Sunday, October 15, 2023

انرژی ِجنسیِ حیات

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 انرژی ِجنسیِ حیات

***

انرژی حیات همان انرژی جنسی است. یعنی انرژی جنسی فرمی از انرژی حیاتی است. 

در طول تاریخ انسانها معمولاً قادر به استفاده درست از این انرژی نبوده‌اند. معمولاً اکثر این انرژی حیاتی هدر می‌رود. درست مثل درختی که هزاران گل و دانه تولید می‌کند و اکثرشان بدون تبدیل شدن به درختی جدید می‌پوسند و تبدیل به خاک می‌شوند. 

سرکوب این میل جنسی یا استفاده نادرست از آن، هر دو کاری است اشتباه. همین سرکوب باعث می‌شود حتی نوشتن از آن مثلاً در این نوشته خیلی آسان نباشد. امیدوارم در دهه‌ی چهل و بالاتر بتوانم کنترل و مدیریت این حس حیاتی را بدست بیاورم. 

هدایت و جهت دهی به این انرژی مهم‌ترین کار یک انسان است. اگر نتوانیم این انرژی را درست هدایت کنیم منجر به انحرافات جنسی و هدر دادن این انرژی می‌شود. 

همین نوشتن و هر حرکت و کاری که انجام میدهیم نوعی هدایت انرژی است. برای این نوشتن من باید توجه و انرژی تمرکز خودم را به سمت ذهنم بیاورم. باید کلمات را درست انتخاب کنم. باید معانی را با منطق درست در کنار هم بچینم. 

مشاهدات من از نوسانات  میل جنسی نشان می‌دهد که در هنگام بالا بودن این میل به شدت ریسک پذیر تر و خلاق تر و پر انرژی تر میشوم. این ریسک پذیری در تمام جنبه های ارتباطی و اجتماعی خودش را نشان میدهد. کمتر دچار ترس می‌شوم. کمتر حساب و کتاب می‌کنم و به وضوح اعتماد به نفسم بالاتر می‌رود. 

حتی شاید همین نترسیدن از قضاوت ها در نوشتن نانوشتنی ها ناشی از این انرژی جنسی حیاتی باشد. 

زن ها و مردها می‌توانند در راستای هدایت این میل جنسی به همدیگر کمک بزرگی بکنند. 

یک زن می‌تواند این انرژی حیاتی در مرد را به حرکت دربیاورد و همچنین یک مرد در زن. 

در حالت ساده و فیزیک این انرژی می‌تواند یک بچه خلق کند. با همین نسبت این تداخل انرژی زنانه و مردانه در بعد های دیگر می‌تواند منجر به خلق بشود. 

این انرژی حیاتی در سنین جوانی در بعد بدن و فیزیکی فعال می‌شود. یک جوان در بدن خودش این انرژی را حس می‌کند و بر اساس آن لباس میپوشد و عمل می‌کند. چیزی شبیه کاری که حیوانات می‌کنند. 

در سنین بالاتر بعضی ها توانایی کنترل و هدایت این انرژی را از دست می‌دهند و مثلاً تبدیل به حرص و آز می‌شود. در بعضی‌ها تبدیل به وسواس می‌شود. گاهی هم تبدیل به اضطراب می‌شود. 

اما انسانهایی که کنترل آن را یاد میگیرند آن را در راستای خلاقیت یا رشد فیزیکی یا ذهنی و حتی رشد معنوی استفاده میکنند. 

پیرمردهایی که هنوز جذابند را همه دیده‌ایم. این همان هدایت این انرژی به بالاست. یعنی هدایت آن به جنبه های دیگر حیات. 

بدیهی ترین نمود این انرژی حیاتی جنسی در هنر دیده می‌شود. یعنی خلق کردن. 


Friday, October 13, 2023

رازهای تنهایی

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 رازهای تنهایی

***

عنوان را انتخاب می‌کنم. رازهای تنهایی. یعنی شاید رازهای تنهایی ام را بدون ترس بنویسم. 

هر لحظه هزاران فکر و کلمه و احساس می‌آیند و می‌روند. فکرِ آدمها، فکر آینده، احساسات خوب و بد! همه و همه! زمان برایم کند می‌گذرد. حتی نمی‌توانم مراقبه کنم. نمی‌توانم یوگا کنم. چند ثانیه‌ای می‌نشینم با چشمان بسته، اما باز مورد هجوم افکار قرار می‌گیرم. 

این بار یادم می‌آید که در زمان‌های تنهایی یک چیز هست. یک قلم و صفحه ی شیشه‌ای که می‌توانم با او حرف بزنم. این کلمات حداقل کمی از بار ذهنی ام را کم می‌کند. 

مهم نیست چند نفر می‌خوانند و چه قضاوت هایی می‌کنند. مهم این است که این بهترین و موثرترین مراقبه‌ی من است! یعنی نوشتن! 

آدمهای اطراف هر کسی مشغول کار خودش است! 

همسر قبلی بچه را زد زیر بغلش و بُرد! اثبات دیگری بر اینکه نباید شریک میشدم! حتی در واضح ترین شراکت ممکن که بچه دار شدن بود طرف مقابل آن چیزی که به وضوح ۵٠ درصد بود را برداشت و برد! و من هیچ کاری نمی‌توانم بکنم! اهل جنگ نیستم! اهل تسلیمم. نمی‌خواهم مظلوم نمایی کنم. نمی‌خواهم بگویم قربانی ام! اما حتی در چنین حق واضحی که حق خودم و دخترم هست که در ۵٠ درصد اوقات با هم باشیم قادر نیستم کاری بکنم! 

دیگر چه برسد به شراکت های دیگر! 

با هر که شریک شدم حق بیشتری دادم! چه مالی و چه تبلیغاتی! 

به این نتیجه رسیدم که با هیچکس شریک نباشم! 

حتی خانه را نمی‌توانم با مادرم شریک باشم! حتی یک طبقه یخچال را نمی‌توانم برای خودم داشته باشم! یا حتی حریم خصوصی یک اتاق! 

شریک های دیگر اکثراً ریش و قیچی دستشان است ولی باز هم از من طلبکار هستند! 

نمی‌دانم چه چیزی می‌خواهند. چیزی از جنس انرژی یا پول! 

امیدوارم بتوانم مجرای جریان بی نهایت انرژی باشم. با کمی مراقبه و تمرین می‌توانم. 


ایرادِ کار من شِرک است! دور شدن از مبدأ. دور شدن از نانوشتنی. دور شدن از خودم. 


باید پاسبان حرم دل باشم. همیشه و همه وقت. باید همیشه ذهن را مشاهده کنم. بدون حتی یک لحظه غفلت. یک لحظه غفلت من را به پایین پرتاب می‌کند. 


باید بگذارم ذهن خودم و دیگران هر چه میخواهند بگویند. بدون عکس‌العمل از طرف من. 

احساس میکنم گاهی در گرداب انرژی آدمهای ایران گیر می‌افتم که البته کارمای خودم هست. یعنی مسوولیت آن با خودم هست. 


گیجی الان من شاید در این نوشته پیدا باشد. حتی نمیدانم چطور تمامش کنم! چندین بار وسط این نوشته دوستی با من تماس گرفت. و هر بار نوعی تغییر انرژی را تجربه کردم. به هر حال این هم وضعیت حال من بود در این لحظه! این بود انشای من!  



Wednesday, October 11, 2023

نقطه‌ی بی‌نهایت

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 نقطه‌ی بی‌نهایت

***

حالم خیلی خوب است. آنقدر خوب که جایی برای رفتن ندارم. در حال رانندگی در جاده بودم که گفتم کناری بزنم و بنویسم. کنار یک درخت. یک درخت کافیست تا تو را به نقطه‌ی بی‌نهایت برساند. 

نقطه‌ای هست که اسمش را می‌گذارم نقطه ی بی‌نهایت. 

بعضی‌ها به آن می‌گویند خدا! بعضی ها می‌گویند طبیعت! بعضی‌ها می‌گویند هیچ! بعضی‌ها می‌گویند همه! بعضی می‌گویند الله و خلاصه هر کسی کلمه‌ای برای آن دارد. اما اینجا به آن می‌گویم نانوشتنی! 

جالب اینجاست که من تا آخر عمر می‌توانم بنشینم و از نانوشتنی بنویسم! آخر تمام نمی‌شود! بی‌نهایت یعنی همین! 

بعضی به آن می‌گویند عشق! بعضی می‌گویند آزادی! بعضی با مرگ به او می‌رسند بعضی در زندگی می‌میرند!

بعضی وقت ها به او می‌گویم مبدأ گاهی می‌گویم مقصد! گاهی ازل نامیده می‌شود گاهی ابد! 

گاهی هزار صفت به او نسبت می‌دهند و گاهی هیچ صفتی به او نمی‌چسبد! 

اگر آن نقطه را یادت بیاید همه چیز آنجاست! همه چیز! 

اگر آرامش می‌خواهی آنجاست! 

اگر پول می‌خواهی آنجاست!

اگر قدرت میخواهی آنجاست! 

اگر عشق می‌خواهی آنجاست! 

هر چه بخواهی همانجاست! 

شهرت میخواهی؟ فراوانی؟ سکوت؟ حرکت؟ انرژی؟ همه چیز همان جاست! 

شاید بهتر باشد بگویم همین جاست. یعنی درون خودت! 

فقط مقداری خواب و خیال و توهم باعث شده مدتی گم اش کنی! 

مگر می‌شود گم اش کرد! چه توهمات باطلی! 

در داخل نفَس هایت هست! 

در داخل هر تپش قلبت هست! 

اگر نمی یابی اش باید خودت کنار بروی. 

باید رقیق شوی! باید حل شوی! 

باید هر لحظه از خودت بپرسی من کیستم. وقتی این را بپرسی میفهمی هیچ هستی. و ناگهان همه چیز می‌شوی. 


تو بدن نیستی. تو ذهن نیستی. تو زمان نیستی. مکان نیستی. افکار نیستی. احساسات نیستی. 

تو همانی! 

همان بینهایت هستی! 

اگر عطش شهوت داری اگر عطش بدست آوردن داری، بدان تو می‌خواهی به بی‌نهایت برسی. 

خودت را هر لحظه بشکن! 

هر لحظه از کوه ذهن بپر پایین! 

هر لحظه هویت خودت را از بین ببر! 

دیوانه شو! مستانه شو! 

وقتی اشک جاری می‌شود یا کلمات سرریز می‌شود کنار برو. 

بگذار جاری شود. اگر نی شوی در تو دمیده می‌شود. کنار برو. خالی شو. نیست شو. به زودی نیست خواهی شد. زود تر بپر. به بی‌نهایت بپر. 

آنگاه تا ابد پرواز خواهی کرد. 

تو بینهایتی! تو به چیزی کمتر قانع نشو! به بدن قانع نشو. به زمین قانع نشو. پرواز کن تا بینهایت. 

اعتماد کن. 

شکر کن. 

سپاسگزار باش. 

آینده را انکار کن. 

آینده ساخته و پرداخته‌ی ذهن توست. 

ذهنِ خودت را مشاهده کن و بیرون بریز. ذهن تو مخلوق همان بینهایت است. اما ذهنِ تو محدود است. ذهن تو را به بی‌نهایت نمی‌رساند. 

برای پرواز باید سبک شوی. باید شفاف شوی. از بدن سبک شو. از ذهن سبک شو. از گذشته سبک شو. اشک بریز. پاک شو. نترس شو. شجاع شو. قمار کن. 

قمار کن خودت را. قمار کن بدن ات را. قمار کن ذهن ات را. توکل کن. اعتماد کن. شکر کن! 


کاری برای انجام دادن نیست. می‌توان نشست و تماشایش کرد. می‌توان آنقدر تماشایش کرد تا مُرد! 

من به کجا نظر کنم؟ 

مگر چیز دیگری هم هست؟ 

مگر معشوق دیگری هم هست؟ 

عاشق و معشوق هم همانجاست! 

قبل از من و تو بی نهایت مخلوق دیگر آمدند و رفتند! 

فقط یک چیز مانده! 

تو ماندی! او مانده! 

او تنها ماندنی است. 

نه من می‌مانم نه تو! و نه هیچ یک از مردم این آبادی! 

پس فقط باش!

همینطور مبهوت! 

تماشا کن! مراقبه کن! اشک بریز!

سکوت کن! 


Sunday, October 8, 2023

مشاهده‌ی همه!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 مشاهده‌ی همه!

***

از وقتی یادم هست خدای من خدای ساکت بوده! خدایی که آن بالاها نشسته و فقط مشاهده می‌کند! همه را مشاهده می‌کند! 

تمام زمین را! 

تمام آدمهای آن را! 

همان چشم بزرگ جهان! 

همان آگاهیِ همه گیر جهان! 


خدای مشاهده گر! 

همان نانوشتنی! 


من هم مشاهده می‌کنم. امروز قرار است دوباره سفر کنم. زندگی سفری است لحظه به لحظه! 

و هر لحظه را مشاهده می‌کنم. 

هر لحظه از زندگی سفری است از خود به خود! 


آدم‌ها هم خود من هستند. 

این روزها گروهی جنگ می‌کنند. گروهی مرز می‌کشند. گروهی تهدید می‌کنند. گروهی آه و فغان می‌کشند و از مظلومیت دو طرف می‌گویند! 

گروهی معتقدند فلسطین مظلوم است و گروهی می‌گویند اسرائیل مظلوم است! هر دو قربانی اند! 

و من مشاهده می‌کنم! مشاهده‌ی من مشاهده‌ای بی تفاوت نیست! من هم اشک میریزم! 

آرام اشک میریزم موقع مشاهده! پیانو گوش می‌دهم و می‌گویم آیا بر این نادانی پایانی هست؟ 


گروهی درگیر مقایسه های ذهن هستند! دوستی می‌خواهد به هر راهی ثابت کند بالاتر از دیگری است. می‌خواهد ثابت کند یک طرف بد است و یک طرف خوب! و همیشه خود توهمی اش سمت خوب ها است! 

و بازی های ذهن ادامه دارد! می‌گویم شاید من بد هستم و به ذهن می‌خندم! می‌گوید په نه په! تو حتماً بد هستی! و من حتماً خوبم! این خاصیت دوگانه‌ی ذهن را هم مشاهده می‌کنم! 

این مشاهده شاید شبیه بی تفاوتی باشد! اما نه! قلبم می‌لرزد. در اعماق قلبم دعا می‌کنم. دعا می‌کنم از ذهن رها شوم. از بالا و پایین دیدن ها. دعا می‌کنم از ذهن رها شویم. صد سال دیگر هر دو مساوی با خاکیم. چرا الان مساوی نباشیم! 

آیا بر این نادانی پایانی هست؟


دوستی دیگر می‌خواهد لیلی باشد! و دنبال مجنون می‌گردد! او فکر می‌کند برای هر لیلی یک مجنونی هست! او داستان عشق لیلی و مجنون را به روش خودش می‌نویسد. می‌گویم لیلی و مجنون یکی است. همه چیز یکی است. لیلی و مجنون همان یکی است. همان نانوشتنی! 

من کیستم؟ تو کیستی؟ 

لیلی کدام است؟ مجنون کجاست؟ 

فقط یکی هست! 

و تو هم همانی! 

هم لیلی هستی هم مجنون! 

عاشق خودت باش! عشق را که همان وجود نانوشتنی است دریاب! 

آیا من عاشق بدن تو باشم یا روح تو؟ آیا تو بدن هستی؟ یا روح؟ یا هر دو یا هیچ؟ 


این داستان های ذهن را میگویم و در دل می‌خندم. مشاهده می‌کنم. این مشاهده کاری بی تفاوت نیست. این مشاهده کاری است فعال. مثل همان خدای مشاهده گر! و باز با خودم می‌گویم من کیستم؟ تو کیستی؟ 

آیا نباید ما در همین افسون گل سرخ شناور باشیم؟ 

من عاشق گل هستم یا گل عاشق من؟ 


حرف های دیگران را هم گوش می‌دهم! قبل ها فقط در سکوت می‌نوشتم. حالا کمی بیشتر تمرین کردم! اگر کسی هم باشد باز شاید بتوانم کلمات را مشاهده کنم. باز شاید بتوانم نوشته شوم! نانوشتنی شوم! 


در فلان شهر زلزله آمده. فلان سردار جنگی تهدید کرده! آدم‌ها زیر آوار مانده‌اند! چند صد کیلومتر آن طرف تر! 

این اخبار را و این حرف ها را مشاهده می‌کنم! 

این مشاهده کاری است فعال! درست مثل خود خدا! 


او فقط مشاهده می‌کند! او خدایی ساکت است! 

او همه چیز است. او کارگردان کل داستان است. 

که یکی هست و هیچ نیست جز او! 


و این مشاهده دیدن دارد. 

دیگر نه غمی هست نه داستانی. 

دیگر نه منی هست نه تویی! 

دیگر نه مرگی هست نه تولدی! 


در این لحظه در این مشاهده همه‌ی خوب ها و بد ها یکی می‌شوند! 

فرقی ندارد در لیست خوب ها بروم یا بدها! 

می‌گویند حرف های حکمت آمیز می‌زنم! 

گاهی هم حرف های بد! 

اصلا فرقی هم ندارد! 

چه این نوشته ادامه داشته باشد چه نه! 


آن خورشید عیان است! چه من بگویم چه نه! 

پس چه بهتر که مثل او شوم! 

خاموش و مشاهده گر! 

خالق و مخلوق! 

در همین لحظه! 


Tuesday, October 3, 2023

فکر کردن

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 فکر کردن

***

بچه که بودیم فکر کردن تشویق می‌شد. می‌گفتند برو فکر کن. یا از بزرگی نقل میشد که «من فکر می‌کنم پس هستم». 

برای یک دانش آموز مدرسه فکر کردن یک کار خوب تلقی می‌شد. هنوز هم می‌شود. حتی در محاورات روزمره کلماتی مثل «بی فکر» معادل نادان است. 

تا اینجای کار برای شما آشناست. حتی در حین تشویق به فکر کردن می‌گفتند یک لحظه فکر کردن معادل عبادت است! و در مذهب هم می‌گفتند اگر گناه کنی باید به آن فکر کنی تا پشیمان بشوی و گناهت بخشیده شود! 

در درس ها و ریاضیات باید فکر میکردی تا بتوانی مسایل را حل کنی. 

تا اینجای کار آشنا به نظر می‌رسد. 

تو خودت را با فکر خودت یکی می‌دانی. تو همان صدای فکر هستی! یعنی صدایی که درون سر تو در حال فکر کردن است تویی! 

فکر کردن نوعی با خود حرف زدن است. 

مثلاً این نوشته نوعی فکر کردن است. فکری که نوشته میشود. پس هنوز هم من و تو در حال استفاده از فکر هستیم! 

همین فکر مدام در حال تحلیل و مقایسه است. همین فکر باعث تصورات و تخیلات ما می‌شود. با همین فکر کتاب می‌نویسیم و هواپیما و تکنولوژی می‌سازیم. 

تا به اینجای کار همه چیز خوب به نظر می‌رسید! 

شاید شما هم با فکرتان این را تایید کنید! 

حتی اشعاری از بزرگان مثل مولانا می‌آوردند که 

ای برادر تو همه اندیشه‌ای! 

یعنی باز هم تشویق به فکر! 

***


اما از یک جایی داستان برای من عوض شد! 

کتابی بود از محمد جعفر مصفا به نام تفکر زائد! وقتی کتاب را شنیدم به نظرم درست می‌رسید ولی خوب نفهمیدم! 

همین فکرها آنقدر زیاد بود که آزارم می‌داد! فکر کردن تبدیل به شکنجه شده بود! 

همین فکر کردن ها باعث تولید نوعی اضطراب دائم در من شده بود. 

همین فکر انسان از طرف دیگر باعث تولید بمب اتم و جنگ های جهانی شده بود. به نظر می‌رسید چیزی ایراد دارد. 

همین فکر کردن ها هنوز هم گاهی از دستم خارج می‌شود. مثلاً همین چند دقیقه قبل. ساعت دو نصفه شب بیدار می‌شوم و هنوز در خواب و بیداری که هستم افکار شروع به تحلیل میکنند. این افکار مثل یک آدم غرغرو کل زندگی ام را زیر سوال می‌برند! 

کم کم همین افکار تغییر می‌کنند و من بر آن می‌شوم که بنویسمشان. 

خوب چه می‌خواهم بگویم؟!

***


کم کم فهمیده بودم که کسانی که کمتر فکر می‌کنند شاد تر هستند و بهتر زندگی می‌کنند. یک روستایی، یک کودک، یک رقاص، یک عاشق و هزاران نمونه‌ی دیگر نشان می‌داد که این فکر کردن زیاد هم خوب نیست! 

آدم‌ها به تجربه می‌فهمند که هر چه کمتر فکر کنند زندگی شان بهتر می‌شود. 

خیلی ها خواب را به بیداری ترجیح می‌دهند چون در خواب شاید کمتر فکر کنند. 

گروهی هم با مواد مختلف از جمله تنباکو و الکل و علف و غیره سعی در سرکوب و کند کردن این جریان افکار می‌کنند. 

اما به من چه کذشت؟

من بعد از سالها اسیر فکر بودن رفتم به یک دوره‌ی مدیتیشن به نام ویپاسانا! 

در آنجا در طول ده روز نشستم به مدیتیشن! حدود روزهای سوم تا پنجم بود که روزی هفت هشت ساعت مراقبه، کارِ خودش را کرد! یعنی من در آن چند روز آنقدر فکر کردم که جریان افکارم تمام شد! 

یعنی ذهنی که دقیقا چهل سال کار کرده بود ناگهان خالی شد! ناگهان متوقف شد! ناگهان تمام شد! 

من مثل کسی بودم که برای اولین بار مست و بی فکر شده! اما هنوز زنده بودم! 

ذهنم مرده بود ولی من هنوز نمرده بودم. هنوز نشسته بودم. 

ناگهان فهمیدم چیزی بزرگتر در پشت ذهن هست! 

یک چیزی فرای ذهن! 

فهمیدم همان ذهنی که به نظر مفید می‌رسید، بلای جانم بود. حالا که متوقف شده، من برای اولین بار رها شدم. 


این تجربه عمیق و عجیب بود. درست مثل تجربه‌ی مراقبه بود. 

خیلی از اطرافیان من و دوستان و خانواده ام اما هنوز در وادی فکر هستند. آنها گاهی نسیمی از وادی بی فکری می‌گیرند اما هنوز خودشان را فکر می‌پندارند. 


وقتی به اندازه‌ی کافی مراقبه کنی از درون میفهمی که 

«تو این افکار نیستی» 

«تو این فکر کننده نیستی»

«تو داخل سر خودت نیستی» 


در دوران بعد از ویپاسانا زندگی برایت عوض می‌شود. یعنی تو در رفت و آمد به سرزمین فکر هستی. 

افکار می آیند و می‌روند اما تو محکم تر هستی! 

بعدها احساسات می‌آیند و می‌روند اما تو دلت به چیزی فراتر، قرص است! 


بعد‌ها با اکهارت و سادگورو و اوشو که آشنا شدم، دیدم تمامشان از همان فضای پشت افکار نیرو می‌گیرند. 


اکهارت به صراحت می‌گوید فکر نکن!

سادگورو می‌گوید فکر نمی‌کند! 

و رامانا ماهارشی گفت 

درجه‌ی معنویت در تو مساوی است با میزان توقف افکارت! 


ناگهان می‌بینی همان چیزی که سالها در جامعه مهم پنداشته می‌شد را باید متوقف کنی! 

شبیه انداختن عصای موسی! 

چیزی که با آن زندگی میکردی را باید بیاندازی! 

اول می‌ترسی!

فکر می‌کنی داری دیوانه می‌شوی! 


میفهمی مولانا هم همان را می‌گفت. عشقی که مولانا می‌گفت همان وادی بی فکری است! 


دیگر راه خروج از ذهن را یاد گرفته‌ای! 

می‌دانی چیزی است فرای فکر تو! 


و آن چیز همان تعریف نانوشتنی خداست! 

معنویت همان رفتن فرای افکار است! 

اینجا معنی سکوت را فهمیده‌ای! 

اینجا تو همان دیوانه ای هستی که مولانا می‌گفت. وقتی مولانا فریاد می‌زند که دیوانه شو یعنی از فکر بیرون بیا. 

وقتی می‌گوید مستانه شو منظورش همین است. 


وقتی می‌گویم مشاهده کن یعنی تو به محض مشاهده ی افکار از ذهن بیرون می‌آیی! 

ذهن آنجاست ولی تو داری نگاهش می‌کنی! 

پس تو چیزی هستی فرای ذهن! 

تو همان آگاهی هستی! 

تو همان خدا هستی! 

منصور حلاج درست می‌گفت! 

عیسی بر حق بود! 

امام زمان از بی فکری به بی زمانی رسیده است! 


بعد به کمک اکهارت زمان را و فکر را انکار می‌کنی. 

به کمک یوگا، از جهنم فکر بیرون می‌آیی! 


این همان معنویتِ اصیل است! 

مذاهب، زاده‌ی فکر هستند!

ترس ها، زاده‌ی فکر هستند. 

مرگ و زمان و مکان، زاده‌ی فکر هستند! 


جایی هست نانوشتنی! 

وادی معنویت! 

وادی سکوت! 

وادی خدا! 


Sunday, October 1, 2023

حرف های خالص!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 حرف های خالص!

***

این نوشته‌ها چیزی نیست جز حرفهای خالص! 

حرفهایی که زاده‌ی تنهایی و سکوت است. 

حرفهایی که نانوشتنی می‌نماید. یعنی نمیتوان نوشتنشان. حرفهایی که فقط درک می‌شوند. معمولاً بدون گفتن! 


وقتی متولد می‌شویم فکر می‌کنیم بدن هستیم. بعدها که جوان هستیم فکر می‌کنیم افکارمان هستیم. بعدها که احساسات غلیظ می‌شوند فکر می‌کنیم ما احساساتمان هستیم. 

اما بعد کم کم رشد می‌کنیم می‌فهمیم هیچکدام نبودیم. 

هیچکدام نیستیم. 

کم کم آن آگاهیِ پشت افکار و احساسات ما را به خودش راهنمایی می‌کند و می‌توانیم افکار و احساسات را مشاهده کنیم. 

آن آگاهی همان خداست. همان ناظر همیشگی. 

بعد ما خدا می‌شویم. 

می‌فهمیم این فیلمی است که خدا ساخته و دارد تماشا می‌کند. 

کارگردان و بیننده یکی است. 

و من و تو این میان هیچ نیستیم. شاید تنها یک مجرای توخالی باشیم. 

همان حسِ نی بودن مولانا را پیدا می‌کنیم. و برای نی چه چیزی بهتر که در او دمیده شود. برای نی چه بهتر که بنالد و از جدایی از همان مبدأ بگوید. 


این افکار هم که اینجا به صورت کلمات پشت سر هم می‌شود، همان نوای نی است. اگر نی توخالی بشود صدای عشق می‌شود. 

این‌ها انبوه خالص شده‌ی افکار و احساسات من است. 

و اگر خالص باشد دیگر منی وجود ندارد. 

هرچه خالص تر باشد بهتر می‌شود. 


همین حرف های معمولی را وقتی خالص کنم می‌شود حرف حق. حرفی که به دل می‌نشیند. 

باور کنید وقتی شروع به نوشتن می‌کنم نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم. فقط یک انرژی هست و مقداری درک و ایده. افکارم را خالص و خالص می‌کنم. افکارم را کم و کمتر می‌کنم. آنقدر کم می‌کنم تا تقریباً خاموش بشوند. 

مثلاً ایده‌ی شکرگزاری. 

یعنی من از زنده بودنم شکرگزار هستم. 

از اینکه می‌توانم باشم و بنویسم شکرگزار هستم. 

از تمام لحظات شکرگزار هستم. 

از درک نانوشتنی شکرگزار هستم. 


شکرگزاری ساده‌ی امروز

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 شکرگزاری ساده‌ی امروز

***

شکرگزاری نعمت است. اگر شکرگزار بودی، از داشتنِ این حالت باید مجدداً شکرگزار باشی. 

شکرگزاری رمز خوشبختی است. رمز شادی است. 

ما طلبی از این دنیا نداریم. 

این دنیا تماما عشق است. تمام آنچه داریم به ما عطا شده. 

تمام آن! 

پس شکرگزاری واجب است. 

همانطور که سعدی بزرگ گفت هر نفسی که می‌کشیم باید برای آن دو بار شکرگزار باشیم. 

اگر می‌توانی این را بنویسی یا بخوانی خیلی باید شکرگزار باشی. 

برای فرزندم تارا شکرگزار هستم. اگر از من دور است فرقی نمی‌کند باز هم شکرگزار هستم. 

برای داشتن بدنم شکرگزار هستم. 

برای داشتن کسانی که می‌توانم این شکرگزاری را با آنها تقسیم کنم شکرگزار هستم. 

از تمام معلم هایم شکرگزار هستم. 

برای تمام سختی ها شکرگزار هستم. 

برای لباسهایم برای خانه و سقفی که دارم و برای این قلم شیشه‌ای!

برای درکم از شکرگزاری باز شکرگزار هستم. 

می‌دانم چیزی نداشتم و از تبدیل این نداشتن به ثروت شکرگزاری باز شکرگزار هستم. 

برای درک لحظه شکرگزار هستم. 

برای فهم مفهوم خدا شکرگزار هستم. 

برای تک تک این کلمات

برای تک تک این لحظات

برای تمام نگاه هایی که به من داده شده

برای تک تک موسیقی هایی که شنیدم

برای تمام نوازش ها

برای تمام عشق هایی که از بدو تولد دریافت کردم

برای همسر قبلی ام شکرگزار هستم

برای خانواده ام شکرگزار هستم

برای این آرامش شکرگزار هستم

برای تمام روابطم، تمام دوستانم، تمام ارتباط هایم،

برای تمام زنان و مردان

برای تمام کشاورزهایی که محصولات شان را خوردم

برای تمام آنچه زمین به من هدیه داده

شکرگزارم برای درک یوگا

برای درک یگانگی

برای تمام معلم های یوگا، حتی برای معلمان ناآگاهی که ادب را با بی ادبی به من آموختند

برای درک سکوت شکرگزار هستم

برای این که تو و من این حس را داریم شکرگزار هستم

برای آغازها و پایان‌ها شکرگزار هستم


Friday, September 29, 2023

فقط باش

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 داستان های روزانه‌ی ذهن - فقط باش

***

صحبت دوستان غنیمت است. چند روزی است که با دوستان موافق همنشین هستم و بالطبع از این قلم و صفحه دور. 

وقتی یار موافق باشد و هم صحبت، درد آشنا، کمتر نیاز به گفتن است و اگر هم حرفی زده شود برای وصف همان نانوشتنی است و بازی کردن در حوضچه اکنون و خندیدن به ذهن و ایگو. 

با دوستی قدم می‌زدم و از ذهن گفتیم و از حجاب ذهن. از تبادل انرژی در انسان‌ها و از یوگا و آرامش و از بودن! 

به او گفتم فقط باش! 

فقط باش! 

بودن نقطه‌ی غفلت بشر شده. 

شدن و انجام دادن زیاده از حد شده و انسان ناآرام! 

انسان امروز مدام در حال انجام دادن و دویدن و فکر کردن است! 

بودن را فراموش کرده! کسی باید به او بگوید فقط باش! 


با دوست دیگری از اکهارت میگفتم و از تجرد و تاهل! اکهارت میگوید حتی اگر از پول و مادیات و زن و نام هم دوری کنی و زهد پیشه کنی، خیلی کمکی شاید نکند. 

باید حجاب اصلی را کنار بگذاری. 

و حجاب اصلی چیزی نیست جز همین افکار! جز عطش دانستن با ذهن! 

باید با ندانستن راحت بشوی. 

باید بسپاری. 

باید فکر خودت را قربانی کنی. 

باید در ندانستن بمانی. 

باید در راز گل سرخ شناور باشی. 

نباید درصدد فهم ذهنی راز گل سرخ باشی. 

نباید فکر کنی میدانی. 

باید هر لحظه فکر خودت را مشاهده کنی. 

احساسات خودت را مشاهده کنی. 

تا بفهمی این افکار پوچ اند و ارزشی ندارند. 

این کلمات اگر به خودی خود باشند پوچ و بی ارزشند. 

چیزی باید متصل باشد پشت این کلمات. 

یک بستر نا فهمیدنی و نانوشتنی. 

یک حضور مدام. 

اگر آن را درک کردی به پوچی افکار خودت پی میبری. بعد راحت می‌توانی لحظه ها را بسپاری! 

وقتی بدانی است افکار تو هیچ ارزشی ندارد از آن آزاد می‌شوی. 

در سکوتی مداوم آزاد و رها و متصل! 

شناور و مسرور و شاد!



Tuesday, September 26, 2023

ازدواج یا عشق؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 ازدواج یا عشق؟

***

قبلاً در مورد تفاوت معامله با عشق نوشته بودم. 


https://www.unwritable.net/2023/06/blog-post_12.html


حالا ادامه‌ی همان داستان را در مورد ازدواج با هم بررسی می‌کنیم. 

قرار دادن ازدواج در برابر عشق دور از ذهن به نظر می‌رسد. اما عشقی که اینجا می‌خواهم از آن بگویم عشقی است که با ازدواج سازگاری ندارد. و ازدواجی که از آن می‌خواهم بگویم نوعی معامله است. 

ببینید ازدواج در عرف امروز نوعی قرارداد است. نوعی قرارداد بین دو نفر یا یک قرارداد اجتماعی که برای رفع نیازهای دو نفر طراحی شده است. 

نیازهای مختلف ما لیست بلندی است از جمله

نیاز به امنیت عاطفی، نیاز به امنیت روانی، امنیت اقتصادی،  نیاز های جنسی و جسمی، نیاز به بچه‌دار شدن، نیاز به همدم و همراه داشتن، نیاز به پرکردن تنهایی و مجموعه ای از نیازهای ریز و درشت دیگر. 

پس دو نفر برای رفع و پاسخگویی به نیازهایشان وارد قراردادی می‌شوند به نام ازدواج! 

این رابطه که براساس نیاز است همسوبا عشق نیست. عشقی که اینجا می‌خواهم از آن بگویم عشقی مبتنی بر نیاز نیست. این عشق وادی بی نیازی است. این عشق وادی دادن و نگرفتن است.  این عشق انحصاری نیست. این عشق بین زن و مرد تفاوت نمی‌گذارد. این عشق بین انسان و حیوان تفاوت نمی‌گذارد. 

این عشق تفاوتی بین همسر و غریبه قائل نیست. 

این عشق حسادت ندارد. محاسبه ندارد. 

این عشق معامله نمی‌کند. این عشق نوعی دیوانگی است. این عشق آینده ندارد. وضعیتی از بودن در زمان حال است. این عشق قرارداد بلند مدت نیست. این عشق وابستگی نیست. 

این عشق حالت حضور است. حالت نبودن ذهن. این عشق تحلیل و معامله نمی‌کند. 

این عشق ترسی ندارد و نیازی هم ندارد. این عشق جاری می‌شود. این عشق انتخاب نمی‌کند. تمییز نمی‌دهد! این عشق همان خداگونگی است. این عشق خورشید گونه است. این عشق مستغنی است. 

این عشق نمی‌تواند معطوف یک آدم بشود و معطوف دیگری نشود! 

این عشق بدون مرز است. شبیه عشق مولانا یا حافظ است. این عشق تنها عشق واقعی است. 

باقی عشق ها رنگ و تصور و تخیل است. کاریکاتور عشق است. 


ویدیویی از اکهارت مرتبط با ازدواج

https://youtu.be/dm9b-FjewRI?si=m2K-B9OfRz5TxtEK

Monday, September 18, 2023

عشق

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 عشق

***

کارامروز من نوشتن از عشق است. عشق نام دیگر خداوند است. همه چیز عشق است. چیزی جز عشق وجود ندارد. 

عشق همان ارتعاشِ بودن است. 

سنگ از عشق ساخته شده، زمین از عشق ساخته شده، انسان از عشق ساخته شده. 

گفتن و نوشتن از عشق هم، کار خود عشق است. 

عشق همه جا هست. 

اگر خوب ببینی، اگر عشق به تو بوَزد تو خودت هم عشق می‌شوی. 

عشق مثل مولانا است. مثل مسیح. 

هرکجا برود آن را تبدیل به عشق می‌کند. 

آتش عشق است کاندر نی فتاد ...


عشق خاک را به آدم تبدیل می‌کند

عشق کلمات را پشت سر هم می‌گذارد

عشق، درک عشق را برایت به ارمغان می‌آورد


هرچه از عشق بگویی کم است هرچه بنویسی کم نوشتی. 

عشق نانوشتنی است. 

عشق تمام آنچه که هست، است. 


عشق خواهد کین سخن بیرون بود...


و مولانا در داستان کنیزک و پادشاه چنین در عشق می‌گوید


عاشقی پیداست از زاری دل


نیست بیماری چو بیماری دل


علت عاشق ز علت‌ها جداست


عشق اصطرلاب اسرار خداست


عاشقی گر زین سر و گر زان سرست


عاقبت ما را بدان سر رهبرست


هرچه گویم عشق را شرح و بیان


چون به عشق آیم خجل باشم از آن


گرچه تفسیر زبان روشنگرست


لیک عشق بی‌زبان روشنترست


چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت


چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت


عقل در شرحش چو خر در گل بخفت


شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت


آفتاب آمد دلیل آفتاب


گر دلیلت باید از وی رو متاب


از وی ار سایه نشانی می‌دهد


شمس هر دم نور جانی می‌دهد


سایه، خواب آرد تو را همچون سمر


چون برآید شمس انشق القمر


خود غریبی در جهان چون شمس نیست


شمس جان باقیست کاو را امس نیست


شمس در خارج اگر چه هست فرد


می‌توان هم مثل او تصویر کرد


شمس جان کو خارج آمد از اثیر


نبودش در ذهن و در خارج نظیر


در تصور ذات او را گُنج کو


تا درآید در تصور مثل او


چون حدیث روی شمس‌الدین رسید


شمس چارم‌آسمان سر در کشید


واجب آید چونکه آمد نام او


شرح کردن رمزی از انعام او


این نفس جان دامنم برتافتست


بوی پیراهان یوسف یافتست


کز برای حقِ صحبت سال‌ها


بازگو حالی از آن خوش حال‌ها


تا زمین و آسمان خندان شود


عقل و روح و دیده صدچندان شود

***


من چه گویم یک رگم هشیار نیست


شرح آن یاری که او را یار نیست


شرح این هجران و این خون جگر


این زمان بگذار تا وقت دگر


***


صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق


نیست فردا گفتن از شرط طریق


تو مگر خود مرد صوفی نیستی


هست را از نسیه خیزد نیستی


***


گفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یار


خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار


خوش‌تر آن باشد که سر دلبران


گفته آید در حدیث دیگران


***

پرده بردار و برهنه گو که من


می‌نخسپم با صنم با پیرهن


گفتم ار عریان شود او در عیان


نه تو مانی نه کنارت نه میان


آرزو می‌خواه، لیک اندازه خواه


برنتابد کوه را یک برگ کاه


آفتابی کز وی این عالم فروخت


اندکی گر پیش آید جمله سوخت


فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی


بیش ازین از شمس تبریزی مگوی


این ندارد آخر، از آغاز گوی


رو تمام این حکایت بازگوی


مولانا در پایان داستان اینچنین می گوید و عشق را تمام و کمال میگوید. دیگر بعد از مولانا، دم زدن کسی از عشق کاری بیهوده و عبث مینماید. 


عشقهایی کز پی رنگی بود


عشق نبود عاقبت ننگی بود


کاش کان هم ننگ بودی یکسری


تا نرفتی بر وی آن بد داوری

***

گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز


باز گردد سوی او آن سایه باز؛


این جهان کوهست و فعل ما ندا


سوی ما آید نداها را صدا»


این بگفت و رفت در دَم زیر خاک


آن کنیزک شد ز عشق‌ و رنج پاک


زانک عشق مردگان پاینده نیست


زانک مرده سوی ما آینده نیست


عشق زنده در روان و در بصر


هر دمی باشد ز غنچه تازه‌تر


عشق آن زنده گزین کو باقیست


کز شراب جان‌فزایت ساقیست


عشق آن بگزین که جمله انبیا


یافتند از عشق او کار و کیا


تو مگو ما را بدان شه بار نیست


با کریمان کارها دشوار نیست



و عشق را از مولانا شنیدن و خواندن، موهبتی است از جانب همان عشق. 

امیدوارم بتوانیم این عشق را از زبان مولانا درک کنیم. 

پس حرف هایم را کوتاه می‌کنم تا خود مولانا یا همان عشق از عشق بگوید. 

چرا که در برابر عشق بهترین کار، رفتن است و دم نزدن و سکوت کردن و نظاره کردن. 


Saturday, September 16, 2023

نانِ مقدسِ عیسی

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 نانِ مقدسِ عیسی

***

تابلوی شام آخر روی دیوار کافی بود تا یاد آن داستان بیافتم. 

پرسیدم چه کسی این تابلو را درست کرده؟ گفتند دوستی که مدتهاست فوت کرده. 

گفتم داستان عیسی در شام آخر را شنیده‌اید؟ 

گفتند روایت غالب را شنیده‌ایم که بعد از این شام عیسی بالای صلیب رفت و کشته شد! 

نمی‌توانستم دیگر ساکت بمانم! 

گفتم روایت دیگری هم هست و روایت سادگورو را شروع به تعریف کردم! 

روایت این بود؛

عیسی بالای صلیب رفت  اما مخفیانه دوستانش او را نجات دادند. 

عیسی، آن وجود نازنین مدتی در حال التیام بود شاید یک ماهی می‌شد. نهایتاً پس از بهبودی از زخم‌ها او و تعدادی از یارانش تصمیم به ترک مخفیانه‌‌ی آن شهر گرفتند. 

در ابتدای راه به کاروانسرایی رسیدند. قرار بود آنجا شامی بخورند. 

همه نشسته بودند. عیسی تکه نانی را نصف می‌کند! و ناگهان همه متوجه آن حضور می‌شوند. 


تا اینجای داستان را که گفتم، دیگر اشک و احساس امانم نداد! گفتم این داستان برای من احساساتی است و داستان تا همین جا ماند! 

به دوستی درد آشنا گفتم تابلوی شام آخر عیسی روی دیوار اشکم را در آورد! نتوانستم پنهان کنم! 

عیسی هم نتوانست وجود  معجزه آسای خودش را مخفی کند! 

آنچه خواستم بگویم ‌و نتوانستم را را حالا می‌گویم! 


وجودِ خالی از هرگونه خشونتِ عیسی معجزه بود. حضور او معجزه بود. نفَس او معجزه بود. همه چیزِ او معجزه بود. او آنقدر پاک و خالص شده بود که تقریباً خدا شده بود. 

برای او تکه کردن نان هم معجزه است. 

تکه کردن نان برای عیسی معجزه است. هنوز هم معجزه است. عیسی فرای زمان بود. فرای مکان بود. 

برای چنان وجودی تکه کردن نان هم باعث میشود بعد از هزاران سال و هزاران کیلومتر، داوینچی اشک بریزد و زبان من هم بند بیاید! 

آری معجزه ی عیسی در سادگیِ اوست. عیسی می‌تواند نان را طوری تکه کند که برای هزاران سال نان مقدس بشود. او وجودی مقدس است. هر کاری بکند مقدس است. 

تقدس یعنی قدسی یعنی خدایی! 

وقتی از خودت پاک بشوی مثل عیسی می‌شوی و همه چیزت مقدس می‌شود. 

تو کماکان یک انسان معمولی هستی. راه می‌روی، غذا میخوری. نان را تکه می‌کنی. شاید حتی بالای صلیب بروی. اما تمام این کارها را قدسی انجام می‌دهی. و معجزه ی عیسی این بود. 

وجود بدون خشونت و سرشار از عشق عیسی کافی بود تا برای چند هزار سال چه در یهودیت چه مسیحیت و چه اسلام، نان مقدس شود! 

او به هرچه دست بزند مقدس می‌شود چون عیسی حضورش مقدس است. 

برای معجزه وار زیستن لازم نیست خارق‌العاده باشی. یا کاری عجیب بکنی. اگر حضوری پیدا کنی همین زندگی معمولی ات معجزه می‌شود. 

مثل اکهارت مثل سادگورو مثل مولانا مثل حافظ. 

این بار که نانی دیدی یاد شام آخر بیافت. داستان او را دوباره مرور کن. وقتی نانی را تکه می‌کنی بدان همان لحظه مقدس است. 

عیسی بعد از آن به سفر خودش ادامه داد. او زندگی پربار خودش را در قالب جسم تا چندین سال ادامه داد. از خاورمیانه عبور کرد و به هندوستان رسید. 

او هنوز زنده است. شاید مقبره‌اش جایی در هندوستان باشد یا اورشلیم! 

اما چه تفاوتی دارد؟ او هرگز نمرده. او هنوز زنده است. باور کنید. 

عیسی هنوز در ما زنده است. 

سر هر خیابان در هر کلیسا هست. در هر نفس. و در هر آگاهی. 

عیسی تقریباً خدا شد و خدا نمی‌میرد. 

او ارتعاشی است از زندگی. ارتعاشی نامیرا. 

اگر به آن ارتعاش برسی دیگر مرگی درکار نیست. 

پایان و آغاز هر دو در آنجا یکی میشوند. 


تو در این دنیا همین کارهای معمولی را انجام می‌دهی. غذا می‌خوری، حرف میزنی، نفس می‌کشی شاید سکس هم بکنی. اما کیفیت لحظه در تو متفاوت است. 

زندگی تو در لحظه معجزه وار است. مثل عیسی. 

تولد تو معجزه است. 

مرگ تو معجزه است. 

اگر تکه نانی را قسمت کنی معجزه است. 

حرفهایت معجزه است. سکوتت معجزه است. 

نوشتنت معجزه است. 

ننوشتنت معجزه است. 




 

Wednesday, September 13, 2023

وصف یک یوگی

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 کار امروز - ۲۲ شهریور ۱۴۰۲- وصف یک یوگی

***


امروز یک لایو برگزار کردم به جای نوشتن! اما هنوز نوشتن را آرام تر و دقیق تر می‌دانم. 

نوشته را میتوان سریع تر و ساده تر خواند. هر کسی با صدای خود نوشته را می‌خواند. نوشتن در سکوت بیشتری نوشته می‌شود. پس این هم نوشته‌ی امروز. یعنی کار امروز.

حدود ۴۸ ساعت است که کربوهیدرات وارد بدنم نکردم و بدنم در آرامش خوبی است و بالطبع ذهنم. سطح انرژی ام بالاست. پس باید کاری انجام بدهم. یعنی بگذارم انرژی در راستایی جریان پیدا کند. حال اینکه این انرژی کجا جریان پیدا کند انتخاب من است. به صورت نوشته یا ویدیو یا وویس یا توجه به موضوعات مختلف.


یک یوگی همیشه در حالت سرور و وجد است پس از روی نیاز کاری انجام نمی‌دهد. یک یوگی خودش را به لحظه و جهان می‌سپارد. یک یوگی هر کاری که در هر لحظه نیاز باشد انجام میدهد.

یک یوگی همان مسلمان است. یعنی تسلیم لحظه است. در هر لحظه! 

او می‌داند که در این جهان فقط اراده ای کوچک دارد و از آن درست استفاده میکند.

یک یوگی در لحظه غرق است و هیچ کاری را برای رسیدن به چیزی در آینده انجام نمی‌دهد. هیچ کاری را. حتی نوشتن. 

یک یوگی صوفی است. یعنی ابن الوقت است. وقتی کلمات را تایپ میکند هر حرف را جدا جدا تایپ میکند. 

وقتی لحظه را پیدا کنی دیگر چیز زیادی لازم نداری. کارهایت از روی عشق است نه از روی نیاز.


یک یوگی مهمترین کار دنیا را ماندن در لحظه میداند. ماندن در عشق. ماندن در یوگا. بقیه‌ی کارها زیر مجموعه‌ی همین هستند. 

مثلا ارتباط با انسان ها و تمام موجودات و طبیعت زیر مجموعه‌ی بودن در لحظه است. 

مثلا کار کردن و پول در آوردن زیر مجموعه ی لحظه است. 

نوشتن زیر مجموعه ی لحظه است. 

چیز مهمتری وجود ندارد. 

وقتی غذا و سرپناه داشته باشد به یوگا میپردازد.یعنی به عشق ورزی با جهان! با خدا! 

او منتظر است. یعنی همیشه در لحظه است. 

منتظر یعنی سوار بر زمان. منتظر یعنی خارج از بعد زمان. یعنی امام زمان!

لحظه برای یوگی کافیست!

مثل کفایت خدا برای محمد. 

یک یوگی مثل بودا می‌تواند در سکوت بنشیند و کاری نکند و این مهمترین کار دنیاست. یعنی سپردن کارها به کارگردان اصلی. 

یک یوگی به راحتی تمام می‌کند. هم زندگی را هم نوشتن را.


Sunday, September 3, 2023

کار امروز -١٢ شهریور ١۴٠٢شمسی

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 کار امروز -١٢ شهریور ١۴٠٢شمسی

***

قبلاً گفته بودیم مهمترین کار چیست. 

https://www.unwritable.net/search?q=مهمترین+کار&m=1


حالا دوباره نشسته‌ام برای انجام کار! کمی مراقبه و این هم شروع کار! 

بسیاری از کارها برای بقاء است! و بقاء هم منجر به مرگ! 

پس اگر فقط بقاء باشد چرخه‌ای است بی پایان! پس اگر بروم کارکنم که پول دربیاورم که غذا و سرپناه و تولید مثل بدست بیاورم خوب است اما همه چیز نیست! 

البته تلاش برای بقاء لازم و ضروری است. و چه بسا خوب و معنوی هم باشد. 

اما اگر با ذهن نگاه کنی پوچی اش سریع معلوم می‌شود. 

ته ِداستان ذهن مرگ و نابودی است! 

تنها چاره این است که زمانی 

ذهن را انکار کنی. 

ترس را انکار کنی. 

زمان را انکار کنی. 


بعد خودت را بسپاری. 

بسپاری به جریان عشق جهانی. 

بسپاری به نانوشتنی! 

کامل که بسپاری او تو را می‌برد. 


تو فقط یک وظیفه داری! ماندن در آگاهی و ماندن در لحظه! 

این لحظه، بقاء تو را هم در بر دارد. 

این لحظه، به تو می‌گوید چه بکنی! حتی راههای بقاء را هم به تو نشان می‌دهد! 

لحظه چیزی است که تو در آن نفس می‌کشی. 

چیزی کامل! 


و همین روش، بهترین روش برای زندگی کردن است. یعنی زندگی در آگاهیِ لحظه. همراه با عشق و سرسپردگی. همراه با اطمینان و اعتماد به جهان. 

معنی اش این نیست که هیچ کاری نمی‌کنی! 

اتفاقاً مهمترین کارها را انجام میدهی. یعنی پاسخگویی به تکامل آگاهی در فرم انسان. 


به دخترم تارا قول داده‌ام که خوب زندگی کنم! این مسوولیت من است. این آگاهانه و در لحظه زیستن، مسوولیت من نسبت به خودم و دخترم و تمام جهان است. 


در این بین آدم‌هایی را می‌بینم و تعریف آدم دیگر برایم جسمشان نیست. آدم‌ها، روح هایی هستند که موقتا‌ً برای درسی در این دنیا در بعد زمان و مکان حضور دارند و هر کدامشان درسی هم برای من دارند. 

دیدن آدم‌ها برای من با مراقبه‌ی تنها، تفاوتی ندارد. همواره مشاهده گر می‌مانم. چه تنها و چه با دیگران. 


در این بین تکلیف بدن مشخص است. بدن خانه‌ی موقت من است. وظیفه‌ی سالم نگه داشتن بدن به عهده‌ی من است.  


مرحله‌ی بعدی، ذهن است. این ابزار قدرتمند را هم به درستی استفاده میکنم. می‌دانم من ذهنم نیستم. می‌دانم این کلمات و نوشته‌ها از دریچه ی ذهن من بیرون می‌آیند ولی چیزی فرای ذهن و سکوتی فرای کلمه وجود دارد. 


پس همین نوشتن کمی ذهنم را آرام می‌کند. همین می‌شود بهترین و مهمترین کار من. مهمترین کار من برای خودم و برای تارا و برای دنیا!