشاندن او به دام یک بیزینس حقوقی دیگر باشد! 

شاید قیمت آن جدا کردن دختری از پدر باشد! 

شاید آن صد دلاری که بدست میآوری به قیمت پاره کردن یک رابطه باشد! 

اگر حضور را تجربه نکرده باشی احتمالا به دنبال بقا هستی! زیاد برایت مهم نیست! مهم این است که تو هم داخل این سیستم زنده بمانی! یک مشتری مادام‌العمر برای خودت بسازی! حتی اگر دختر مشتری ات هم از دوری پدرش روزی مشتری تو شد چه بهتر! 

اما اگر حضور را تجربه کردی یادت باشد! هر حرف و فکری که در ذهن همسر من و در خودت میکاری نتایجی به همراه دارد! 

می‌دانم برای بیزینس تو احتمالا خوب نیست که از من هم دعوت کنی! باید یک مشتری را حفظ کنی! هرچه جلسات بیشتر بهتر! 

مشتری تو از قبل در ایگوی قربانی فرورفته! یک لگد بزن و بیشتر او را در ایگوی قربانی و ایگوی بیمار فرو کن! یک بیمار یا مشتری مادام‌العمر! یک مشتری با پرداخت آبونمان ماهانه!

اما من قربانی نیستم! 


https://www.unwritable.net/2022/09/blog-post_16.html


شاید تو هم خودت را قربانی بدانی! 


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_23.html


بیا با هم به یوگا برویم! بیا به مشتری ات بگو باید با من صحبت کنی! 

الان او و دختر من در دست ذهن تو هستند! 

تو اگر یوگا کنی! تو اگر لحظه را و حضور را تجربه کنی منافعش به من هم می‌رسد! این همان آرزوی خوب است! این همان دعوت من است از تو! راه‌های تماس من باز است! 

اگر بتوانی لحظه‌ای از نقشی که به خودت گرفتی پایین بیا! خودت را یک انسان ببین! مساوی با من. بیا با هم یک قدمی بزنیم! دنبال نتیجه نباش! شاید از من صددلار درآمد نداشته باشی! اما امتحان کن! 

یا تو به من کمک می‌کنی یا من به تو! 

برای من بین تو و همسرم خیلی تفاوتی نیست.

هر دو انسانید! مساوی و برابر با من!

نه پایین تر و نه بالاتر!

فقط تو از طریق بیزینس ات وارد رابطه‌ی ما شدی! ‌

قدمت روی چشم! 

منتظرم!

اگر هم نیامدی هیچ اشکالی ندارد! 

تنها کاری که برایت می‌کنم آرزوب خوب است! 


Wednesday, February 15, 2023

داستان سفر درونی

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 داستان سفر درونی

***

اگر فرصتی بشود می‌خواهم داستان ورودم به سفر درونی را اینجا بنویسم! در مرکز یوگای لس آنجلس!

اینجا می‌خواهم از حدود ده سال پیش بنویسم. زندگی با ایگو اصلا زندگی خوبی نیست. سراسر رنج است. ذهن مدام در حال مقایسه است. مدام باید ایگوی خودت را حفظ کنی. عدم اعتماد به نفس قطعی است. چون مدام در حال مقایسه هستی. من هم مستثنی نبودم. اگرچه موفقیت هایی در تحصیل و کار و موقعیت مالی و اجتماعی داشتم اما ذهن هیچگاه سیر نمی‌شود! 

وقتی مهاجرت کردم بیشتر آن ایگویی که ساخته بودم نیست و نابود شد. هدف اصلی من از مهاجرت ساماندهی ذهنم بود. 

فرض غلط این بود که با مرتب شدن دنیای بیرون دنیای درون هم مرتب می‌شود. وقتی مهاجرت کردم دنیای بیرون مرتب تر و تمیز تر بود اما دنیای درونم بیشتر به هم ریخت. بحران هویت بسیار شدید تر از قبل شد. دیگر نمی‌دانستم چکاره هستم! 

اضطراب هایم شدیدتر شد. در آن زمان ناگهان کتاب قدرت حال اکهارت مثل آبی روی آتش نجاتم داد. 

قصد داشتم وقتی مهاجرت کردم به ویپاسانا بروم. آن اوایل تازه یک ماشین قدیمی خریده بودم. یک بار لینک ویپاسانا را برای همسرم فرستادم. ما دو نفر با هم بودیم. پشتیبان هم بودیم. نمی‌شد تنها ده روز بروم به ویپاسانا. وقتی ایمیل را فرستادم سعیده یک جواب کوتاه داد! I am not interested.

با این ایمیل؛ داستان ویپاسانای من حدود هشت سال عقب افتاد. 

گذشت و گذشت. هرچه بود مراحل رشد اولیه‌ی مهاجرت را با هر سختی ای بود طی کردیم. 

به تدریج اما فاصله‌ی فکری و ذهنی من با همسرم بیشتر و بیشتر می‌شد. 

تنش در رابطه هم وجود داشت. نارضایتی هم در هردویمان وجود داشت. رابطه نوسانی شده بود. فرکانس مشاجرات به چند روز یک بار کاهش پیدا کرده بود. 

تا اینکه یک روز دعوا بالا گرفت و من عصبانی شدم! کلا آدم آرامی هستم و به ندرت عصبانی می‌شوم. آن روز وقتی عصبانی شدم با خودم گفتم دیگر وقت رفتن است. ثبت نام کردم و کوله بارم را بستم. تقریباً بدون اینکه بگویم؛ راهی سفر شدم. نمی‌خواستم انرژی منفی رابطه را با خودم به ویپاسانا ببرم. دنبال جواب می‌گشتم. جواب این سوال که آیا باید به این رابطه ادامه بدهم یا نه. البته شرح تمام آن روزها را در نوشته‌های مربوط به ویپاسانا نوشته‌ام. 

بالاخره به ده روز ویپاسانا رفتم. یک آدم جدید بیرون آمدم. برای اولین بار فهمیدم چیزی فرای ذهن هم هست. چیزی فرای احساسات. 

وقتی برگشتم؛ رابطه‌ی من با تمام دنیا عوض شد. با دخترم و با همسرم. فهمیده بودم تمام مشکلات از ذهن است. جواب سوال این بود. چه بماند چه برود هر دو اوکی است! 

بالاخره او بعد از حدود یکسال رفت! 

وقتی دنبال ویدیو های مانک های آسیا می‌گشتم ناگهان روزی یوتیوب من پر شد از پیشنهادات سادگورو. 

سادگورو همان درسهای اکهارت و گوئنکا را می‌داد به زبانی دیگر.

درگیر انرژی سادگورو شدم! روزی چهار پنج ساعت ویدیوهای او را می‌دیدم. 

سفر هندوستان رفتم. سفر آمریکا. سفر یوگا. 

در این مسیر سختی های زیادی هست. 

باید ایگوی قبلی ات را بشکنی. 

بت بزرگ را!

خودت را!

نفس ات را باید بشکنی!

مثل یک دانه برای رشد کردن باید پوسته‌ی محافظت را بشکنی. 

هنوز در مسیر یوگا هستم!

هر روز چیزهای جدید یاد می‌گیرم. 

هر روز در تلاشم ایگوی معنوی سراغم نیاید!

مواظم زیاد حرافی نکنم!

زیاد ننویسم!


Tuesday, February 14, 2023

دنیا و آخرت

زمان خواندن 5 دقیقه ***

دنیا و آخرت

***

در ادامه‌ی بازتعریف مفاهیم و کلمات دینی به این دو مفهوم رسیدم. الان در سفر هستم. وقتی سفر می‌کنم مثلا  سوار هواپیما می‌شوم، و به سرزمین جدیدی می‌روم مثل این است که درختی را از ریشه دربیاوری و راه ببری. مثل همان درخت دوباره بقای فیزیکی اولویت اول می‌شود. در سفر باید دنبال غذا و جای خواب بعدی باشی. در این حالت بقاء توجه بیشتر به سمت بقاء فیزیکی می‌رود و توجه من بیشتر به سمت چیزی می‌رود که آن را دنیا می‌نامم. 

دنیا یعنی همین زمین. همین بدن. غذا هایی که می‌خوریم. در و دیوار و خانه ها. ابزار ها و ماشین هایی که مالک می‌شویم. روابط دنیوی مثل رابطه های جنسی یا خانوادگی یا فامیلی. 

قبلاً فکر می‌کردم آخرت یعنی دنیای درون. اما افکار و احساسات هم که ممکن است با دنیای درون اشتباه گرفته شوند قسمتی از دنیا هستند. 

حتی همین نوشته. چیزی است در دنیا. یک سری کلمات و افکار است. فکر یا احساسات متعلق به دنیا هستند. 


قبلاً در درس‌های دینی می‌گفتند زندگی قبل از مرگ در دنیا است و بعد از مرگ در آخرت! برای آخرت هم یک سری تخیلات و داستان هایی درست کرده بودند. اما این معنی آخرت نیست! 


هر چیزی که با ذهن تصور بکنی باز در دنیا خواهد بود. جهان پس از مرگی که در ذهن خودت ساخته‌ای یا دیگری برایت تعریف کرده هم یک دنیای ذهنی است. 


خوب پس آخرت چیست؟

برای کسی که تمام توجه اش به دنیا باشد آخرت دیده نمی‌شود. آخرت هرچیزی است که با مرگ نابود می‌شود. وقتی در شهر زندگی می‌کنم یا گاهی اوقات در سفر و در حالت بقاء آخرت دروغ به نظر می‌رسد! آنقدر توجه ام به سمت دنیاست که آخرت را دروغ می‌پندارم. هر کسی هم چیزی بگوید فکر میکنیم دیوانه شده. این حالت اکثر آدمها است. 


برای درک آخرت باید بتوانی ذهن را خاموش کنی. چون ذهن نوعی دنیا است. دنیای ساخته‌ی ذهن و احساسات هم از جنس دنیا است. تا وقتی غرق افکار و احساسات خودت باشی و خودت را افکار و احساسات بپنداری چیزی به نام آخرت در توجه ات نمی‌آید. 

اما آخرت چیست؟

آخرت شاید چیزی نانوشتنی باشد. 

شاید نام دیگر خدا باشد. 

آخرت آن چیزی است که بعد از مرگ باقی می‌ماند. 

در مدیتیشن های عمیق وقتی ذهن خاموش شد چیزی از آخرت را درک می‌کنی! 

می‌گویند بعد از مرگ به آخرت می‌روی. هنوز خوب نمی‌دانم! اما می‌دانم خیلی ها در آخرت هستند ولی هنوز زنده اند. مثل مولانا!

آخرت نوعی آگاهی است. 

نوعی آگاهی نانوشتنی. 

دیدن آخرت تنها با نگاه به درون مقدور می‌شود. اگر زیادی به بیرون نگاه کنی. یعنی کاری که اکثر آدمها انجام می‌دهند کم کم آخرت را انکار می‌کنی. 

می‌چسبی به دنیا تا لحظه‌ی مرگ! بعد وارد آخرت می‌شوی! آخرت جایی است که زمان و مکان فیزیکی ندارد. 

زمان و مکان و فیزیک ‌چیزی مربوط به دنیاست. 

آخرت فضایی است که فیزیک در آن نمودار می‌شود. 

آخرت مثل تخته سیاهی است که نوشته‌های دنیا در آن نوشته می‌شود. 

آخرت را می‌توان گفت فضای خالی! 

یا هیچ!

یا چیزی که چیز نیست! 

وقتی چنین چیزی را درک کنی. هیچ همان همه می‌شود. 

کم کم میفهمی آخرت همه چیز است. 

اصلاً دوگانه‌ی دنیا و آخرت هم وجود ندارد. 

همه‌چیز همان آخرت است. 

همه‌چیز همان خداست. 

فقط یک چیز هست. 

آن یک چیز شامل تمام دنیا می‌شود. 

کم کم میفهمی تمام آنچه دنیا نامیدیم توهمی بیش نیست! 

دنیا فقط جلوه‌ی کوچکی از آخرت یا آگاهی است! 

اینجا که برسی از دید آدم های دنیا بین تو یک دیوانه هستی! 

چون آنها می‌گویند آخرت توهمی بیش نیست! 


یک خاطره‌ی جالبی که داشتم این بود که روزی با دخترم رفتیم به استخر عمومی. همه‌ی آدمها عادی بودند. اما یک جوان ظاهراً مبتلا به اوتیسم آمد. او در حالتی ذن مانند یا خلصه‌ی دائمی بود. وقتی وارد آب شد با حالتی دیوانه‌وار شروع به دویدن و زدن دستهایش به آب می‌کرد. با سرعت حرکت می‌کرد و دستهایش را به آب می‌کوبید. من و دخترم و تقریباً بقیه‌ی آدم‌ها بلافاصله به خاص بودن او پی بردیم. حرکات او شبیه دیگران نبود. 

او از دیگران تقلید نمی‌کرد. بعد از مدتی نگاه کردن من و دخترم کلی خندیدیم و گفتیم شنای دیوانه وار! Crazy swim! 

او آنچنان در خود غرق بود که فقط شبیه خودش بود. توجهی به دیگران نمی‌کرد. حتی راه رفتنش خاص بود. آب را واقعا حس می‌کرد. ابتدا حس ترحم داشتم. با خودم گفتم بیچاره گرفتار است. 

آن طرف را نگاه کردم دیدم آدمها همه یک جور شنا می‌کنند. شنای کرال. در ردیف های منظم و رفت و برگشتی! ناگهان برعکس شد. دیدم ماها گرفتاریم. تنها کسی که آزاد است اوست. 

بقیه‌ی آدم‌ها مدام در حال تقلید از یکدیگر بودیم. حتی طرز راه رفتن و شنا کردنمان را دیگران یادمان دادند! مسلما ما آدم‌های به ظاهر عادی گرفتار تر از او بودیم! 

ما دیوانه تر بودیم. ما گرفتار بینهایت نرم اجتماعی و خود ساخته هستیم. اصل و هویت خودمان را از دست داده‌ایم. رام شده‌ایم! حتی در حوزه‌ی ذهن! حتی نمی‌توانیم با آزادی تخیل کنیم. قطعا او آزاد بود و ما گرفتار! 


داستان دنیا و آخرت هم همین است. برای دنیا بینان گفتن از آخرت دیوانگی است! انکار است. نفی است و غیره. 

اما برای کسی که بزرگترین فکت زندگی یعنی مرگ را فراموش نکرده آخرت عین واقعیت است. 

دنیا و هرآنچه در آن است توهمی بیش نیست. حتی این بدن! این بدن با اینکه محکم و دائمی به نظر می‌رسد اما فقط پنجاه سال دیگر تقریباً خاک شده. هرچیزی که دائمی نباشد دنیا است. فانی است. 

افکار و احساسات و بدن و زمین و هرآنچه در آن است فانی است. 

فیبقی وجه ربک ذوالجلال والکرام! 

فقط یک چیز هست. 

فقط یک چیز باقی می‌ماند! 

توحید درک همین است!

یوگا درک همین است!

اصلاً درک هم از اوست! 

و درک در سکوت اتفاق می‌افتد! 


Friday, February 10, 2023

ساختن خود

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 ساختن خود

***

ساختن دنیا از ساختن ذهن ساخته می‌شود. ساختن ذهن از ساختن بدن خود شروع می‌شود. 

برای ساختن دنیا باید خودت را بسازی. 

این ساختن دنبال چیزی در آینده رفتن نیست. 

دنبال هدفی در آینده رفتن نیست. 

از لحظه شروع می‌شود. 

گاهی به دوستی که کار مدیتیشن انجام می‌داد گفتم هرچقدر کار تو خالص تر باشد بیشتر رشد می‌کند!

در مورد خودم هم صادق است. هرچقدر این نوشته‌ها صادقانه تر باشد بیشتر برد دارد. 

هرچقدر آینده در این نوشته‌ها باشد ارزشش کمتر می‌شود. 

هرچقدر حال در این‌ها باشد در آینده هم با ارزش تر خواهد بود! 

تناقض به نظر می‌رسد اما درست است. 

این نوشته‌ها آینده ندارد. یعنی چیزی در آینده نیست که بخواهم بدست بیاورم. خواننده یا عکس العمل یا هرچیزی در دیگری نیست که من الان بخواهم! 

فقط جاری شدن است و بس!


حال اگر جاری شدن در لحظه کامل باشد. اگر خودم را از آینده و از ایگو و از این شخصیت ذهنی پاکسازی کرده باشم آینده ساخته می‌شود. 

درست زمانی که به آینده نیازی نداری می‌توانی آینده را بسازی. 

می‌خواهم همیشه همینطور باشم! 

یعنی راحت و آسان بنویسم! انرژی نوشته‌ها در کسانی که مستعد هستند پخش شود! 

اگر هم نشد خوب است!


جایی بین خواستن و نخواستن!

https://www.unwritable.net/2022/03/blog-post_64.html



ساختن دنیا از ساختن ذهن آرام شروع می‌شود. ذهنی نسبتاً خاموش. ذهنی که با اجزای جهان بازی می‌کند. ذهنی که به راحتی دنیا را می‌سازد! اراده می‌کند و می‌شود! 

گرفتن هر تصمیمی با یوگا شروع می‌شود. با تمرین جسم و ذهن و توجه!

کار زیاد دارم! 

کار روی خودم!

ساختن خودم!

ساختن با ذهن!

ساختن جهان!


شِرک چیست؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 شِرک چیست؟

***

در تعریف دینی شرک یعنی شریک دانستن چیزی یا کسی با خدا! مثلاً می‌شنیدیم مشرکین مکه فلان و بهمان! از کودکی با خودم می‌گفتم یعنی چه؟ یعنی چه شریک دانستن کسی با خدا!

حالا بعد از گذشتن چندین سال شاید بتوانیم با هم این معنی را درک کنیم! البته به کمک درک کننده‌ی کل جهان!


قبل از اینکه ادامه بدهیم این لینک تعریفی از لحظه می‌دهد

لحظه‌ی جهان‌شمول

https://www.unwritable.net/2022/09/blog-post_28.html


و تعریفی از آزادی در این لینک


برای آزادی

https://www.unwritable.net/2022/11/blog-post.html


در ادامه‌ی نوشته دوست دارم به جای کلمه‌ی خدا؛ از کلمه‌ی لحظه استفاده کنم. یا شاید گاهی کلمه‌ی آزادی! کلمه‌ی خدا به خاطر سوءاستفاده زیاد در طول هزاران سال شاید تکرار کج فهمی های گذشته را تقویت کند. 


پس چون نام دیگر خداوند را لحظه گذاشتیم می‌توانیم بگوییم شریک دانستن هرچیزی در لحظه یعنی شرک! 

پس اگر گذشته را در لحظه شریک بدانی مشرک می‌شوی!

اگر هم آینده را در لحظه شریک بدانی مشرک می‌شوی! 


واقعیت این است که گذشته و آینده در لحظه تاثیری ندارند ولی ذهن متوهم بشر گاهی توهم خودش را باور می‌کند و این یعنی شرک!

باورکردن خواب یعنی شرک! وقتی داری خواب می‌بینی خیلی واقعی و باور پذیر به نظر می‌رسد! تا وقت بیدار شدن! پس شرک هم نوعی خواب است! نوعی ناآگاهی از واقعیت! 

متاسفانه بیشتر عمرما در خواب طی می‌شود! منظورم بیشتر زمان بیداریمان است. در بیداریمان آنقدر می‌خوابیم تا با تلنگر مرگ بلکه از خواب بیدار شویم! 

شرک یعنی خواب! یعنی توهم! 


شریک دانستن آینده در لحظه یعنی شِرک!

اگر فکر کنی با فلان اتفاقی که در آینده می‌افتد شاد و راضی خواهی شد این یعنی شرک!

اگر فکر کنی دیگری تاثیری بر لحظه‌ی تو دارد این یعنی شرک!

اگر فکر کنی قربانی گذشته هستی؛ این یعنی شرک!

اگر فکر کنی چیزی غیر از اراده‌ی تو در شکل دادن به لحظه نقش دارد یعنی شرک!

اگر فکر کنی خود توهمی ات که با ذهن ساختی کاره ای است یعنی شرک! 

اگر فکر کنی هر نفسی که می‌کشی با اراده‌ی خودت است یعنی شرک!

اگر فکر کنی چیزی غیر از لحظه یا غیر از خدا یا غیر از آزادی هست یعنی شرک!



قورباغه‌های آب پز شهری!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

قورباغه‌های آب پز شهری!

***

می‌گویند اگر قورباغه را در آب بگذاری و کم کم آب را گرم کنی آنقدر می‌ماند تا آبپز می‌شود! بدون اینکه بفهمد یا فرار کند! 

حس من وقتی در شهر زندگی می‌کنم همینطور است! چرا؟

حس می‌کنم کل آدمهای دنیا تقریباً همینطور هستند. یعنی در حال گرم کردن زمین هستیم! در حال از بین بردن محیط زیست! در حال زندگی نادرست و تقریباً اکثرمان متوجه نیستیم! 

مثال از خودم می‌زنم. 

ببینید منطق و ظاهر چیزها تمام واقعیت نیستند. منطق ابزار کوچکی است برای زندگی. منطق همه‌چیز نیست. انسان مدرن در زندگی شهری سعی می‌کند با منطق همه‌چیز را درست کند. 

انسان مدرن به جوامع چندین هزار ساله‌ی بومیان حمله می‌کند. بومیان را عقب‌مانده و متعصب و بیسواد می‌نامد. بومیان را تارومار می‌کند. 

بعد دیوانه وار به تخریب زمین و جنگل و خاک می‌پردازد!

بعد جنگل‌های بتنی درست می‌کند!

صنعت و اقتصاد برپا می‌کند! 

خانه های بزرگ و ماشینهای براق درست می‌کند! 

غذاهای صنعتی مختلف را بسته بندی می‌کند!

همه‌چیز در ظاهر و در منطق درست به نظر می‌آید!

اما وقتی دقیق می‌شویم 

میبینیم در همین آرمانشهر منطقی که درست کردیم

اکثرا مریض هستیم

اکثرا افسرده هستیم

اکثرا رابطه‌ی درستی با خودمان و با طبیعت و با اطرافیان نداریم

خانواده هاو روابط به سادگی از هم میپاشند. 

بیمارستانها و خیابان ها پر از افراد مریض و تنهاست!

ثروت چند برابر شده اما شادی نه!


هدفم سیاه‌نمایی نیست! 

اما خود من وقتی تجربه‌ی یک زندگی ساده با تغذیه‌ای طبیعی و بودن در طبیعت را مقایسه می‌کنم با زندگی در شهر و سوار ماشین شدن و خرید غذاهای آماده‌ی شهری و جذب انرژی شهری تازه تفاوت را کمی متوجه می‌شوم. 

منطق؛ ما را از طبیعت جدا کرده! ما موجودی جدا نیستیم! ما یک قسمت کوچک از نظم بزرگ طبیعت هستیم. 

اگر خودمان را جدا کنیم و فکر کنیم با سوء استفاده از زمین و خاک و گیاهان و حیوانات می‌توانیم بهشتی برای خودمان بسازیم سخت در اشتباه محاسباتی خواهیم بود. 


حکایت من و بیشتر آدمهای مدرن و شهر نشین همین است! درحال آب پز شدن در قابلمه‌ای که خودمان برپا کردیم! 

امیدوارم زودتر تعداد کافی از ما متوجه شوند و بیرون بپرند! 

Wednesday, February 8, 2023

سفر دائمی از وابستگی ها

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 سفر دائمی از وابستگی ها

***

دوباره در فکر سفر هستم. سفر از وابستگی ها. سفر از گذشته. 

چند وقتی است که بلیط های یک طرفه میگیرم. سفر کردن تمرین خوبی است برای مردن! 

بلیط یک طرفه را بیشتر دوست دارم چون شبیه مرگ است. مرگ هم یک طرفه است. بدون بلیط برگشت! 

وقتی بلیط یکطرفه داری مزه‌ی سفر را بهتر میفهمی. مسافرت بیشتر می‌چسبد. زندگی هم با وجود مرگ بیشتر می‌چسبد! 

تناقض بزرگ اینجاست! وقتی به زندگی و وابستگی هایش نمیچسبی؛ زندگی هم بیشتر می‌چسبد! 


سفر رفتن خیلی خوب مردن را شبیه‌سازی می‌کند. 

از نظر فیزیکی وقتی جایی نمانی بهتر زندگی می‌کنی. چون خودِ زندگی نماندن است. خودِ فیزیک نماندن است. 


اگر زیادی یک جا بمانم مثل مرداب می‌شوم! تازگی را ازدست می‌دهم. به هر جایی که هستم وابسته می‌شوم! 

وقتی به سفر فکر می‌کنم زنده می‌شوم! به خصوص سفر با بلیط یکطرفه. مثل سفر مرگ!


سفر خودش خطر دارد. پس مرگ هم نزدیکتر میشود. اما کار اصلی قبل از سفر؛ دل کندن است! 

دل کندن از روابط! دل کندن از خانواده! دل کندن از فرزندان! دل کندن از راحتی! دل کندن از گذشته! دل کندن از داشته‌ها! خانه و پول و موقعیت اجتماعی!


دوباره در فکر دل کندنم. دوست دارم آرام دل بکنم. اما یکهویی دل کندن راحت‌تر است. مثل پریدن در آب! مثل مردن! 

یکهو همه چیز را از دست میدهی! تمام و کمال! 

البته از دست دادنِ آرام را هم دوست دارم! مثل زندگی! 

زندگی از دست دادن آرام داشته هاست. 

از دست دادن آرام بدن! از دست دادن زمین و هر آنچه در آن است! 

یک بار دیگر فرصت دارم مُردن را تمرین کنم. خداحافظی با چیزها! خداحافظی با آدم‌ها! خداحافظی با شهر! خداحافظی با گذشته! 

نوشتن وصیت نامه! اتمام حجت ها! حرفهای آخر! نگاه‌های آخر! و پریدن! دیوانگی! 

اصلاً فرض کنید این ها وصیتنامه هستند! تمام این نوشته ها! 

برای خانواده ام نوشتم! برای دخترم نوشتم! برای دوستانم! برای تقسیم اموال! 

تقریباً هر چیزی که میشد نوشت را نوشتم! تمام نانوشتنی ها را سعی کردم بنویسم! 





Tuesday, February 7, 2023

گزارش دادگاه نوشتن نانوشتنی!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

گزارش دادگاه نوشتن نانوشتنی!

***

شاکی: (در حالی که صفحات را زیر رو می‌کند) ایشان متهم هستند به «نوشتن نانوشتنی!»

این اتهام اصلی ایشان است! 

اما شکایات زیادی چه به صورت شفاهی و چه به صورت کتبی به این دادگاه واصل گردیده! برخی از اتهامات از این قرار هستند. 

نشر اکاذیب. 

تشویش اذهان عمومی با عنوان های متناقض و کلیک بیت شبیه «نوشتن نانوشتنی»

پخش کردن لینکها در گروههای مختلف! 

مجبور کردن دیگران به کلیک کردن و خواندن یک سری خزعبلات!

نام بردن از دیگران در نوشته‌ها و بردن آبروی دیگران! از نان انداختن دوستان و فامیل با بدنام کردن آنها در شهر! 

ایجاد ناراحتی و غم در خوانندگان!

پخش کردن مسایل خصوصی و فاش کردن رازهای گذشته!

کپی کردن از دیگران مثلاً کپی کردن اشعار حافظ و مولانا و اکهارت و سادگورو!

ترجمه کردن متون و مطالب ظاله از زبان انگلیسی به فارسی!

دعا کردن دیکتاتور جمهوری اسلامی!

بد گفتن و توهین به دیکتاتور! 

توهین به مقدسات! 

ناراحت کردن خانواده! 

هزینه کردن زیاد وقت برای نوشتن! 

مصرف زمان زیاد برای نوشتن! 

کار نکردن! بی عملی! پرحرفی!

نرفتن به کلاسهای نویسندگی!

نوشتن در هم و برهم! انواع غلط‌های املایی و انشایی! 

شیدایی! ایشان شیدا شده‌اند! گاهی طنز می‌نویسند! 

اهمیت ندادن به بنیان خانواده و اخلاق! مسخره کردن اخلاقیات!

کمک نکردن در امور خیریه مثل کمک به ساخت کتابخانه برای کودکان و کمک نکردن به انقلاب مهسا و کمک نکردن به زلزله‌زدگان خوی!

-(متهم به صورت مخفیانه در حال پخش آنلاین دادگاه بود که شاکی متوجه شد و این موارد هم به اتهامات بالا اضافه شد!)

پخش گزارش دادگاه در صفحات اینترنتی!

مظلوم نمایی بابت این دادگاه عادله!

فعالیت بیش از حد در سوشیال مدیا!

مجبور کردن دوستان به آنفالو!

 بی مسولیتی نسبت به خانواده!

خوردن و بردن اموال و بلاتکلیف گذاشتن کل جهان!

امضا نکردن کاغذهایی که هنوز وجود ندارند! 

پخش کردن انرژی منفی در اطراف!

گذاشتن ریش!

نکاشتن مو!

فلسفه بافی و حرفهای نامربوط زدن! 

بی مسولیتی نسبت به فرزند و همسر!

فرار کردن به هندوستان و جاهای دیگر!

اضافه وزن! پرخوری!

خود پیامبر انگاری!

روابط غیر اخلاقی!


اینها فقط قسمتی از اتهامات هستند که به علت ضیغ وقت تا همین جا کافی است!


متهم! (با دیدن اتهامات وارده دیگر امیدی به دفاع ندارد کمی سکوت می‌کند! چند پلک می‌زند)

راستش را بخواهید دفاعی ندارم!

پرحرفی زیاد کردم!

قرار نبود اینقدر بنویسم!

اصلاً قرار نبود به این دنیا بیایم!

از اول هم شک داشتم! 

از کودکی نمی‌دانستم چکار کنم!

نمی‌دانستم چرا آمده‌ام! 

همواره با خودم می‌گفتم چرا کسی به مرگ فکر نمی‌کند!

تا اینکه دیدم من هم اکنون حکم مرگم صادر شده!

تا چند سال دیگر هم اجرا می‌شود!

آقای قاضی بنده چیزی برای از دست دادن ندارم!

چند سال زودتر یا دیرتر فرقی ندارد!

من قربانی نیستم!

خودم انتخاب کردم به دنیا بیایم! 

با رضایت و خشنودی هم خواهم رفت! 

دفاعی نیست! 

حرفی نیست!

سکوت بهتر از حرف است!

اسرار را کسی نمی‌تواند هویدا کند!

اسرار برای هر کسی که بخواهد هویدا می‌شود! 

هر کسی هم که نخواهد نمی‌شود! 

زیادی پرحرفی کردم!

بهتر است منتظر اجرای حکمم بمانم!

من را ببخشید!

انسان را ببخشید!

انسان از روی نادانی خیلی کارهای اشتباه می‌کند!

دار زدن حلاج!

به صلیب کشیدن وجود نازنین عیسی!

ببخشیدشان!


(و متهم با یک سکوتی معنی دار به سمت خروج می‌رود! و در افق محو می‌شود)


اتمام این جلسه‌ی دادگاه!

دفاعیات متهم!

زمان خواندن 4 دقیقه ***

دفاعیات متهم!

***

دیروز هم گذشت. جلسه‌ی ما حدود سه چهار ساعت طولانی طول کشید!

حرف زدیم! خندیدیم! بغض کردیم! شاید هم گریه! 

در جاهای مختلف هم به نوشتن های من خندیدیم! البته این یکی از اتهامات سنگین من است! اتهام و شاید جرمی که مکتوب و قابل پیگیری است. کاش می‌شد ننویسم! 

اما چه کنم! حرف ها زیادند! دل پر از شکایت است! و کسی جز این صفحه‌ی سفید قادر به شنیدن نیست!

از شنیدن گفتم. برنامه‌ی دیروز من شنیدن بود. شنیدن آگاهانه! شنیدنی که آدم‌های کمی بلد هستند! نسبتاً هم موفق بودم. 

شنیدن آگاهانه بدون عکس العمل و با حضور و توجه یکی از سخت ترین کارهای دنیاست. شاید اکهارت بلد باشد. 

شنیدن آگاهانه بدون دخالت و ری اکشن ایگوییستی خود عشق است. 

وقتی بتوانی این کار را انجام بدهی معجزه‌گر می‌شوی. معجزه‌ی عشق اتفاق می‌افتد. 

تمرین سختی بود. اما انجام دادم. تا حدودی از خودم راضی ام. 

اما هنوز در این کار حرفه‌ای نشدم. کمی درگیر می‌شوم! انرژی از دست می‌دهم! 

خوردن احساسی و خوابیدن طولانی نشان‌دهنده‌ی درگیر شدن ایگوی من بود. 


بگذریم. در جایی از نوشتن گفتیم. یکی از اعترافات من این بود که این نوشتن ها نوعی تراپی برای من است. شاید هم نوعی دریافت آگاهی! شاید هم گسترش آگاهی! یا رنج! یا اتهام! یا هرچه! 

به هرحال می‌نویسم! 

هرچه میخواهید برداشت کنید!

هرچه میخواهید بنامیدش! 

حتی می‌توانید پیگیری قانونی قضایی کنید! 

آماده و پذیرا هستم! 


در جایی از گفتگوی دیروز خواهرم گفت اگر میخواهی از خودت دفاع کن! اگر هم می‌خواهی بنویس! خندیدیم!

حدود بیست و چهار ساعت زمان نیاز داشتم تا بتوانم اتهامات را هضم کنم و دفاعیاتم را بنویسم! و این هم دفاعیات بنده!


بنده که نه! ایگوی بنده!

ایگوی بنده که نه ایگوی جمعی بشر! 

این چند خط حاصل کتاب زمین جدید اکهارت است! 

اکهارت یعنی معلم من و میلیون‌ها انسان اینطور می‌آموزد؛

ایگو شخصی نیست! 

ما یک ایگوی جمعی داریم! 

نمیتوان با ایگوهای شخصی جنگید! 

با ایگوی جمعی هم نمی‌توان جنگید! 

درست مثل جنگیدن با سیستم دیکتاتوری (که آن هم نوعی ایگوی جمعی است) جنگیدن با ایگوی شخصی آن را تقویت می‌کند! 

ایگو عاشق اتهام زدن و دفاع کردن است! 

ایگو اینطوری رشد می‌کند! 

دیروز نمی‌توانستم از کلمه‌ی ایگو استفاده کنم! 

چون خود این کلمه حالت دفاعی ایجاد می‌کند و این یعنی تقویت ایگو! 


بعد از شنیدن تمام اتهامات ایگو! سعی کردم آگاه بمانم و بدون عکس‌العمل! 

وقتی دیدم واقعا می‌خواهند حرف بزنم از زمان گفتم! یعنی یکی از دستاوردهای ایگو! 

از این که مدام گذشته را تکرار می‌کند گفتم و از افسوس گذشته! 

از اینکه مدام به آینده می‌رود گفتم و اینکه ترس و اضطراب آینده تولید می‌کند! 

بدون نام بردن نام ایگو سعی کردم کار ایگو را توضیح بدهم! 


بسیاری چیزها روشن شد! ایگوی من هم گاهی به ورطه‌ی قربانی افتاد! حمله از دو طرف! اتهامات از دو طرف! مجبور به اقرار و اعترافات اجباری نسبت به گذشته از دو طرف! 

در جایی متهم شدم به اذیت کردن دیگران! در حالی‌که انگار دو جلاد در حال اذیت کردن من بودند! کمی انرژی از دست دادم!

در جایی کسی گفت هیچگاه در آینده آرامش نخواهی گرفت! پراکندن یاس و ترس از آینده! 

کمی ایگوی من درگیر شد! انرژی از دست دادم! 

ایگوی قربانی و ایگوی سیاه نمای آینده در من کمی ظاهر شدند! 

اما به خیر گذشت!

چند ساعت خواب؛ مقداری خودزنی در نوع پرخوری یا آرزوی آرامش در آینده و غم نداشتن همدم و ارگاسم بدنی کمی کمک کرد! یک دوش و مقداری یوگا و مدیتیشن احتمالا زخم‌ها را بهتر خواهد کرد! یا حتی یک تنفس آگاهانه! 

یا حتی این نوشتن! این درد و دل با صفحات و کلمات! این لجن پراکنی یا آگاهی پراکنی! بسته به شنونده! 


متهم دفاعیاتی ندارد! متهم اصلا وجود ندارد!

اگر دفاع کند باخته! چون ایگو ساخته!

پس متهم ایگوی جمعی بشر است!

متهم با آگاه شدن به آن کل بشر را از جمله خودش و دو قاضی را درمان می‌کند!

متهم می‌نویسد!

متهم می‌خوابد! 

متهم عکس‌العمل نشان نمی‌دهد!

متهم پاکسازی می‌کند!

متهم دوش می‌گیرد!

متهم یوگا و مدیتیشن می‌کند!

متهم با این روش‌ها ایگوی خودش را کمرنگ نموده و ایگوی جمعی بشر را درمان می‌کند!

شاید هیچ کس این دفاعیات را نفهمد!

شاید متهم بیشتر محکوم بشود! 

اما چه باک!


این متهم از قبل محکوم به مرگ است!

پس دیگر از اتهامات دیگر نمی‌ترسد!

اتهام بی اخلاقی!

اتهام خشونت!

اتهام اذیت کردن دیگران! 

متهم با علم به اینکه محکوم به مرگ است در مقابل مابقی اتهامات سکوت می‌کند! 

سکوتی آگاهانه!

سکوتی سرشار از معنی برای کسانی که می‌فهمند! 

متهم شاید در همین سکوت بالای دار هم برود! 

متهم قربانی نیست!

متهم حتی بالای دار و قبل از مرگ سعی می‌کند آرام بماند! 

زمان را انکار کند!

بدن را انکار کند!

چون این‌ها ماندنی نیستند!