Monday, January 2, 2023

آیا تو شیء هستی؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***

آیا تو شیء هستی؟

***

در ادامه‌ی داستان من کیستم می‌خواهیم به سوال بالا جواب بدهیم. 

می‌گویند اسباب بازی بچه‌ها را از آنها نگیرید چون هویت خودشان را در اسباب بازی هایشان می‌بینند و گرفتن اسباب بازی ضربه ای به هویت آنهاست. 

اما این داستان برای ما بزرگ ترها ظاهراً پررنگ‌تر است. اسباب بازیهای ما بزرگ‌ترها املاک و دارایی‌های ماست. اگر کسی آنها را از ما بگیرد به هم می‌ریزیم. دادگاه و دادگاه کشی می‌شود! 

ظاهراً ما بزرگ‌ترها بیشتر از اسباب بازی هایمان هویت می‌گیریم. 

حالا کم کم سوال بالا برایتان کمتر عجیب به نظر می‌رسد. اگر وضعیت درونی و حال شما مربوط به دارایی هایتان در محیط بیرون است شما با آنها هویت میگیرید. مثلا خانه ای که در آن هستید یا ماشینی که سوار می‌شوید. در و دیوار و مایملک شما؛ هویت شما را ساخته‌اند! در این صورت اگر خللی در آنها ایجاد شود افسرده می‌شوید و کل زندگی تان در جهت بیشتر کردن هویت خودتان و اندوختن اشیاء بیشتر طی می‌شود. 

مثلاً اتاقی که در آن هستم من نیستم. در و دیوار و سقفی که اطراف من است من نیستم! 

کمی عجیب به نظر می‌رسد اما فهمیدنش ساده است اگر با بدست آوردن شیئی احساس بزرگ بودن می‌کنید و با از دست دادن آن احساس کوچک بودن شما شئ شده‌اید! 

شما با اشیاء هم هویت شده‌اید! 

این را زمانی فهمیدم که با تغییر اتاقم حس درونی ام عوض می‌شد. 

اینجا صحبت بر سر نیازهای اولیه‌ی بدن شامل سرپناه و لباس و غذا نیست. بلکه هم هویت شدن با چیزهایی است که برای بقاء چندان ضروری هم نیستند. 

مسلم است که بعضی چیزها برای نگهداری از بدن لازم است. مثل لباس و غذا و سرپناه. 

اینجا اما وقتی است که این ها تامین است ولی ما با اشیاء دیگری که چندان هم ضروری نیستند هم هویت می‌شویم!


برگردیم به سوال اصلی! من کیستم؟

من شیء نیستم. 

من با داشتن اشیاء بیشتر؛ بیشتر نمی‌شوم و با داشته های کمتر کمتر نمی‌شوم. 

من شیء نیستم، من از اشیاء استفاده می‌کنم ولی هویت خودم را به آن‌ها وصل نمی‌بینم. 

من مالک بعضی چیزها هستم! مالک زمین. مالک خانه. مالک ماشین و ابزار های مختلف!

من از تمام اینها استفاده می‌کنم و لذت می‌برم، اما اگر اینها کم و زیاد بشوند؛ وجود من کم و زیاد نمی‌شود! 

اگر تمامشان را هم لازم باشد می‌دهم، چرا که بالاخره روزی باید بدهم! شاید این معنی عدم وابستگی باشد!



Sunday, January 1, 2023

سفر یوگا-۴- دلتنگی ها

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 سفر یوگا-۴- دلتنگی ها

***

الان حدود دو هفته است که در سفرم. بیشتر البته سفر درونی. اینجا همه چیز خوب است. از امروز مشغول کار می‌شوم. اول ساختن بدن و ذهنم و بعد ساختن ساختمان و بقیه‌ی دنیا. اینجا آدمهای خیلی خوبی دارد. حرف همدیگر را می‌فهمیم. آخر اینجا همه خُل هستند. یادت هست می‌گفتی من خل هستم. اینجا خل ها جمع شده‌اند. 

دلم برای در آغوش گرفتن تو و تارا تنگ شده. حتی دلم برای لج بازیهایت تنگ شده. اینجا دو وعده غذای گیاهی آماده است و یک اتاق کوچک و یک جنگل بزرگ و آدمهای خل. یک کامیونیتی از آدمهای خل. آدم‌هایی که از همه جای دنیا به دلیلی ناشناخته اینجا جمع شده‌اند. اینجا یکی بودن را تجربه می‌کنند. اینجا صبح ها از حدود ۵ صبح یوگا شروع می‌شود. تقریباً تمام آن چیزی که می‌خواستم اینجا هست. جنگل؛ غذای سالم و یوگا! 

اینجا هیچ مشکلی نیست. اینجا تو با ذهنت تنها می‌شوی. میفهمی تمام مشکلات را فقط ذهنت برایت درست کرده. شب‌ها خواب می‌بینم. می‌خواهم کم کم در روز فقط یک وعده غذا بخورم. اشتهای آدم با خوردن غذای سالم کم می‌شود. 

امیدوارم یک روزی تو و تارا هم به اینجا بیایید. همه‌ی آدمها بالاخره روزی به سمت یوگا خواهند آمد. تا زمان مرگ همه بالاخره یکی می‌شویم. بدنهایمان با خاک یکی می‌شود و آگاهی مان با آگاهی مطلق! 

هیچ راه دیگری نیست. 

خیلی دلم برای آغوش تو تنگ شده. همینطور تارا. صبح ها که بیدار می‌شوم شروع می‌کنم به توجه به نفس هایم. گاهی هم خوابتان را می‌بینم. 

من و تو به دلیلی به هم رسیدیم. به دلیلی هم بچه دار شدیم. قبلاً فکر می‌کردم زندگی تصادف است. فکر می‌کردم من تصادفی تورا پیدا کردم و همه چیز تصادفی است. اما الان می‌دانم همه چیز دلیلی دارد. یک برنامه‌ی بزرگ در کار است. برنامه‌ای که من از آن خبر ندارم. فقط می‌پذیرم و اعتماد می‌کنم. 

حتی جدا شدن تارا را از خودم؛ گرچه سخت است می‌پذیرم و اعتماد می‌کنم. 

حتما دلیلی هست. حتماً برای این تجربه‌ی دلتنگی‌های من دلیلی هست. 

نمی‌دانم ولی اعتماد می‌کنم. همان‌قدر که به آمدن نفس بعدی اعتماد دارم به تمام اتفاقات اعتماد دارم. 

در حال ساختن مدرسه‌ای هستیم. روزی تارا هم به این مدرسه خواهد آمد. 

مدرسه‌ی طبیعت؛ مدرسه‌ی درون. 

این‌جا حدود صد نفر شاید بشویم. همه با هم با عشق زندگی می‌کنند. همه مسیر تنهایی خودشان را می‌روند ولی با هم هم هستیم. با هم غذا می‌خوریم و کار می‌کنیم و یوگا می‌کنیم و می‌خندیم. 

بعضی چیزها را نمیتوان از وسط نصف کرد. خیلی چیزها را. مثلاً تخم مرغ را یا لوبیا را. اگر اینها را بخواهی از وسط نصف کنی دیگر تخم مرغ نیست. دیگر آن لوبیا رشد نمی‌کند. 

مثلاً انسان را، رابطه را، خانواده را، تارا را، خانه را! 

خیلی چیزها را نمیتوان از وسط نصف کرد. 

چیزهای زنده همه به هم وصل هستند. اگر از وسط نصفشان کنی می‌میرند و دیگر زنده نیستند. 

سیب را می‌توانی از وسط نصف کنی ولی دیگر درختی از آن نمیروید. می‌میرد. 

تمام چیزهای خوب زندگی را نمی‌شود نصف کرد. 

چیزهای مرده را می‌شود نصف کرد. پول را می‌توان نصف کرد. اما غذا خوردن با هم می‌چسبد. خوابیدن با هم می‌چسبد. 

تو انسان قوی ای هستی. می‌خواهی به تنهایی و مستقل زندگی کنی. می‌خواهی به مردها نیاز نداشته باشی. من هم سعی داشتم از زن‌ها بی نیاز شوم. راه سختی است. باید هم مرد بشوی و هم زن. 

من هم همینطور! باید هم مرد بشوم هم زن. آنقدر مرد و خشن بشوم که دلتنگی ها مرا از پای نیاندازد. آنقدر زن بشوم که نتوانم ننوشتن از عشق را تحمل کنم. زن که باشی شیر از سینه هایت می‌آید؛ چه بخواهی یا نه. 

مرد قوی و زن عاشق هر دو را با هم باید در خودت بسازی. 

یکی شدن مرد و زن؛ ماه و خورشید هم نوعی یوگاست. 

Saturday, December 31, 2022

کتابخانه ای به نام پدر!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 کتابخانه ای به نام پدر!

***

دوستان درحال ساخت کتابخانه ای به نام پدر اینجانب؛ «اکبر شهراد بجستانی» هستند. به بنده هم پیشنهاد همکاری دادند! گفتم بنویسم بهتر است. 


١- کتاب کاغذی تقریباً منقرض شده و کتاب کاغذی امروزه چیزی شبیه نسخه های خطی کتابخانه هاست. وقتی با لمس یک صفحه می‌توان هر کتاب و گفته و نوشته ای را داشت و می‌توان کتاب‌های کل دنیا را در جیب داشت دیگر وجود یک انبار کاغذی از کلمات غیر لازم به نظر می‌رسد. فقط اگر نسبت به بوی کاغذ نوستالژی دارید خواندن کتاب کاغذی برایتان خوب است! 


٢- تا الان نه کتابی برای دخترم خریده‌ام و نه برایش کتاب می‌خوانم. یک زمانی برای مبارزه با بیسوادی کتابخوانی هم ترویج می‌شد. الان ترجیح می‌دهم دختر خودم یا کودکان دیگر به جای نشستن در کتابخانه به صحرا و جنگل بروند و مستقیماً از طبیعت بیاموزند. مادرش آنقدر برایش کتاب خوانده که بچه هر کتابی پیدا می‌کند شرطی شده و می‌آورد می‌گوید برایم بخوان! می‌گویم عکس‌هایش را نگاه کن لذت ببر؛ نمی‌تواند! 


٣- کتاب اولین چیزی است که به راحتی سانسور می‌شود. ترجمه‌ها عموماً نامفهوم و کتابها به شدت در ایران سانسور شده هستند. اگر بخواهند کتابهای مطهری و آیت الله دستغیب و آیت الله های فسیل دیگر را بخوانند که ظلمی در حق کودکان است! اصولاً هر چیزی که نوشته می‌شود فسیل و قدیمی می‌شود مگر این که نویسنده کسی مثل حافظ یا مولانا باشد. 


۴- پدر من دستش از این دنیا کوتاه است. نمی‌دانم نوشتن اسمش روی چند کتاب چقدر برای شادی روحش تاثیر دارد. این را نمی‌دانم. 

اما اگر هدف؛ شهرت خودم و انجام کار خوب و نشان دادن عمومی آن باشد که ترجیح می‌دهم در خفا روی شهرت-دوستی خودم کار کنم! و فکر می‌کنم این برای روح پدرم هم بهتر باشد!


۵- در نهایت چون خودِ من تجربه‌ی خوبی از خواندن کتابهای بعضی بزرگان داشتم حاضر هستم هر کسی که در اینترنت به آنها دسترسی ندارد رایگان برایش تهیه کنم و برایش بفرستم یا در کتابخانه بگذارم. 

بعضی از کسانی که متون زنده دارند و انرژی زندگی بخش آنها هنوز زنده است و بر خوانندگان تاثیر می‌گذارد را اینجا می‌نویسم:


اکثر بزرگان ادب فارسی که در سایت ganjoor.net  در دسترس هستند. 

بزرگانی چون حافظ و سعدی و مولانا و بسیاری دیگر که هنوز می‌توانند آتشی بر جان عاشقان بزنند. 

اوشو Osho عارف هندوستان که کتاب‌هایش کمک می‌کند از بند مذهب رها شوید. فیلم ها و سخنرانی ها و کتابهایش در اینترنت در دسترس هستند. 

اکهارت تُله Eckhart Tolle که کتابهایش معجزه گر هستند و درست مثل مدیتیشن می‌مانند. ایشان زنده و سرحال؛ فیلم ها و سخنرانی هایش را در اینترنت می‌گذارد. 

سادگورو Sadhguru که خودش زنده و در حال پخش انرژی آگاهی در جهان است. میلیون‌ها نفر از سراسر جهان تحت تاثیر آموزهای یوگای ایشان هستند. 

بسیاری بزرگان دیگر مثل کریشنا مورتی یا گرجیف یا لائوتسه یا پاتانجلی هستند که آثارشان روشنی بخش راه انسان است. و بسیاری دیگر که من نمیشناسمشان یا از قلم افتاده‌اند. 


البته اکثر این آثار در یوتیوب YouTube و گوگل Google در دسترس هستند. 

اگر کسی در ایران توان دسترسی نداشت بنده با کمال میل حاضرم آنها را در اختیارشان بگذارم. 

چه از طریق الکترونیکی یا کاغذی و غیره. 

خوشحال می‌شوم در این گسترش آگاهی سهمی کوچک داشته باشم. 






Thursday, December 29, 2022

سفر به مریخ با کون شُسته

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 سفر به مریخ با کون شُسته

***

خواستم بگویم باسن یا ماتحت یا مقعد یا هر کلمه‌ی دیگری، دیدم راحت باشیم بهتر است! اینجا می‌توانیم راحت باشیم! راحت بخوانیم و بنویسیم!

اصلاً من بی ادب! 

شما از ما ادب بیاموز!


به عنوان کسی که در آمریکای شمالی زندگی می‌کند این کون نَشسته خودش معضلی بزرگ است! 

گاهی دست به دامن دستمال توالت می‌شوم! با لطایف الحیلی دستمال و پوشک می‌گذارم تا به حمام و آب برسم! گاهی هم کلی میگردم و راه میروم تا یک کون شویی با شلنگ یا بیده پیدا کنم! خلاصه مشکلات زندگی در جهان پیشرفته‌ی غرب زیاد است!


اما دور از شوخی؛ این عنوان نشان دهنده‌ی یک تناقض بزرگ در انسان است. 

نشان می‌دهد آدم‌هایی که آنقدر پیشرف کردند که توانستند پا روی ماه بگذارند متوجه نشدند که کون با دستمال پاک نمی‌شود!


نمی‌شود که نمی‌شود! اصرار بیخود نفرمایید! به خدا کون با دستمال تمیز نمی‌شود! 

هیچکسی که بلافاصله بعد از اجابت مزاج دوش نمی‌گیرد! طرف صبح می‌رود سر کار تا شب! دوش کجا بود؟

تازه اگر هم دوش بگیرد باز به اندازه‌ی شستن موضع در هنگام نشَستن تمیزی عاید نمیشود! 

موضع مورد نظر در هنگام نشَستن در معرض آب است نه موقع دوش گرفتن و در حالت ایستادن! 

پس در اینجا ثابت میشود که انسان با کون نشُسته به ماه سفر کرد! 


اگر جهان را به دو قسمت شرق و غرب تقسیم کنیم مشاهدات من اینگونه است:


در غرب توجه به بیرون زیاد است و به دورن کم. 

در شرق توجه به درون زیاد است و به بیرون کم. 

اینطور می‌شود که نسبتاً

در غرب خیابان‌ها تمیز و خانه ها کثیف اند. 

در شرق خیابان کثیف و خانه ها تمیزند. 

در غرب توجه به بیرون آنقدر زیاد بوده که توانسته‌اند موشک بسازند و به ماه بروند ولی با کون نشُسته!

در شرق توجه به درون آنقدر بوده که توانسته‌اند آرامش و معنویت نسبی بدست بیاورند ولی با خیابان‌های شلوغ و معمولاً کثیف!

خلاصه؛ به امید روزی که انسان به تعادل برسد و شرق و غرب به هم بپیوندند و آن روز روز شکوفایی بشر خواهد بود. 

ما با کون نَشسته رفتیم به ماه؛ امیدوارم این بار برای رفتن به مریخ کمی بیشتر به درونمان هم توجه کنیم! 


تفاوت معنویت و مذهب

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 تفاوت معنویت و مذهب

***

معنویت یا spirituality و مذهب یا religion دو کلمه هستند. دو مفهوم متفاوت. در این دنیای شلوغ و بخصوص در آسیای غربی یا خاورمیانه ممکن است این دو مفهوم معنویت و مذهب با هم اشتباه گرفته شوند. 

اینجا سعی می‌کنیم با هم تفاوت این دو را که از زمین تا به آسمان است را روشن تر کنیم. 

معنویت به درون می‌پردازد ولی مذهب به بیرون. 

معنویت سعی در نابودی ایگو دارد ولی مذهب خودش یک ایگوی بزرگ است!

نوشته‌ی «کُشتی با ایگوی معنوی» در این باره است. 

کُشتی گیری با ایگوی معنوی!


مذهب در واقع همان ایگوی معنوی است. 

مذهب جدا می‌کند ولی معنویت شامل می‌شود. 

مذهب طبقه بندی دارد ولی معنویت برای همه مساوی است. 

در ظاهر شاید این دو مشابه به نظر برسند. 

شاید اعمال و مناسک مشابه داشته باشند. 

اما مذهب ریاکار است ولی معنویت نه. 

معنویت شاید ظاهر متفاوتی داشته باشد. 

مثلاً شراب نوشیدن مولانا کاملاً معنوی است ولی نماز خواندن یک ریاکار کاملاً غیرمعنوی است. 

هرکجا مرز بندی ای وجود داشت بوی مذهب و ایگو می‌دهد. 

هرکجا جهانشمولی و شامل شوندگی وجود داشت معنویت دارد. 

مفاهیم و کلمات شاید در هر دو مشابه باشند. 

مذهب عامل جدایی و جنگ است. 

معنویت عامل یکی شدن و صلح است. 

مذهب قابل تعریف و نوشتن است و تبدیل به قانون می‌شود. 

معنویت زنده است و غیر قابل نوشتن و صلب و سخت شدن. 

معنویت روان و پویاست ولی مذهب صلب و سخت. 

معنویت در لحظه است ولی مذهب در تاریخ!

در معنویت تاکید بر درون است ولی در مذهب تاکید بر ظاهر است. 

معنویت سکوت است و مذهب سخن!

معنویت مفهوم لابلای این کلمات است ولی مذهب خود کلمات. 

مذهب چوبی خشک است ولی معنویت موجودی زنده. 

مذهب قابل نوشتن است ولی معنویت نانوشتنی است. 

مذهب را می‌توان آموزش داد ولی معنویت فقط تجربه می‌شود. 

شاید اکهارت در کتاب زمین جدید بهتر تفاوت معنویت با مذهب را توضیح داده باشد. 

فصل اول-قسمت ۵-معنویت و مذهب


Wednesday, December 28, 2022

واقعی چیست؟ پوچ کدام است؟

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 واقعی چیست؟ پوچ کدام است؟

***


مدتی بود به سازمان و کامیونیتی فکر می‌کردم. این که رابطه‌ی من با سازمان ها و گروه ها و کامیونیتی چیست؟ رابطه‌ی من با خانواده چیست؟ و غیره. 

حتی در نوشته‌های اخیر نشانه‌هایی از پیوستن به سازمانها هست. 

اما نتیجه این شد که سازمان، گروه، خانواده و غیره تماما ساخته‌ی ذهن و هویت هایی پوچ هستند. خانواده البته یک ریشه ای هم در بدن و بیولوژی دارد. 

گروه ها و سازمان و شرکت ها و کمپانی ها همه و همه ایگو ها یا هویت های ذهنی ای هستند که ما می‌سازیم. ما در ذهن خودمان آنها را می‌سازیم. نه اینکه وجود نداشته باشند یا بد باشند بلکه هویت هایی ذهنی هستند و موقت. 

کل سیستم اقتصادی و مفهوم پول و جامعه همینطور است. اینها فقط مفاهیم ذهنی هستند. اینها را ذهن ما می‌سازد. برای یک کارکرد مشخص؛ خوب است اما چیز واقعی و اصیلی نیست. 


خوب پس چه چیزی اصیل و واقعی است؟ 

آگاهی ای که پشت ذهن وجود دارد. یک آگاهی فراتر از ذهن و فراتر از احساسات و حتی فراتر از بدن و بیولوژی.  و فراتر از ماده. 

بچه محصل که بودم واقعی ترین درس برایم فیزیک بود. بقیه درسها مثل ریاضی و غیره به نظرم بازی ذهن می‌آمد. خود فیزیک هم در حوزه‌ی ماده است و نهایتاً با فضای غیر مادی در هم می‌آمیزد. 

مثلاً همین نوشته؛ یک سری اشکال و حروف و نورها بعد فیزیکی آن است. 

ذهن یعنی لایه ای بالاتر آن چیزی است که کلمات را سر هم می‌کند. 

اما لایه‌ای بالاتر و عمیق تر هست. لایه ای که مفاهیم در آن تولید می‌شوند و درک می‌شوند. 

اگر شما این نوشته را می‌خوانید با من در آن لایه دیدار می‌کنید. 

یعنی من و توی واقعی فراتر از ماده و ذهن جایی ملاقات کردیم و یکی شدیم. در فضای درک و آگاهی! 

این فیزیک و این اشکال و نورها فقط نشانه و جهت نما هایی بیش نیستند. 

اگر درگیر فیزیک و اشکال باشی نمی‌فهمی. 

اگر درگیر ذهن و کلمات هم باشی ما ملاقات نمی‌کنیم. 

اما اگر کمی از این دو عبور کنیم من و توی واقعی در جایی که مفاهیم درک و تولید می‌شوند با هم یکی می‌شویم. 


تنها جای واقعی آنجاست. یک چیز نانوشتنی. 

سازمان‌ها؛ رتبه‌بندی ها؛ قدرت های مادی؛ بدن و بیولوژی اینها واقعی نیستند. 

فقط یک آگاهیِ کل هست که واقعی است. 

من و تو بارقه هایی از آن آگاهی هستیم پس واقعی هستیم. 

این بارقه در یک درخت هست در چشمان سنجاب و در نفس های من و تو!

مابقی همه پوچ است!

مابقی بازی ماده است! 


پس از این به بعد؛ می‌دانم واقعی چیست و پوچ چیست. 

آدم‌ها همه شان حامل آن آگاهی هستند. 

بعضی حواسشان هست و بعضی هم نیست. 

اما همه یک قسمت واقعی در خود دارند. 

بدن و بیولوژی قسمت کوچکی از آگاهی است. 

ذهن هم قسمتی دیگر. 

اما بدن و ذهن هر دو موقتی اند. 


تنها واقعیت مانا؛ همان آگاهیِ کل است. 

اسم ندارد. 

در یک یا چند تریلیارد کلمه هم نمی‌شود نوشتش. 

باید از کلمات عبور کنی. 

از درون بدن به آن برسی. 


از اینجا به بعد من می‌مانم و تک تک آدمها و گیاهان و سنجاب ها و حشره ها و علف ها و کوه‌ها و زمین و خورشید. 

این‌ها بارقه‌ای از واقعیت در خود دارند. 

من می‌توانم با تک تک آنها متصل باشم. 

 با نفس هایم. 

نفس هایی که مستقیم تو را به زندگی وصل می‌کنند. 

هر لحظه. 

هزاران بار در هر لحظه!

در جایی فراتر از زمان. 

فراتر از بدن. 

فراتر از ذهن. 

فراتر از کلمه. 

فراتر از نوشته. 


Monday, December 26, 2022

Living in love! Living in community!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 Living in love! Living in community!



It's been about a week! 

More or less! Time flys here! 

Because we live in love!


Here is a community!

We spread love! To the whole world!

We don't claim our territory!

We don't work for money!

We don't ruin the earth!


We save soil!

We save earth!

We spread love to the whole world!


We are limitless!

We don't limit our responsibility!


This community runs by love!

It doesn't run by greed! It's just love!


We think bigger than ourselves!

We think bigger than our family!

We are as big as the whole world!


Here, there is no hierarchy!

There is no credit system!

Everyone competes to spread more love!

Starting from within!


We make the world; starting from our own!

We all focus inward, generate love and become love!


We make the world, breath by breath!

We make our body!

We make our mind!

Then the world! 

We start from within!


We have no boundary!

We have no limit!

We are yoga!

We are one!

We are love!


We are called iii !


Friday, December 23, 2022

لینک های «یوگا در آمریکا»

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 اینجا لینک های مربوط به سفر یوگا به آمریکا رو به ترتیب زمانی از جدید به قدیمی می‌گذارم


غریبه ای در شهر!


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_21.html


سفری برای تصمیم گیری


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_17.html


Almost the Heaven!!! ( iii )


https://www.unwritable.net/2023/01/almost-heaven-iii.html


کامیونیتی، تغذیه، ورزش، آرامش و طبیعت


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_7.html


سفر یوگا-۴- دلتنگی ها


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post.html


Living in love! Living in community


https://www.unwritable.net/2022/12/living-in-love-living-in-community.html


تجربه، سفر ،صداقت


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_22.html


یوگا در آمریکا -٣- پیوستن به سازمان


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_19.html


یوگا در آمریکا -٢- روز اول




به کجا میروی؟ سفر یوگا -١


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_42.html



آلبوم عکس های سفر 


https://photos.app.goo.gl/sTWynQVf8beWa7Wy5





پنج اصل تمرین درونی

زمان خواندن 3 دقیقه ***



پنج اصل تمرین درونی

***

سالها بود که یوگا می‌کردم. البته جسته و گریخته. گاهی کلاس می‌رفتم و گاهی نه. شاید حدود ده پانزده سال. 

حدود یکی دو سال پیش وارد مرحله های دیگری از یوگا شدم. فهمیدم یوگا دانش شناخت زندگی و انسان است. پرداختن به بدن فقط یکی از هشت بازوی یوگاست. آنچه در بازار و استودیو ها دیده می‌شود ورژن خیلی رقیق شده و نسبتاً ضعیفی از یوگاست. 

کم کم استادان یوگا را پیدا کردم. مدیتیشن یا دیانا که یکی دیگر از بازوهای یوگاست شناختم. 

خلاصه اینکه در این مسیر برخوردم به استادی که پنج اصل را آموزش می‌دهد. اینجا می‌خواهم به فارسی برایتان بنویسم. 


Inner Engineering 5 principals by Sadhguru

پنج اصل مهندسی درون که در دوره‌‌ی ابتدایی یوگا توسط سادگورو آموزش داده می‌شود. 


Remind yourself of five things:

شاگردان هر روز و هر ساعت این اصول را به خودشان یادآوری می‌کنند. 


1- All the rules in the existence are my rules.

تمام قوانین در دنیای خودم را خود من تعیین می‌کنم. در دنیای درونم من ناخدای کشتی خودم هستم. تعیین کننده‌ی تمام حالاتِ من؛ خودم هستم. من وضعیت روحی و جسمی ام را خودم تعیین می‌کنم. بنابراین هیچگاه قربانی نخواهم بود. هیچ چیزی از بیرون توان تغییر وضعیت درونی من را ندارد. من قربانی نیستم. 


2- My responsibility is limitless. I am responsible for everything. 

مسولیت من نامحدود است. نه تنها مسوول دنیای درونی خودم هستم بلکه من مسؤول تمام جهان هستم. تمام جهان در درون من انعکاس دارد. پس مسؤولیت جهانِ درون و در نهایت کل جهان بر عهده خود من است. هر آنچه در جهان اتفاق می‌افتد من نسبت به آن پاسخی درونی دارم. در نهایت بین جهانِ درون من و بیرون تفاوتی نیست. 


3- The way it is right now; is the way it is and can't be any other way. 

آنچه در این لحظه در حال اتفاق افتادن است تمام است. این لحظه شامل همه چیز می‌شود. من این لحظه را تمام و کمال می‌پذیرم. هیچگاه از این لحظه فرار نمی‌کنم و لحظه‌ی دیگری را طلب نمی‌کنم. تسلیم لحظه هستم و هر لحظه را تمام و کمال زندگی می‌کنم. 


4- I’m not this body; I’m not this mind.

من این بدن نیستم. من این ذهن هم نیستم. 

بدن من مجموعه‌ای از مواد است که از زمین قرض گرفته‌ام. 

ذهن من هم مجموعه ای از انبوه اطلاعاتی است که از محیط بیرون دریافت کرده‌ام. 

من هیچکدام از این دو نیستم. بدن و ذهن هردو رفتنی هستند. 

آنچه پایدار است هوش و آگاهی و فضای پشت بدن و ذهن است. 

آن هوش و آگاهی‌ای که بدن و ذهنِ من در آن پدید آمده و در آن از بین خواهد رفت. 


5- I’m a mother to the world.

من برای جهان شبیه مادری عاشق هستم. من خودِ عشق هستم. عشق وضعیت بودن من است. عشق را از مادر زمین می‌آموزم. وبدون قید و شرط به اطراف انتقال می‌دهم. مثل خورشید بر همه مساوی می‌تابم. من مثل مادر برای جهان هستم. همان‌قدر عاشق و از خود گذشته. 


لطفاً لینک را مشاهده بفرمایید

https://innerengineering.sadhguru.org/







Thursday, December 22, 2022

تجربه، سفر ،صداقت

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 تجربه، سفر ،صداقت

***

الان حدود یک هفته‌ای هست که در یک کامیونیتی یوگا زندگی می‌کنم. نوع متفاوتی از زندگی. 

بعد از رفتن همسرم وقتی سیستم خانواده‌ی کوچک سه نفره مان کمرنگ شد این یکی از روش های زندگی بود. تقریباً همه چیز خوب است. آدمها خوب هستند. غذا عالی است. محیط مناسب است. هیچ چیزی کم نیست. فکر می‌کردم دیگر به چیزی نیاز ندارم. 

اما شاید من هنوز آماده‌ی این روش زندگی نباشم. هنوز نیازهای روحی و جسمی دارم. هنوز باید روی خودم کار کنم!


اینجا در این نوشته‌ها با صداقتِ تمام مسیرهای درونی ام را می‌نویسم. اینجا تمام ملاحظات اجتماعی را کنار می‌گذارم و از تجربیات زندگی خودم می‌نویسم. 

همسرم می‌گفت ریالیتی شو درست کرده‌ای! ریالیتی شو یعنی کسی که زندگی خودش را جلوی دروبین به عموم نمایش می‌دهد. و من هم درونم را در قالب کلمات می‌نویسم! 

صحبتهای خصوصی ام را با صفحات شیشه‌ای یا شاید یا خودم یا شاید با خدا اینجا می‌نویسم. گاهی آدمهای دیگر هم می‌خوانند. اوایل قضاوت آدمها برایم ترسناک بود ولی به مرور ترسم ریخت. 


این هم فصلی دیگری از این ریالیتی شو شاید باشد. تمام تجربیات درونی یا معنوی ما به شدت خصوصی هستند. نه می‌شود آنها را نوشت و نه می‌شود با کسی به اشتراک گذاشت. 

شاید رابطه‌ی هرکسی با خودش با خالق خودش خصوصی ترین رابطه‌ی زندگی اش باشد. برای من هم همینطور بود. هرچقدر سعی کردم از مسیر درونی ای که می‌روم بگویم یا بنویسم بیشتر ‌ و بیشتر فهمیدم این تجربیات تقریباً غیر قابل اشتراک گذاری هستند. احتمال اینکه کسی مسیر درونی تث را بفهمد تقریباً زیر ده درصد است. 


هرکسی مسیر خاص خودش را در این دنیا می‌رود. هرکسی برای دلیل خاص خودش به این دنیا آمده. هرکسی از ظن خودش یار تو می‌شود. 

تجربیات درونی و معنوی من هم مستثنی نیست. اینها غیر قابل نوشتن هستند. نانوشتنی!


سیستم زندگی در مرکز یوگا یا آشرام شاید جایگزین یا قابل مقایسه با سیستم خانواده باشد. 

در این جا اولویت با کامیونیتی هست. افراد برای هدفِ کامیونیتی کار می‌کنند. خودخواهی جایی ندارد. نوعی خانواده‌ی بزرگ چند صد نفری. 

اما برای زندگی در این سیستم کامیونیتی باید شخص خیلی از خودگذشته باشد. 

تو دیگر نباید به فکر تشکیل امپراطوری کوچک خودت باشی. منظورم خانواده است. خانواده یک امپراطوری کوچک است. این نهاد به خاطر نیاز ما تشکیل شده. نیازهای جنسی و روحی و رشد بچه‌ها. 

البته خیلی از کامیونیتی ها هستند که فضایی برای رشد بچه‌ها دارند. 


حالا که چند روزی در کامیونیتی زندگی می‌کنم نیازهای مختلف من در حال آشکار شدن هستند. 

نیاز به بودن در کنار دخترم. نیاز به داشتن یک همسر! نیاز به خانواده! شاید هنوز من آماده‌ی زندگی در کامیونیتی نیستم. 


به شدت دلم برای دخترم تنگ شده. و به شدت نیاز به بودن در کنار همسرم را احساس می‌کنم. از بیرون شاید بگوید به گُه خوردن افتاده ای! تقریباً هم درست می‌گوید! من زندگی را صحنه‌ای برای تجربه می‌دانم. و از قضا این تجربیات را می‌نویسم. حتی اگر بگویند به گه خوردن افتاده‌ای. 


با جسارت زیادی می‌نویسم. چون تجربه کردن و شییر کردن تجربه‌ی زندگی نوعی شجاعت در خودش دارد. چیزی برای از دست دادن نیست. این که بگویم نیاز جنسی و نیاز به داشتن خانواده و همسر و فرزند دارم چیزی از من کم نمی‌کند. 

مدتی پیش در اثر تجربیات درونی که داشتم قدرت زیادی کسب کرده بودم. کاملاً آزادانه فکر می‌کردم و احساس می‌کردم می‌توانم تنها زندگی کنم. وقتی پیشنهاد فسخ قرارداد ازدواج را می‌دادم کاملاً صداقت داشتم وقتی هم به قول همسر به گه خوردن افتاده ام کاملاً صداقت دارم. 


برای آمدن به اینجا بلیط یک طرفه خریدم. هنوز هم بلیط برگشت را نگرفته ام. اما فکر ندیدن دخترم و نداشتن یک همسر در زندگی؛ تمام وجودم را به لرزه در می‌آورد. چیزی ترسناک مثل مرگ! نمیدانم طاقت من تا کجا پیش برود اما هنوز وابسته‌ام. نوعی وابستگیِ واقعی و جسمی و روحی. هنوز نتوانسته ام از آن عبور کنم. 


من در این جنگ قدرت باختم. من به همسرم می بازم. اشکالی ندارد. من به دخترم میبازم آن هم اشکالی ندارد. دوباره ضعیف می‌شوم. شاید برای دیدن دخترم بجنگم یا التماس کنم. آن هم اشکالی ندارد. 


این را برای همسرم می‌فرستم! شاید از اعلام شکست عمومی من خوشحال بشود. یا از ضعف احساسیِ من لبخند پیروزی بزند. شاید احساس قدرت کند. یا هرچه. اما من در زمین استقلال و در زمین جدایی و در زمین دوری یک بازنده شاید باشم. اما در زمین صداقت قطعاً نباخته ام! 




Monday, December 19, 2022

یوگا در آمریکا -٣- پیوستن به سازمان

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 یوگا در آمریکا -٣

***

صبح روز چهارم! اینجا یک اتاق دو در دو دارم به همراه یک جنگل بزرگ در اطراف. دو وعده غذای گیاهی عالی در روز و امکان کار داوطلبانه و فضایی برای انجام یوگا و مدیتیشن! کلی هم آدم باحال اینجا هست که میشه باهاشون حرف زد!

تقریباً همون چیزی که لازم دارم.  مابقی؛ کار کردن روی بدن و ذهن است. یعنی ساختن بدن و ذهن آنطور که می‌خواهم و بعد نتیجه‌ی آن می‌شود ساختن کل زندگی و ساختن کل جهان!

اینطوری می‌شود دنیا را تغییر داد! با تغییر بدن و ذهن خود!

اگر شما هنوز در فکر تغییر دیگران و جهان هستید بدون تغییر خودتان! زهی خیال باطل! 

زیاد روی مود نوشتن نیستم ولی یک فکری هست که چند روزه ذهنم رو درگیر کرده. و اون رابطه‌ی ما با سازمان هاست. سازمان ها، شرکتها ساختارهای ذهنی هستند که ما آدم‌ها می‌سازیم. بعد ما خودمان را عضو آن سازمان می‌کنیم. یک هویت کاذب می‌سازیم و با عضو شدن در آن هویت جمعی به یک هویت فردی می‌رسیم. 

مثلا اگر کسی بپرسد کی هستی میگوییم در فلان جا کار می‌کنم. یعنی هویت خودمان را از هویت جمعیِ شرکت یا سازمانی که در آن عضو هستیم می‌گیریم. 

سالها بود که پیوستن به یک هویت جمعی را دوست نداشتم. چند سالی اینجا و آنجا کارمند شدم ولی خیلی دلچسب نبود! سعی کردم هویت خودم را بسازم با ایجاد یک بیزینس شخصی. بیزینس برای کمک به افراد برای خرید و فروش املاک تجاری و مسکونی! 

بعد‌ها به مفهوم مالکیت پرداختم و اینکه کل مفهوم مالکیت یک مفهوم ذهنی و کاذب است! در نهایت ما مالک هیچ چیز نیستیم. تمام مالکیت ها موقتی است. اگر هویت را از مالکیت زمین و اشیاء بگیریم با اشیاء هم هویت شده‌ایم و رنج را برای خودمان خریده‌ایم!

اکثر سازمانها در رقابت برای منابع درحال نابود کردن زمین هستند. کل سازمان های اقتصادی و درنتیجه آدم‌ها در یک مسابقه برای بدست آوردن منابع درحال جنگیدن هستند. جنگیدن برای بدست آوردن سهم بیشتری از یک کره‌ی محدود زمین! 

این جنگ به مدارس و خانواده ها هم کشیده شده و سیستم اقتصادی همه را از هم جدا کرده و همه در حال رقابت برای سهم بیشتری از زمین هستند. در حالیکه این هرگز به زندگی بهتر ختم نمی‌شود. 

ما شیء نیستیم که با بدست آوردن اشیاء بیشتر رشد کنیم!  

بر میگردیم به سوال من کیستم؟ که قبلاً از آن نوشته‌ام. 

اینجا می‌رسیم به مفهوم کامیونیتی یا شرکت‌های غیرانتفاعی. یعنی خیر جمعی مهم‌تر از مالکیت شخصی. به نظرم مرحله‌ی بعدی رشد انسان بعد از کاپیتالیسم یا مالکیت شخصی می‌رسد به کامیونیتی یا خیر جمعی. 

حال این که شما میخواهید عضو کدام سازمان باشید انتخاب آگاهانه ی شماست. 

شما انتخاب میکنید که با پیوستن به سازمان های تجاری به تخریب زمین و خودتان بپردازید یا با پیوستن به سازمانهای غیرانتفاعی به گسترش آگاهی و یگانگی کمک کنید! 

غم نان اگر بگذارد!


Saturday, December 17, 2022

جوابیه‌ای برای خوانندگان ناشناس

زمان خواندن 7 دقیقه ***

 جوابیه‌ای برای خوانندگان ناشناس

***

چندی قبل خواننده‌ی محترمی که ناشناس هم هست چیزی برای من نوشت. در جوابِ آرزوهای خوبی که برایشان کرده بودم. 


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_10.html


بسیاری از خواننده‌های این نوشته‌ها ناشناس هستند، اشکالی هم ندارد. اینجا من با وجدان ناشناس انسان صحبت می‌کنم! شاید هم با خودم صحبت می‌کنم! امیدوارم این صحبت‌ها نه از روی ایگو؛ بلکه برای روشن شدن چراغی باشد برای تمام دوستان آشنا و ناشناس!


خوب این هم متن ناشناس محترم:


«ناشناس گفت…

مدتی است نوشته هایت را میخوانم. مهم نیست که چقدر حرفهای بی سر و ته رو با کلمات زیبا تزئین کنی ولی روشن است که در نا آگاهی و کم دانشی زیادی به سر میبری دوست عزیز. .کلماتت بیانگر افکارت هستند و افکارت بسیار متناقض، متوهمانه، خودخواهانه، خودبرتربینانه هستند. انقدر غرق خودت هستی که احتمالا متوجه این خود پیامبر انگاری ات نمیشوی. متوجه نمیشوی که این نگاهت در کشوری مثل کانادا که از امکاناتش استفاده میکنی بسیار مردود و توهین آمیز هست. افکارت و نظراتت ترکیب و نتیجه ای از بزرگ شدن در یک خانواده و جامعه مذهبی و مردسالار، محرومیت های جنسی و آسیب های روانی در نوجوانی و جوانی‌ات است. جامعه ای که مردانی مثل تو را پرورش داده است. نگاه به شدت جنسیت زده ات به زن تاسف بر انگیز است. همسرت را نمیشناسم ولی هر کسی که هست احتمالا بهترین تصمیم زندگی اش را گرفته که از تو گریخته است. نه تنها این، بلکه بر اساس همین نوشته هایت میتواند از تو شکایت کند. پیشنهاد میکنم حتی اگر متوجه نمیشوی چه بر تو میگذرد از متخصص کمک بگیری تا بلکه او بتواند متوجه و درمانت کند، به جای اینکه خودت را و مشکلات جدی ات رو پشت یوگا و مفاهیمی که ارتباطی باهاشون نداری مخفی کنی.»


پاسخ دادن می‌تواند نوعی ری اکشن یا عکس‌العمل باشد که ناشی از ایگو است یا می‌تواند پاسخی باشد بدون ایگو که در اینجا امیدوارم دومی باشد. 


«حرفهای بی سر و ته رو با کلمات زیبا تزئین کنی ولی روشن است که در نا آگاهی و کم دانشی زیادی به سر میبری دوست عزیز.کلماتت بیانگر افکارت هستند و افکارت بسیار متناقض، متوهمانه، خودخواهانه، خودبرتربینانه هستند.»

اصولاً آنچه ذهن تولید می‌کند بی سر و ته است. کلمات فقط نشانه هستند. زیبا و زشت هرچه باشند به یک معنی نشانه می‌روند. وقتی دستی به ماه اشاره می‌کند دست را نگاه نکن؛ ماه را بنگر! 

حتماً من هم از ناآگاهی و کم دانشی سهمی برده‌ام. ناآگاهی انسان حد و مرزی ندارد و من هم یک انسان هستم. امیدوارم به چشمه‌ی دانش و آگاهی متصل بشویم و از همدیگر بیاموزیم. 

افکار یا آنچه ذهن تولید می‌کند معمولاً متناقض هستند، هم هویت شدن با ذهن؛ خودِ توهم است و بین خود و دیگری مرزی نیست! ذهن یا ایگو همیشه خود را برتر یا کهتر از دیگری می‌بیند! در حالیکه همه برابریم. 

«نوشتن نانوشتنی» خودش بزرگترین تناقض است. چرا که ذهن قسمت کوچکی از آگاهی است! بسیاری از نانوشتنی ها هست که با ذهن و کلمه قابل بیان و درک نیست. بنابراین نوشتن اش متناقض به نظر می‌رسد. باید از جایی فرای ذهن به درک برسیم. ذهن ابزار محدود و ناقصی است. 


«انقدر غرق خودت هستی که احتمالا متوجه این خود پیامبر انگاری ات نمیشوی.»

این که گاهی غرق خود می‌شوم کاملاً درست است. هر کسی باید از شناخت خودش شروع کند. نگاه کردن به دیگران درحالیکه خودت را نشناخته باشی کاری بیهوده است. 

اما سوال اینجاست که این خود کیست؟

من کیستم؟

شما هم سعی کن این سوال را با غرق شدن در خودت پاسخ بدهی! بسیار نتایج خوبی خواهد داشت. بعد از پرداختن به این سوال با هم حرف های زیادی برای زدن خواهیم داشت. 

این که من متوجه خود پیامبر انگاری خودم نیستم هم مهم است! 

عجیب است که بعد از این همه غرق شدن در خودم هنوز متوجه نشدم که خود پیامبر انگار هستم! 

دوستان برچسب های زیادی به من می‌دهند

از جمله پیامبر؛ خودپیامبر انگار؛ شیخ؛ درویش؛ مرتاض و غیره و غیره! اسمِ من هم مزید بر علت شده! اسم اولین برچسبی است که در این دنیا بعد از پسر و دختر بودن به ما زده می‌شود. از قضا اسم بنده هم معنی پیامبر یا فرستاده می‌شود! 

اگر نوشته‌های مربوط به هویت را بخوانید خلاصه اش این است که تمام این برچسب‌ها و هویت ها پوچ و کاذبند. هیچ برچسبی واقعی نیست. 

درست مثل خدا! هیچ صفتی را نمی‌توانی به خدا بچسبانی! خدا منزه از دوگانگی ها و صفت هاست! غیر قابل صفت نسبت دادن و غیر قابل درک توسط ذهن و کلمات! 

در یک کلام نانوشتنی!


بین پیامبران و آدمهای عادی فرق اساسی نیست. همه و همه از جمله من و تو پتانسیل پیامبر بودن را داریم! بالاخره روزی یا قبل از مرگ یا بعد از مرگ؛ آگاهی اتفاق می‌افتد. پیام ها هم هر لحظه در حال آمدن هستند اگر حواسمان باشد! 


«متوجه نمیشوی که این نگاهت در کشوری مثل کانادا که از امکاناتش استفاده میکنی بسیار مردود و توهین آمیز هست.»

دقیقا کدام نگاه؟ من نه تنها ممنون و مدیون کانادا و ایران هستم بلکه مدیون زمین هستم! مدتی مهمان زمینم! نگاهم هرچه می‌خواهد باشد! اگر نگاه من مردود است بازهم مدیون زمین هستم! 

توهین به چه کسی؟


«افکارت و نظراتت ترکیب و نتیجه ای از بزرگ شدن در یک خانواده و جامعه مذهبی و مردسالار، محرومیت های جنسی و آسیب های روانی در نوجوانی و جوانی‌ات است. جامعه ای که مردانی مثل تو را پرورش داده است. نگاه به شدت جنسیت زده ات به زن تاسف بر انگیز است.»

دقیقا! برای همین است که در یوگا؛ افکار و نظرات هیچ اهمیتی ندارند. کلِ آنچه ما به آن ذهن یا افکار یا حافظه می‌گوییم نتیجه‌ی تخلیه‌‌ی زباله های ذهن جامعه و دیگران است. تا زمانی که آگاه نشویم و از ذهن فاصله نگیریم در این زباله‌دانی دست و پا می‌زنیم. 

هدف این است که از ذهن فاصله بگیریم. با مدیتیشن میتوانیم از ذهنمان جدا بشویم. آن وقت است که از آن می‌توانیم رها شویم. 

حتی مرد و زن هم برچسب‌های جامعه هستند. حتی بدن ها هم موقتی است. شکل بدن خیلی مهم نیست. 

تنها راه نجات پیدا کردن از ذهن یا کارما یا گذشته یا چرخه‌های جامعه فقط و فقط مراجعه به حقیقت درون و یوگاست. مدیتیشن هم قسمتی از یوگاست. 

اگر آگاه شویم از این کارمای گذشته رها می‌شویم! 

من نه تنها نماینده مردان یا زنان نیستم بلکه حتی در تعریف مرد یا زن هم نمی‌گنجم. 

جنسیت هم مثل دو قطبی های دیگر است. 

سکس یا جنسیت هم نوعی طلب یگانگی یا یوگاست. 

پیوستن دو بدن نه بد است نه خوب. یک فرآیند طبیعی و فیزیولوژیک است. 

گروهی با ممنوع کردن و گروهی با پرستیدن جنسیت بشر را از تعادل طبیعی خارج می‌کنند. 


«همسرت را نمیشناسم ولی هر کسی که هست احتمالا بهترین تصمیم زندگی اش را گرفته که از تو گریخته است.»

تا خودمان را نشناسیم دیگری را هم نمی‌توانیم بشناسیم. من کیستم؟ بدن؟ ذهن؟ انرژی؟ چه؟ 

او از چه گریخته؟

اصلاً آیا فرار ممکن است؟ در مورد فرار زیاد نوشتم ولی خلاصه اش اینکه بزرگترین فرار؛ فرار از خود و فرار از لحظه است! 

من هم برای همسرم آرزوی خوب دارم! آرزوی بهترین تصمیم ها! 

این نوشته در مورد فرار شاید مفید باشد

https://www.unwritable.net/2022/08/blog-post_38.html


«نه تنها این، بلکه بر اساس همین نوشته هایت میتواند از تو شکایت کند.»

چقدر جالب می‌شود که مترجم دادگاه اینها را به انگلیسی ترجمه کند و من با قاضی بنشینم در مورد اینها صحبت کنیم. بسیار مغتنم خواهد بود. 


«پیشنهاد میکنم حتی اگر متوجه نمیشوی چه بر تو میگذرد از متخصص کمک بگیری تا بلکه او بتواند متوجه و درمانت کند،»

برای فهمیدن آنچه در هر لحظه بر ما می‌گذرد نیاز به آگاهی زیادی هست. امیدوارم در راه بدست آوردن این آگاهی موفق باشیم. 

ویپاسانا یعنی دیدن واقعی آنچه هست! راه خوبی برای فهمیدن آنچه برما می‌گذرد. 

از کدام متخصص؟ 

کسی که چند صفحه کتاب فروید را خوانده؟ 

یا کسی که مدرکی از یک نفر ناآگاه دیگر گرفته؟ 

هر لحظه در جستجوی متخصصی واقعی هستم. یکی دو متخصص تا به حال پیدا کرده‌ام. متخصص زندگی و مرگ! 

از بین زنده ها یکی شان اکهارت است و دیگری سادگورو! اتفاقاً هرروز از این دو درخواست کمک می‌کنم! 


«به جای اینکه خودت را و مشکلات جدی ات رو پشت یوگا و مفاهیمی که ارتباطی باهاشون نداری مخفی کنی.»

خوشحالم که مفهموم یوگا را خراب نکردم. امیدوارم ارتباطی با یوگا پیدا کنم. 

یوگا یعنی یگانگی. یعنی یکی شدن من و تو! 

یوگا یعنی متوقف شدن ذهن!

یوگا یعنی حل مشکل جدیِ بشر! 

مشکل جدی انسان ایگو یا ذهن افسارگسیخته است. من هم دارای ایگو و ذهنی انسانی هستم. 

امیدوارم با این نوشته ها کمی از ایگو که مشکل اصلی ماست کاسته شود. 




یوگا در آمریکا -٢- روز اول

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 یوگا در آمریکا -٢- روز اول

***

در ذهنم مدام در حال نوشتن هستم! معمولاً مواقع بیدار شدن و در طول روز مقدار زیادی ایده و فکر هست که ارزش نوشتن دارد. انتخاب از بین اینها و داشتن حالت آرام و مناسب برای نوشتن اگر برسد؛ می‌نویسم!


مثلا می‌توانم از روز اول سفر بنویسم. وقتی صبح پیاده رفتم و یک دریاچه‌ی زیبا با بوقلمون های وحشی و پرنده‌های قرمز رنگ و دسته‌ی آهو ها را دیدم!

می‌توانم از تجربه‌ی ورود به مرکز یوگا در آمریکا بنویسم. حس های مختلفی که بعد از ورود به اینجا تجربه کردم. اولین شام عالی گیاهی در مرکز یوگا و غیره. 


می‌توانم از اولین درسهای یوگا در اینجا بنویسم. از اینکه زندگی در هر لحظه واضح و شفاف است و اگر ذهن ما آن را کدر و تار نکند همه چیز واضح است. لحظه همیشه واضح است!

همان نیرویی که این زندگی را زنده نگه داشته آن را در هر لحظه هدایت هم می‌کند. 

این که باید هر لحظه به این زندگی توجه کنیم چون این زندگیِ ما روی زمین محدود است و غیره. 


فعلاً قصد کردم بیست و یکی دو روز اینجا بمانم! تا ببینیم چه می‌شود! 

یک صحبت کوتاه قبل از سفر؛ از مجیدرضا رهنورد دیدم که می‌گفت شاد باشید! بالاخره باید کاری می‌کردم. و این کاری است که می‌کنم! 

برای تغییر دنیا و تغییر ایران آمده‌ام اینجا تا بدن و ذهنم را تغییر بدهم! تغذیه و یوگا را درست کنم! این روش من برای تغییر دنیاست! شاید با عقل و منطق عمومی جور در نیاید!

بگذریم!


در مورد فرار خواهم نوشت! بسیاری از دوستان فکر می‌کنند من دارم فرار می‌کنم. تا حدودی هم درست است. اما فرار از چی به چی؟ 

این را باز خواهم کرد! 

در واقع فرار از نابودی به زندگی از تاریکی به روشنایی و از نادانی به دانایی است! 


https://youtu.be/1SsG1HoN7WU


البته از چرخه‌های بی پایان شهر دارم فرار می‌کنم. اما فرار اصلی فرار از لحظه است! 

آن فرار اشتباه است!

از لحظه نباید فرار کرد!

اینجا شاید فرار به جلو باشد!

آمدن به لحظه!

آمدن به یوگا!