Thursday, July 4, 2024

تراپیِ امروز - پذیرش تنهایی عشق

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 تراپیِ امروز -پذیرش تنهایی عشق

***


مقداری مراقبه کردم و دوش گرفتم. ذهنم ولی هنوز مرتب نشده. امروز ذهنم مرتب و آرام نیست. برای همین این را می‌نویسم. هنوز نمی‌دانم این نوشته به کجا برسد. در آخر اگر احساس کردم به درد کسی می‌خورد می‌گذارم برای عموم و اگر هم نه که برای خودم می‌ماند! 


اولین قدم برای حال خوب، همیشه پذیرش خود است، یعنی دوست داشتن خود و شکرگزاری. 

این دو همیشه معجزه می‌کنند. 

معجزۀ بعدی لحظه است. 

توجه به این حقیقت که فقط این لحظه وجود دارد. این حقیقت، تو را از گزند افسوس گذشته و اضطراب آینده رها می‌کند. 


شاید پذیرش و شکرگزاری هم زیرمجموعۀ لحظه باشد. یعنی وقتی به لحظه توجه کنی ناچاراً قدردان هم می‌شوی چون لحظه همیشه کامل و بی نقص است. 


در لحظه است که شخصیت تو و داستانهای ذهن، محو می‌شوند و با محو آن‌ها، گذشته و آینده هم محو می‌شوند. 

در لحظه است که می‌توانی به همان لحظه توجه کنی و قدردان باشی. قدردان همین لحظه. 

مثلاً می‌توانی قدردانِ بودن باشی. 

قدردان دیدن باشی. قدردان شنیدن باشی. قدردان نوشتن باشی. قدردان گذشته باشی. قدردان نفس کشیدن باشی. قدردان خدا باشی. قدردان خودت باشی. 


پس خود دوستی و شکرگزاری هم در لحظه هست. می‌توانی در لحظه خودت را بپذیری. 

همانطوری که هستی. می‌توانی در لحظه گذشته‌ات را بپذیری. 

می‌توانی در لحظه تنهایی و اتصال به خدای خودت را درک کنی. 

داستانهای ذهن را در لحظه می‌توانی کنار بگذاری. داستانهای تکراری ذهن از افسوس گذشته و تکرار آن افسوس ها را. 


در زندگی روزمره اما برمیخوری به آدمهای دیگری که درکی از لحظه ندارند. در نتیجه اینها درکی از مراقبه ندارند. درنتیجه درکی از خدا ندارند. 

این آدم‌ها در هزارتوی ذهنشان گیر افتاده‌اند. 

و تو مدام با آنها در حال مراوده هستی. 

و کسی که در ذهن باشد، قطعاً عشقی هم ندارد. ذهن کارش مقایسه و رقابت و تسلط و قضاوت است. 

و تو مدام در تیررس اینها قرار می‌گیری. 


این آدم‌ها، تو را هم ابزار ذهن می‌پندارند. تو را هم قضاوت می‌کنند. تو را از روی ظاهرت قضاوت می‌کنند. تو را از روی پول و دارایی‌ات قضاوت میکنند. می‌خواهند از تو برای بقاء خویش استفاده کنند. 

این آدم‌ها همان کاری که ذهن‌شان با خودشان انجام میدهد با تو انجام می‌دهند. 

این آدم‌ها روزی صد بار خودشان را قضاوت می‌کنند. چطور توقع داری تو را قضاوت نکنند. 

این آدم‌ها روزی صدبار ظاهر و بدن خودشان را قضاوت می‌کنند. چطور انتظار داری ظاهر تو را قضاوت نکنند. 

این آدم‌ها ارزش و هویتشان را از پول و کارشان می‌گیرند. چطور انتظار داری تو را با پول و کارَت ارزشگذاری نکنند. 


آن‌ها عشق درونی خودشان را نیافته‌اند. آنها قادر به پذیرفتن و عشق دادن به خودشان نیستند. 

چطور از آنها انتظار داری به تو عشق و پذیرش بدهند. 


در تنهایی هایت سعی کن از عشق سیراب شوی. از پذیرش خودت سیراب شوی. 

درتنهایی هایت به منبع عشق متصل باش. اینطوری اگر جایی مجبور شدی با دیگران حرف بزنی، سرشار هستی. 

در تنهایی هایت، تمرین کن ذهن را ببینی. قضاوت‌های خودت را ببین. فقط مراقبه کن. فقط باش. 

در تنهایی هایت خودت را دوست داشته باش. 


از آدم‌ها فرار نکن. همه تشنۀ عشق هستند. 

همه تشنۀ خدا هستند. همه تشنۀ آرامش هستند. همه تشنۀ حضور در لحظه هستند. 


این گنج‌ها را اگر یافتی می‌توانی به دیگران بدهی. این گنجهای عشق را فقط در تنهایی هایت میابی. فقط در مراقبه‌هایت میابی. 


آنها شاید حتی تو را محکوم کنند. حتی به صلیب بکشند. حتی دار بزنند. 

تو عاشق بمان. 

مثل حافظ بمان مثل عیسی بمان مثل حلاج بمان. 


قربانی نباش. 

خداوند قربانی نیست. خداوند قربانی خلق نکرده. خداوند عادل است. این را باور کن. 

هر کسی که می‌بینی دلیلی دارد. 

هر کسی که به حوزۀ آگاهی تو می‌آید مأموریتی دارد. 

درسی دارد. کمکی دارد. حکمتی دارد. 


در این لحظه هر جایی که هستی دلیلی دارد. درسی دارد. حکمتی دارد. 

اگر غمگینی، این برایت لازم است. غم را با عشق و پذیرش به جان بکش. 

اگر شادی، این برایت لازم است. شادی را با عشق و پذیرش به جان بکش. 


Wednesday, July 3, 2024

مرگِ زیبا

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 مرگِ زیبا

***


داستان زندگی اینطور است. 

وقتی به این دنیا پرت می‌شویم. یک وجودی را حس می‌کنیم. وجود خودمان را. میفهمیم چیزی هست به نام خود. چیزی به نام وجود. 

بدیهی ترین درک این است. درک وجود. وجود داشتن خود. فعلاً با خدا کاری ندارم. درک خود ساده است. 


موضوع دوم مرگ است. از ابتدای زندگی این را می‌فهمیم که ما رو به سوی مرگ داریم. این بدن و این شخصیت رفتنی است. 

این هم عملی ترین درک است. واضح ترین درک. ساده ترین واقعیت موجود. 


حال ترکیب این د‌و چه می‌شود؟ 

با ترکیب این دو می‌فهمیم که وجود باقی می‌ماند ولی شخصیت ما می‌میرد. 


و کل داستان زندگی این می‌شود، 

عاشقِ وجود شدن و زیبا مردن. 


برای نفس توهمیِ ما، مرگْ زشت و بد و ترسناک است. ما در فرار از مرگ از هم سبقت می‌گیریم. مالکیت را اختراع می‌کنیم. برای خودمان نام و شهرت می‌طلبیم. می‌خواهیم هویت هایی برای خودمان دست و پا کنیم. فکر می‌کنیم کسی هستیم. 

در حالیکه در ماجرای زندگی، ما همان‌قدر مهم هستیم که یک قورباغه یا یک ماهی یا یک مورچه یا یک برگ. 

اگر تفاوتی هست فقط در درک وجود است. و در زیبا مردن. 

شاید یک قورباغه هیچگاه زیبا مردن را نفهمد ولی ما می‌فهمیم. این تفاوت ماست. 

شاید یک مورچه درکی از عشق به وجود نداشته باشد ولی ما داریم. 


وجود هم همان خداست. 

وجودِ فراگیر هستی. 

وجودِ نانوشتنی. 


پس کارِ ما در این دنیا، عاشق وجود شدن است و زیبا مردن. 

مردن مولانا در شمس. 

مردن حافظ در پیر مغان. 


این مردنی است که تو را زنده می‌کند. تو را در وجود ابقا می‌کند. واگر شخصیت خودت را نتوانی بکشی، نابود خواهی شد. 

تنها اکسیر حیات، مردن در وجود ازلی و ابدی است. 

کشتن منیت هایت. 

کشتن هویت هایت. 

کمرنگ شدن. 

عاشقانه مردن. 

زیبا مردن. 


و فهم این که تو، فقط رشته‌ای ناچیز از وجود هستی. فهمی که سهراب داشت. فهمی که اکهارت دارد. فهم سعدی و حافظ. فهم مولانا. فهم سادگورو و اوشو. فهم من و تو. هرکس به اندازۀ گنجایش خویش. 


با این فهم، ما رقصان می‌میریم. زیبا میمیریم. آرام می‌میریم. عاشقانه می‌میریم. 

بدون این درک، ما ترسان و زشت می‌میریم. 

وقتی این را درک کنیم می‌توانیم شعر بخوانیم. غزل بنویسیم. می‌توانیم مثل مولانا سماع کنیم. مثل حافظ عشق بازی کنیم.

 

این امکان هست که خودمان عشق شویم. 

خودمان را در وجود حل کنیم. 

شفاف شویم. 

سبک شویم. 

خدا شویم. 


با این درک، ما عاشقانه زندگی میکنیم. این چند روز را درست زندگی می‌کنیم. 

بر رنج خود و دیگر موجودات نمی افزاییم. 


پس یادمان باشد. 

مرگ بد نیست. مرگ زشت نیست. 

آنچه توهم است، توهمِ خود است. توهمِ شخصیتی به نام من. 

من‌ی وجود ندارد. 

این بدن و این ذهن و این هویت را کمرنگ کنید. 

این اسم ها و قرارداد ها، همه پوچ است. 

همه نابود شدنی است. همه آفل است. 

آنچه بد است ناآگاهی است. 

آنچه نادرست است خیره سری است. 

آنچه نادرست است، باور به بودن چیزی است که ما نیستیم. 

آنچه نادرست است، فراموشیِ مرگ است. 

این فراموشیِ مرگ است که باعث می‌شود زیبا زندگی نکنیم. 

این فراموشی مرگ است که باعث می‌شود عاشقانه نمیریم. عاشقانه نرقصیم. عاشقانه با بچه‌ها بازی نکنیم. 






Tuesday, July 2, 2024

باده ای رنگین

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 باده ای رنگین

***


روزی جدید شروع میشود. با هفت هشت نفر صحبت میکنم. از هر دری سخنی. دیشب حدود دو صبح بیدار شدم. 

تنهایی و بیکاری هر دو نعمتی است. کمی یوگای سبک میکنم. با دوستی صحبت از حافظ و سعدی و مولانا میکنیم. 

یک موسیقی پخش میشود. 


https://music.youtube.com/watch?v=jQZofoAVwXM&si=eRXfJ3vHMv97FGpf


صدای آسمانی شجریان و اشعار لسان الغیب،‌ حافظ.

حال میخواهم زیر هر بیت حافظ بنویسم.

شاید اسمش شرح حال باشد. 

یا گفتگو با حافظ. یا گفتگو با خودم. یا گفتگو با خدا.



دلم جز مِهرِ مَه‌رویان، طریقی بر نمی‌گیرد


ز هر در می‌دهم پندش، ولیکن در نمی‌گیرد


یک روز جدید دارم. به چه دل ببندم. به دنبال همسر و فرزند باشم. به دنبال کار و اقتصاد باشم. به دنبال روابط و گپ زدن با دوستان باشم؟ عاقل شوم و دنبال کاری بروم. پول در بیاورم. پروژه ای انجام بدهم. اما نه. دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمیگیرد. مهرویانی چون خود حافظ. 

هر کاری و هر چیزی غیر از پرداختن به مهرویانی مثل حافظ و سعدی و مولانا و باباطاهر و اکهارت و سادگورو و اوشو و … بی ارزش می نماید.



خدا را ای نصیحت‌گو، حدیثِ ساغر و مِی گو


که نقشی در خیالِ ما، از این خوش‌تر نمی‌گیرد


این نصیحت گویان،‌ ای عاقلان،‌ ای دانایان نصیحت گو. چه چیزی مهم تر از حدیث ساغر و می ؟ 

اگر حق انتخابی داشته باشم چه چیزی بهتر از حدیث ساغر و می؟ 

چه چیزی بهتر از حدیث عشق؟

به بازار بروم؟ زهی راه باطل.



بیا ای ساقی گُل‌رُخ‌، بیاور بادهٔ رنگین


که فکری در درونِ ما، از این بهتر نمی‌گیرد


ای ساقی گلرخ. ای حافظ. باده ای به من بده. اشکی و حالی بده. فکری و خیالی بهتر از این ندارم. واقعا چیزی بهتر هم هست برای پرداختن؟



صُراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند


عجب‌! گر آتشِ این زَرْق در دفتر نمی‌گیرد


مردم فکر میکنند کتاب و دفتر میکشم. مردم فکر میکنند اینجا در حال ابراز وجود هستم. فکر میکنند ابراز فضل میکنم. 

اما من از نانوشتنی مینویسم. صراحی میکشم. عجیب است که هنوز در حال نوشتن هستم. عجیب است که از این آتش عشق دفتر وکتابم نمیسوزد. عجیب است که هنوز میتوانم بنویسم.



من این دَلقِ مُرَقَّع را، بخواهم سوختن روزی


که پیرِ مِی فروشانش‌، به جامی بر نمی‌گیرد


این کتاب و دفتر و ظاهر و هویت های پوچ و رنگارنگ را روزی میسوزانم. این سرگرمی های بی ارزش نزد پیر می فروش ما ارزشی ندارد. این حرفها و حدیث ها نزد حافظ بی ارزش است. حافظی که بعد از هفتصد سال هنوز می فروشی میکند.



از آن رو هست یاران را، صفا‌ها با مِی لَعلَش


که غیر از راستی نقشی، در آن جوهر نمی‌گیرد


میِ حافظ جز راستی چیزی ندارد. میِ حافظ با نقش نفس او آمیخته نشده. میِ خالص حافظ چیزی جز راستی نیست. آنچه در این لحظه هست را هم مینویسم. بدون حضور ذهن مزاحم.



سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟


برو کاین وعظ بی‌معنی‌، مرا در سر نمی‌گیرد


سر وچشم وجود او را چگونه نگاه نکنم. این نصیحت های بی معنی در من اثری ندارد. این ذهن بشر اثری در من دیگر ندارد. از او نمیتوانم چشم بردارم.



نصیحتگو‌‌یِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ است


دلش بس تنگ می‌بینم، مگر ساغر نمی‌گیرد


این عاقلان نصیحت گرو چطور با حکم جبری خدا در جنگ هستند. با پذیرش در جنگ هستند. مگر عاشق نیستند. چطور هنوز مست نیستند. 



میانِ گریه می‌خندم‌، که چون شمع اندر این مجلس


زبانِ آتشینم هست، لیکن در نمی‌گیرد


در این مجلس و در این شهر میان گریه و خنده ام تفاوتی نیست. هم گریانم و هم خندان. مثل شمع هستم. نورانی و پر فروغ. اگر زبان باز کنم آتشی بر همه میزنم. اما چه افسوس که آتش عشق در این جمع در نمیگیرد.



چه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت را


که کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوش‌تر نمی‌گیرد


من هم مثل یک صید وحشی در دام تو افتادم. من هم روزی شبیه دیگران بودم. من هم معمولی بودم. من هم گمراه بودم. دنبال هویت های خودم بودم. آنچنان هویت های کاذبم را گرفتی که عالی ترین صید بود. 



سخن در احتیاجِ ما و اِسْتِغنا‌یِ معشوق است


چه سود افسونگر‌ی ای دل؟ که در دلبر نمی‌گیرد


هر چه بگوییم و بنویسیم اثری در معشوق ندارد. معشوق نیازی به قلم فرسایی ما ندارد. هر چه دلبری و افسونگری کنم اثری در او ندارد.




خدا را رحمی ای مُنْعِم‌، که درویشِ سرِ کویت


دری دیگر نمی‌داند، رهی دیگر نمی‌گیرد


خدایا راه دیگری بلد نیستم. یک رحمی به این درویش بکن. در دیگری را بلد نیستم که بزنم جز در تو. از نعمتت به من عطا کن.



بدین شعرِ ترِ شیرین‌، ز شاهنشَه عجب دارم


که سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمی‌گیرد


با این شعرهای حافظ عجیب است که پادشاه سر تاپای حافظ را طلا نمیگیرد. حرفی شیرین تر و شعری زیبا تر از این سراغ ندارم.