Thursday, March 16, 2023

عیسی و حلاج

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 عیسی و حلاج

***

بهتر است بگوییم عیسی ها و حلاج ها. 

ما به عنوان کل بشر به آنها ظلم کردیم! 

اما آنها هنوز زنده‌اند، هنوز در حال ساختن، هنوز در حال بخشیدن!

جمله‌ی عیسی در حالی که او را به صلیب می‌بردند هنوز در گوش من و گوش بشر طنین دارد!


«آنها را ببخش! آنها نمی‌دانند چه می‌کنند!»


او ما را بخشید! و هنوز بعد از هزاران سال با شنیدن آن اشک میریزم! 

آخر یک نفر چقدر می‌تواند رشد کند! چقدر می‌تواند بزرگ باشد! چقدر می‌تواند خدا باشد! 


چه باور داشته باشی چه نه! آیا می‌توانی وقتی ظلمی در حقت شد فقط ببخشی!؟

آیا می‌توانی ظالمان را فقط ببخشی!

آیا می‌توانی خودت را ببخشی؟


مهم نیست به چه باور داشته باشی! 

شاید بگویی اینها داستان است! افسانه است! شعار است! 


اما بخشیدن شعار نیست! 

ظلم شعار نیست! 

اینها در هر لحظه در حال اتفاق افتادن است! 


ما در هر لحظه و در هر روز در حال ظلم به خودمان و ظلم به دیگران هستیم!

ما در حال ظلم به زمین هستیم. 

مادرِ مهربانِ خودمان! 


ما در حال ظلم به خاک هستیم! ظلم به حیوانات، ظلم به گیاهان! 


کسی باید هر لحظه ما را ببخشد! 

عیسایی باید باشد! خدایی باید باشد! 

اگر خدایی نبود ما هم نبودیم! 

خدایی که ما را هر لحظه ببخشد!

درست مثل عیسی! 


عیسی در نهایتِ تنهایی و در نهایت مظلومیت باز هم همه را بخشید! 

می‌توانی چنین موجودی را تصور کنی؟


می‌توانی چنین موجودی را فقط تصور کنی و باز هم در خشم باشی؟ در غم باشی؟ در نبخشیدن باشی؟ در شکایت باشی؟


لافِ عشق و گِلِه از یار زَهی لافِ دروغ

عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند


هر کسی هر کاری کرد؛ این به خاطر آگاهی خودش است! تو فقط ببخش و پرواز کن! 

اگر ظلمی در حق تو شد! 

اگر کسی در حق تو کاری کرد! حرفی زد! خشمی ورزید! 

اگر کسی فرزندت را از تو دور کرد! 

اگر همه تنهایت گذاشتند! 


تو ببخش و پرواز کن! تا خود خدا پرواز کن! 

عیسی بر سر آن صلیب نمُرد!

روایت ها متفاوت است!

اما همه اتفاق نظر دارند که او نمُرد! 

او در بُعد فیزیکی نمُرد! در بعد روحانی هم نمرد!


او پرواز کرد! 

او بخشید!

او سکوت کرد!

او خدا شد!






Wednesday, March 15, 2023

خوابِ افکار و بیداری ِ معنوی

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 خوابِ افکار و بیداری ِ معنوی

***

امروز می‌خوام از یک تجربه‌ی جالب و جدید برایتان بگویم. امروز صبح وقتی بیدار شدم شاید به خاطر تنبلی یا بخاطر تجربه کردن؛ سریع پا نشدم. در همون حالت خواب و بیداری ماندم. اول مقداری به افکارم آگاه بودم. هر چه خواب من عمیق تر می‌شد بیشتر در افکار فرو می‌رفتم. فهمیدم در واقع خواب دیدن نوعی فرو رفتن در افکار و احساسات است. 

نکته‌ی جالب این است که ما این رو برعکس ببینیم. یعنی در بیداری مثلا در طی روز وقتی در رختخواب هم نیستیم زمان‌هایی هست که در افکار و احساسات خودمان فرو می‌رویم و این دقیقاً از همان جنس خواب دیدن است. 


در یوگا می آموزیم که از افکار و احساسات فاصله بگیریم و این دقیقاً یعنی بیداری. بیداری معنوی که بصورت بسیار ساده همان آگاهی به خود یا آگاهی به افکار و احساسات است! خیلی ساده تر از آن که ذهن تصور می‌کند! 

از نظر من شدت این آگاهی در افراد متفاوت است وگرنه تمام انسان‌ها آگاه هستند. فقط درجه‌ی و شدت و وسعت این آگاهی به خود است که کسی را در حد پیامبر یا گورو یا حتی خدا بالا می‌برد. 

یک انسان ناآگاه تقریباً شبیه کسی است که در حال خواب دیدن است. معمولاً غرق افکار و احساسات خودش است و در آن لحظه فکر می‌کند که تمام آنچه هست همان است! 

یا مثل کسی که در خواب راه می‌رود و از محیط آگاه نیست. یا در حالت اکستریم و حدی خودش شبیه یک زامبی است! 

تمام آدم‌ها در لحظاتی در روز شبیه زامبی می‌شوند. درست لحظه‌ای که افکار و احساسات خودت را همه چیز ببینی و غیر از آن چیزی نبینی می‌شوی شبیه آن آدم خواب یا زامبی!

بیدار شدن هم در یک لحظه ممکن است! 

درست وقتی از خواب فیزیکی بیدار می‌شوی ناگهان متوجه می‌شوی که آن افکار و احساساتِ تو؛ تمام حقیقت نبود!

مثل همین در بیداری فیزیکی هم اتفاق می‌افتد! در یک لحظه می‌توانی ببینی که افکار و احساسات روزانه‌ی تو تمام حقیقت نیست! و ناگهان بیدار می‌شوی! 

این همان بیداری معنوی است!

به همین سادگی!

همه قادر به بیداری معنوی هستند! در هر لحظه!

آنقدر ساده است که ذهن نمی‌پذیرد! 

ذهن دنبال مفاهیم پیچیده است! ذهن دنبال خوراک است و خوراک ذهن مساله است! 

وقتی ذهن ببیند که بیداری معنوی به همین سادگی است مقاومت می‌کند!

قبول نمی‌کند! در مورد آن فکر می‌کند! 

نتیجه؟

دوباره تو را به وادی افکار فرو می‌برد!

پس ذهن یکی از بزرگترین موانع بیداری است! 

کسی که روی توجه خودش و ذهن خودش کار و تمرین نکرده باشد نمی‌تواند ذهن را آرام کند! 

ذهن هم کارش تولید مداوم افکار است! 

و وقتی افکار و احساسات فراوان تولید بشوند لاجرم تو را در خود فرو می‌برند! 

به یک خواب یا خلسه فرو می‌روی! 

این خواب وقتی در بیداری فیزیکی اتفاق بیافتد می‌شود ناآگاهی!


Tuesday, March 14, 2023

کارما، احساسات قدیمی، پیکره‌ی درد!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 کارما، احساسات قدیمی، پیکره‌ی درد!

***

حدود ساعت ٣ یا ۴ صبح بود. خیلی خوابم نمی‌آمد. گاهی این اتفاق می‌افتد که تقریباً بیدار می‌شوم اما  با خودم می‌گویم بگذار یک کمی فیلم تماشا کنم! 

فیلم‌های ذهنی! منظورم خواب است! 

وقتی صبح ها که یک بار بیدار می‌شوم دوباره می‌خوابم احتمال اینکه دوباره خواب ببینم خیلی زیاد است! 

گاهی خواب ها مثل فیلم سینمایی جذاب و جالب است! مثلاً دیشب خواب دیدم سوار یک کشتی بزرگ هستم و کشتی در امواج دریا مثل شهربازی چپ و راست می‌شد! حتی گاهی ٩٠ درجه می‌چرخید و گاهی پایین میرفت و آب تا سینه ام بالا می‌آمد! خیلی هیجان انگیز بود. درست مثل شهربازی. 

دیشب اما دوباره خوابیدم! 

گاهی خواب ها شامل احساسات قدیمی اند. یعنی کارماهای ما را به ما نشان می‌دهند. 

خواب ها راهی برای رهایی ما از احساسات قدیمی هستند! در خواب یک حس قدیمی را در نهایت خودش تجربه می‌کنیم و معمولاً آن حس یا آن کارما حل می‌شود و می‌رود! 

توجه به آنها می‌تواند کمک‌کننده باشد تا درون خودمان را بهتر بشناسیم. خواب‌ها تولید ذهن ناخودآگاه ما هستند. احساسات فروخورده معمولاً با شدت زیادی در خواب دوباره سراغ ما می‌آیند. 

نمی‌دانم نوشتن خواب دیشب اصلا کار درستی باشد یا نه. همین‌جا ارجاع میدهم شما را به کتاب کارمای سادگورو که در آن به موضوع کارما پرداخته شده و دو کتاب قدرت حال و زمین جدید اکهارت که در آن پیکره‌ی درد توضیح داده شده است. 

اما خلاصه‌ی خواب دیشب من در مورد همسرم و خانواده و حس من بود. جالب اینکه در خواب به دوستم یا همکارم گفتم کمی زمان می‌خواهم تا خوابم را بنویسم! و الان دارم می‌نویسم! یعنی اینی که می‌خوانید قسمتی از خواب من است! 

صحنه‌ی خواب اینطور بود که من و همسرم با دوستم و یک نفر دیگر با موتور در خیابانهای تهران می‌گشتیم. از این مغازه به آن یکی می‌رفتیم و ظاهراً خانم‌ها دنبال خرید بودند. 

صحنه‌ها و کارها در خواب خیلی مهم نیستند بلکه حس ها مهم اند. 

در جایی از خواب دوستم از من سوالی در مورد پریود بودن خانمم کرد! من هم گفتم نمی‌دانم آیا او پریود است یا نه! اما ظاهراً دوست من می‌دانست! 

من به او گفتم قبلاً می‌دانستم اما الان دیگر رابطه‌ای نداریم که من بخواهم بدانم! 

دوست من که خودش متاهل بود اما انگار بهتر از من می‌دانست که خانم من احتمالا پریود است! 

ناگهان در خواب حس شدیدی از حسرت و از دست دادن سراغم آمد. 

حسی شدید شاید هم کمی غیرت و اینکه انگار چیزی را که قرار بود من بدانم حالا دیگران می‌دانند! شاید هم کمی حس رقابت یا مقایسه با دوستم.

حسی شبیه حس فقدان! یا از دست دادن چیزی. از دست دادن یک رابطه. از دست دادن یک خانواده! 

حس ها را خیلی خوب نمی‌شود نوشت. کلمات قدرت محدودی دارند. 

اما به هر حال این درام سینمایی که من امروز دیدم آنقدر شدید بود که باید می‌نوشتمش. 

حس ها درخواب تخلیه می‌شوند. کارما ها پاک می‌شوند. برای همین است که ما وقتی می‌خوابیم احساس سبکی می‌کنیم. 

امیدوارم اما نوشتن آن کارمای جدید ایجاد نکند. بخاطر همین هم اینجا تمام می‌کنم!

تا خواب بعدی خدانگهدار!


عنوانِ نوشته

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 عنوانِ نوشته

***

یک زمانی بود که نوشته‌هایم عنوان نداشت! اصلاً مخاطب نداشت. جایی پخش نمیشد. فقط برای خودم بود. در تنهایی مطلق! 

آن وقت‌ها نیاز به عنوان نداشتم. مستقیم شروع می‌کردم به نوشتن! 

حالا کم کم وقتی چند خواننده پیدا کردم. وقتی آن‌ها را روی دیوار شهر نوشتم. کم کم نیاز بود یک عنوان برای هر کدام بگذارم! 

مدتی بود که این عنوان تنها مارکتینگ من بود! انتخاب عنوان بعد از خلق نوشته اتفاق می‌افتاد. یعنی اول نوشتن بود بعد مارکتینگ و فروش و مخاطب! 

متاسفانه مدتی است همزمان با شروع ایده؛ دردسر انتخاب عنوان هم می‌آید! 

وقتی زیادی به عنوان فکر می‌کنم توجه ام از خود نوشته معطوف به عنوان می‌شود. از همین ابتدا به فکر مارکتینگ می‌افتم! 

حتی مدتی متهم به عنوان گذاری کلیک بیت شدم! یعنی نوشتن عنوان های دروغین و جذاب برای جذب مخاطب!

چیزی که در دنیای مدرن اتفاق افتاده! تقریباً همه‌چیز برای بازار است! 

حتی آدمها! 

آدم‌ها هم فقط با ظاهر سنجیده می‌شوند! با لباس یا بدنشان! 

اصلِ داستان کمرنگ شده. 

اصل داستان که خود زندگی باشد. 

همان نانوشتنی!

حالا همه چیز شده مارکتینگ! بازاریابی! عنوان! 

این شد که عنوان این نوشته شد «عنوان نوشته»!

ما هم عجله داریم که هر چه سریعتر این نوشته وارد بازار شود!

نوشته‌ها هم مثل کالاهای دیگر در کارخانه با سرعت تولید می‌شوند و سریع وارد بازار می‌شوند! 

تولید انبوه و بی کیفیت!

توجه بیش از حد به مارکتینگ و فروش!

توجه به عدد!

کمیت به جای کیفیت! 


Monday, March 13, 2023

اعتماد به نفس

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 اعتماد به نفس

***

موضوع داغ اعتماد بنفس موضوع ذهنی من هم بوده. کنفرانس‌های اعتماد به نفس هم می‌رفتم. تمرین های اعتماد به نفس و غیره! 

اما کل این داستان با شناخت بهترِ خود؛ مثل تمام سوالهای دیگر؛ تقریباً به طور کامل حل می‌شود. 

برای فهمیدن اعتماد بنفس اول باید ببینیم این نفس چیست که می‌خواهیم به آن اعتماد کنیم! در واقع این سوال هم زیرمجموعه‌ی همان سوال اصلی ماست! سوال بزرگِ «من کیستم؟»

در لینک زیر نوشته‌هایی در موضوع هویت و کیستی نفس می‌توانید پیدا کنید. توصیه می‌کنم حتماً اگر موضوع اعتماد بنفس هنوز در ذهن شما هست؛ لینک زیر را مطالعه بفرمایید. 


https://www.unwritable.net/search/label/من%20کیستم?m=1


البته اینطور دریافت نشود که نویسنده؛ صد در صد از این موضوع عبور کرده اما می‌توانم تجربیات خودم را بیان کنم. 

حس اعتماد بنفس هم شبیه بسیاری حس های دیگر گذراست. گاهی شدیدتر تجربه می‌شود و گاهی ضعیف تر. 

اگر کسی منبع و منشأ اعتماد و اطمینان به خود را پیدا کند و در واقع درک درستی از نفس یا خودش داشته باشد می‌تواند بیشتر و بیشتر در وادی اطمینان بماند. 

به طور خیلی ساده؛ کسی که شناخت و درک واقعی از خودش داشته باشد با این موضوع و مسأله اصلاً مواجه نمی‌شود. 

اعتماد و اطمینان واقعی به چیزی یا کسی وقتی بوجود می‌آید که آن چیز یا آن کس پایدار و نامیرا باشد! 

مثلاً کسی که بدن قوی و زیبایی دارد و موقتا‌ً احساس اعتماد بنفس دارد نمی‌تواند کاملاً از پایداری آن بدن مطمئن باشد. بالاخره روزی این بدن پیر و ضعیف و پژمرده می‌شود. 

یا کسی که به روابط یا داشته‌های فیزیکی خودش اعتماد دارد و از آنها اطمینان و اعتماد بنفس می‌گیرد هم نمی‌تواند این حس را به صورت خیلی پایدار تجربه کند! روابط دستخوش تغییرات می‌شوند و داشته ها هم هرچقدر در بانک‌های مطمئن یا گاوصندوق های محکم ذخیره شده باشند باز هم بالاخره روزی بدست مرگ از ما گرفته می‌شوند! 

اکر کسی بخواهد از ذهن خودش و توهم هوش و ذکاوت خودش اعتماد بگیرد هم راه به جایی نمی‌برد! باهوش‌ترین ذهن ها هم روزی خسته و فرسوده می‌شوند. و ذهنی که مدام در آینده باشد هیچگاه نمی‌تواند به پایداری چیزی به عنوان آینده مطمئن باشد! 

آینده عملاً چیزی نیست جز یک فکر گذرا! آینده وجود واقعی ندارد. پس نمیتوان به آینده هم اعتماد داشت! 

اعتماد بنفسی که در مقایسه و مسابقه بدست بیاید هم گذرا و ناپایدار است. همواره کسی بالاتر و بهتر وجود دارد و همواره احتمال پیدا شدن یک رقیب قوی تر هست! 

پس مقایسه‌های ذهنی هم نمی‌تواند حس پایدار اعتماد بنفس برای کسی ایجاد کند! 

مثلاً موضوع آبرو که مرتبط با اعتماد بنفس اجتماعی است در مطلب زیر به آن پرداخته شده. 


مرزبندی و هویت سازی های ذهن

https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_86.html


اگر شما به دنبال اعتماد بنفس از منابع کاذب بالا باشید؛ این نوشته را منفی می‌بینید!با خواندن این نوشته امکان دارد احساس عدم اعتماد به نفس و شاید ترس کنید!  بهتر است ادامه ندهید! 

اما قبل از ترک خواندن می‌خواهم بگویم که چیزی هست که می‌توانی به آن اعتماد کنی!

یک چیز نانوشتنی! 

یک چیزی که چیز نیست! 

غیر قابل توضیح و تفسیر! 

مثل این صفحه‌ که کلمات در آن نقش بسته؛ وجود دارد اما هر کلمه ای که روی آن گفته شود یا درباره‌ی آن نوشته شود چیزی است خلاف آن!

یکی از مفاهیم اصلی که به این نانوشتنی رهنمون می‌شود مفهوم حال یا حضور است! 

زمان حال تنها چیزی است که وجود واقعی و دائمی دارد! 

اگر آن را پیدا کنی اطمینان و اعتماد واقعی را یافته‌ای! 

تنها منبع اعتماد و تنها چیز پایدار!

تنها چیزی که وجود داشته و حتی بعد از اتمام این نوشته و اتمام این بدن مادی هنوز خواهد بود!

تنها منبع ازلی و ابدی!

اینجاست که خودت را پیدا کردی! تو هم همان نانوشتنی هستی! وجودِ دیگری در کار نیست!

امیدوارم تمام انسان‌ها روزی این تجربه و این اعتماد و این سرور دائمی را درک و تجربه کنند. 

من هم اگر درکی دارم خودم را مدیون معلمانی می‌دانم که در طول تمان زمان‌ها با عشقی که خودشان یافته بودند ما را هم به آن مسیر رهنمون شدند. 

یکی از آن معلم ها اکهارت بوده و هست. 

و شاید خود او خیلی بهتر و ساده تر از من بتواند در مورد این موضوع اعتماد بنفس یا عزت نفس صحبت کند! 

پس با هم گوش جان بسپاریم:


The challenge of self esteem on YouTube by Ekhart Tolle


https://youtu.be/JBA8W3ldPrA





Friday, March 10, 2023

غرب یا شرق؟

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 غرب یا شرق؟

***

غرب یا شرق؟ کانادا یا ایران؟ باز هم دوگانگی! باز هم دو! هرگاه دوگانگی ای هست پای ذهن در میان است. وقتی پای ذهن‌در میان‌باشد‌پای ایگو‌در میان‌است! وقتی پای ایگو‌در میان باشد پای آینده در میان است! توهم در کار است! وقتی توهم در کار باشد ترس می آید. 

جواب را‌می‌دانم: فرقی‌ندارد! 

چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. 

آنچه مدام در حال از دست دادن آنیم لحظه‌ی بینهایت است!

تمام اینها بازی های ذهن است. بازی‌های بی پایان ذهن! تا آخر عمر می‌توانی سبک سنگین کنی! تا آخر عمر می‌توانی مقایسه کنی! حساب و کتاب کنی! این نوشته ها هم همین است! 

وقتی حالت خوب است فرقی نمیکند! 

محیط تاثیری روی تو ندارد. وقتی در لحظه ریشه داشته باشی آینده فقط یک فکر است‌! یک فکر از هزاران فکر دیگر. فکرهای بی پایان و بی اساس ذهنی! 

اگر هنوز در فکر؛ خودت را یافته باشی اینها برایت بی معنی است. می‌توانی نخوانی! 

به هر حال بازی را ادامه می‌دهم! 

واقعا مهم نیست کجا باشم! مهم کیفیت اتصال من با لحظه است! لحظه هم نام دیگر خداوند است! 


لحظه‌ی جهان‌شمول


https://www.unwritable.net/2022/09/blog-post_28.html


پس این سوال؛ یک سوال ذهنی است! تا بی‌نهایت می‌توانی مقایسه کنی! جواب نهایی در ذهن نیست. جواب نهایی در جایی خارج ذهن است! باید از ذهن گذر کرده باشی. 

مهمترین هدف و سوال؛ این است که چطور در لحظه حضور داشته باشم؟ 

این که کجا باشم فرقی ندارد!

به قول مولانای جان


ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم


اما اینکه در حضور باشم یا در توهم تفاوتی دارد از خاک تا افلاک!

برای ذهن گرایان؛ اینها فلسفه بافی است. اینها داستان پردازی است. این‌ها فرار از عمل است! 

بالاخره روزی عمل هم خواهم کرد! شاید بتوانم برای مردن برنامه‌ریزی کنم! اینکه کجا و با چه کیفیتی بمیرم. 

عمل هایی که از روی اجبار و ترس است به درد نمی‌خورد. اینها بیشتر به کارما و درد جمعی بشر اضافه می‌کند. 


اما ذهن دائماً اصرار می‌کند! بالاخره کجا می‌خواهی زندگی کنی! با ذهن هم جوابش را می‌دهم!

جایی زندگی می‌کنم که بتوانم بیشتر در لحظه بمانم. در حضور بمانم. 


خاور میانه با آن سابقه‌ی جنگ و خونریزی و با آن مردم گرم و آفتاب داغ. 

یا آمریکای شمالی با آن همه جنگل و تاریخ شرم آور! 

آسیای شرقی با آن قدمت فرهنگ و این زبان! زبان پارسی! 

آمریکای شمالی با آن همه ثروت و وسعت! 

آسیای غربی با مردمی که بار هزاران سال تاریخ را به دوش می‌کشند و آمریکای شمالی با مردمی که بار مهاجرت را به دوش می‌کشند! 

آمریکای شمالی که دخترم را به گروگان گرفته! آسیای غربی که شاید دختران درآن امنیت نداشته باشند!

آمریکای شمالی که تنهایی از در و دیوارش می‌بارد یا آسیای غربی که ولی در آن می‌شود دیکتاتور مهربان!

آمریکای شمالی که این قلم را می‌سازد تا من با تو از راه کلمات متصل شویم! 

آسیای غربی که زبان و فرهنگ را می‌سازد که ما بدون کلمه با هم متصل شویم!

آسیای غربی که در آن همه آرزوی آمریکای شمالی را دارند!

آمریکای شمالی که در آن زندگی فقط با ورود مهاجران آسیایی ادامه می‌یابد!


هر دو خوب است! 

جوابِ ذهن را نمی‌دانم! جواب از جایی می‌آید فرای ذهن!

وقتی توانستم به فرای ذهن بروم تمام جواب‌ها با شفافیت تمام پیدا می‌شوند!

پس فعلاً به کار اصلی می‌پردازم! یعنی حضور! 

این هم برنامه‌ی امروز!

این هم تکلیف امروز!

این هم شفافیت امروز!


Thursday, March 9, 2023

چند لحظه غفلت

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 چند لحظه غفلت

***

کافی است کمی غفلت کنم!

کافی است فقط کمی درگیر خور و خواب و خشم و شهوت شوم! 

کافیست یک وعده غذا را با آگاهی کمتری بخورم!

کافیست مدتی عنان افکارم را به ذهن بدهم!

کافیست مدتی در اینترنت بدون هدف بچرخم!

کافیست مدتی با یک فرد ناآگاه وقت بگذرانم!

مدتی عدم توجه به لحظه کافیست!

مدتی توجه اضافی به آینده کافیست!


این غفلت ها کافیست تا از حضور خارج شوم!

دوباره برای برگشتن به حضور اما زمانی نیاز نیست. 

در یک لحظه میتوان به لحظه بازگشت! 

با یک نوشته! با یک یوگا! با یک دوش! 

با گوش دادن به اکهارت یا سادگورو! 

اینها مرا به لحظه بازمی‌گرداند!

ذهن من مدام در حال کار است!

یک لحظه غفلت کافیست تا به ورطه‌ی ذهن بیافتم!

یک لحظه کافیست تا به آینده ببرد مرا!

خیلی باید حواسم باشد!

این را نوشتم برای یادگاری از این پیچ های مسیر. 

باز هم آینده!

باز هم غفلت. 

فعلاً!


Tuesday, March 7, 2023

Introduction by AI !

زمان خواندن 1 دقیقه ***

This is how AI sees me!

My name is not Ash by the way! 😉🙂



 The website at the link provided is a personal blog written by an individual named Ash, who appears to be a writer and editor. The blog covers a range of topics, including writing, literature, poetry, and personal reflections on life experiences. The content consists of articles, essays, reviews, and musings, often with a focus on creativity, self-expression, and personal growth. The writing style is conversational and introspective, and the author often shares personal anecdotes and experiences. Overall, the blog seems to be a platform for the author to share her thoughts and insights with readers who are interested in literature, writing, and personal development.







معرفی به زبان فارسی


این یک وبسایت است که به صورت شخصی توسط نویسنده اش اداره می شود. در این وبسایت، نویسنده درباره زندگی، مسافرت، فیلم و سریال، موسیقی، کتاب و بسیاری موضوعات دیگر می نویسد. وبسایت شامل مقالات مختلفی با زاویه های مختلف است و ممکن است برای خوانندگان علاقه مند به موضوعات مختلف جذاب باشد.






الهه‌های زمین!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 الهه‌های زمین!

***

ای الهه‌های زمینی! با شما هستم! 

ای الهه‌ی مادر! 

با آنکه نمیخواستی ولی من را در وجودت پرورش دادی! هدیه‌ی خدا را پذیرفتی. خدا در تو حلول کرد! همچون مریم! تو پذیرا شدی! با عشق درونی ات! از وجودت و از شیرت من را سرشار کردی!

تو اولین الهه‌ی من بودی!


ای الهه‌های زیبایی!

شما چهره‌ای از زیبایی را می‌سازید! شما صورتی زیبا می‌سازید! این زیباییِ سطحی اما نشانی از زیباییِ کل دارد! شما زیبایی را پخش میکنید! ممنون از شما! 

ما را به چشم و لب و گونه دعوت می‌کنید! ما هم همین‌جا نمیمانیم! می‌دانیم این زیبایی فقط روی پوست است! کمی عمیق تر شویم همان گوشت و استخوان است و بس! 


ای الهه‌های محبت!

دست نوازش زنانه را در بازار می‌فروشند! خریدار هم زیاد دارد! کالایی ارزشمند است! چه  سر را بنوازد چه ته را! هر دو زیباست! هر دو مسخ کننده! هردو مست کننده!


ای الهه‌های رقص!

چرخش کمر و بی قراری پاهایتان و لرزش شکمهایتان و ادامه‌ی موهایتان در باد؛ همان لرزش و چرخش را در قلب ما ایجاد می‌کند! همان رقص دائمی حیات!

رقص گلها! رقص گیاهان!


ای الهه‌های صدا!

صدای نازک شما مثل سیم‌های ویالون قلب را خراش می‌دهد! ذهن را می‌نوازد! گوش را آرام می‌کند! 


ای الهه‌های ظرافت!

دستهای ظریف شما چه زیبا می‌چرخند! نگاه ظریف! بدن ظریف! اندام ظریف! صدای ظریف! اینها از ظرافت بی منتهای خالق می‌گویند! از ظرافت این حروف! این نقشها! 


ای الهه‌های زنانگی!

زنانگی خیلی کمیاب شده! زنانگیِ هنر کم پیدا می‌شود! زنانگی بدن زیاد است! زنانگی روح کم است!

آن زنانگی حافظ!

زنانگی مولانا!

زنانگی من!


زنانگی کم پیدا می‌شود!

زنانگیِ بدن هست! اما با بدن نمی‌شود یکی شوی!

بدن ها را خرید و فروش می‌کنند! 

بدن ها پیر می‌شوند! 

بدن ها فقط پوستشان زیباست! بدن ها نمی‌توانند یکی بشوند! 

مالش دو پوست فقط روی پوست می‌ماند! 

گرچه آن هم زیباست!

اما در سطح پوست میماند!


شما زن بمانید!

بگذارید مردها با همدیگر بجنگند!

بگذارید مردها مرزبندی کنند!

بگذارید مردها شکار کنند!

بگذارید مردها بندگی کنند! 

بگذارید مردها با زور بازو غلبه کنند!


ای الهه‌های زمین!

زن بمانید!

پذیرا بمانید!

زیبا بمانید!

مستور بمانید!

ظریف بمانید!

در حال بمانید!

مست بمانید!

عاشق بمانید!

ساکت بمانید!


زنانگی بودا در سکوتش بود!

زنانگی مولانا در سماعش بود!

زنانگی عیسی در ظرافتش بود!

زنانگی حافظ در شعرهایش بود!

زنانگی خیام در مستی اش بود!


اصلاً من زن می‌شوم! 

من سرسپرده می‌شوم!

من عاشق می‌شوم!

من با بچه‌ها بازی می‌کنم!

من شعر می‌بافم!

من عقل را مسخره می‌کنم!

من شبها تا صبح بیدار می‌مانم!

من بدون تصمیم می‌مانم!

من بدون هدف می‌مانم!

من بدون آینده می‌مانم!

من خودم الهه می‌شوم!

من خودم الهه ام را می‌سازم! 

با این کلمات! 

زنانگیِ نداشته‌ی شما را جبران می‌کنم!

شما ببُرید من وصل می‌کنم!

شما بروید من می‌مانم!

شما فکر کنید من نادان می‌مانم!

شما مرد باشید من زن می‌شوم!

زن بودن کم نیست! زن بودن ضعف نیست! 

زن بودن یعنی نزدیکِ خدا بودن!

خدای مرد در آسمان هست؛ بگذارید زمین جای خدایان زن باشد! زمینِ ساخته‌ی مردها زنانگی را کم دارد! 

شما حرف بزنید من سکوت می‌کنم!



آه از دست این قلم!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

آه از دست این قلم!

***

دوباره ماه کامل شد! 

دوباره من ماندم و یک قلم شیشه‌ای! 

من ماندم و ماه! و یک شب طولانی! 

معتادم به قلم!

معتادم به فکر!

معتادم به نوشتن!

اما نوشتن اگر از نانوشتنی باشد؛ خیلی می‌چسبد!

تناقض گویی!

درهم نویسی!

بی هدف! بی نظم! بی قانون! بی توجه به آینده! بی توجه به مخاطب!

این نوشتن همان رقص میانه‌ی میدان است!

همان چرخش های سماع گونه!

همان تراوشات یک ذهن بیمار!

ذهنی که اینطوری خالی می‌شود! 


متهم هستم به سردی! متهم هستم به پخش زیاد لینک!

اتهاماتم را قبول دارم!

حدِّ من سکوت است! باید حد بخورم! 

خیلی حرف زدم!

خیلی توضیح دادم!

آنچه نباید می‌گفتم و می‌نوشتم را گفتم و نوشتم!

آنقدر در این راه زیاده‌روی کردم که دودش در چشم خودم رفت!

حرف مولانا را نشنیدم که گفت خموش!

رمز مستوری را از حافظ نیاموختم!


کاش می‌شد ترک کنم. فقط بنشینم! فقط نظاره کنم! با یک لبخند! 

لبخند بودا!

لبخند عیسی! 

لبخند مولانا!

لبخند خیام!

لبخند اکهارت!

لبخند سادگورو!


این اسم ها را نوشتن برکت دارد!

چیزی را به این نوشته اضافه می‌کند!

خودتان بروید بخوانیدشان!

من فقط یک لینک میدهم!

همین!

حرافی های اضافی من را ببخشید!

طلب کنید!

از اسمهای این بالا طلب کنید!

اینها به غایت مهربانند!

اگر خودت را خیلی باد نکنی آنها تو را پر می‌کنند!

اگر زیاد حرافی نکنی آنها تو را از عشق پر می‌کنند!

پس بروم!

فعلاً!


Monday, March 6, 2023

موهبت ادب پارسی

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 موهبت ادب پارسی

***

از نیمه های شب این شعر در وجودم می‌پیچد!


من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم


من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم



هنگام خوردن غذا و غروب زیبای آفتاب این شعر می‌آید


ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری




در هنگام سختی ها مولانا میگوید


ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ

با طرب‌تر از سماع و بانگ چنگ


ای جفای تو ز دولت خوب‌تر

و انتقام تو ز جان محبوب‌تر




در هنگام دیدن جدایی ها می‌گویم


تو برای وصل کردن آمدی

یا برای فصل کردن آمدی


تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الاشیاء عندی الطلاق


هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام

هر کسی را اصطلاحی داده‌ام


در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم




مدام با خودم می‌گویم


با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی


عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی




وقتی می‌خواهم حرفی بزنم می‌گویم


عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود


آینه‌ت دانی چرا غماز نیست

زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست




وقتی می‌خواهم جایی بروم میگویم


ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم


ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم





در برابر عتاب عاقلان می‌گویم


مرا گویی که رایی من چه دانم

چنین مجنون چرایی من چه دانم


مرا گویی بدین زاری که هستی

به عشقم چون برآیی من چه دانم





اگر کسی در فهم او بپرسد می‌گویم


هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو

کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است




وقتی سودای نان باشد می‌گویم


گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای


کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد


هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد





و همیشه در پایان چون مولانا خاموش می‌مانم


خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی

سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا


Friday, March 3, 2023

مکالمات من و تارا -٢

زمان خواندن 0 دقیقه ***

 مکالمات من و تارا -٢

***

ددی! 

من تو چشمات تارا رو می‌بینم! 

تو تو چشای من چی می‌بینی؟

من:

من تو چشای تو God و می‌بینم!

تارا:

گاد چیه؟

من:

گاد یعنی لایف life !

تارا:

لایف یعنی چی؟

من:

لایف یعنی تو یعنی تارا!


و هردو شروع می‌کنیم به خندیدن! 







نوشتن به مثابه‌ی کارما!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 نوشتن به مثابه‌ی کارما!

***

در این مسیر کم کم تنها و تنها تر می‌شوی. خودت می‌مانی و خودت. کم کم فقط یک گفتگوی درونی برایت می‌ماند. وقتی گفتگوهای درونی را کم کنی آن مقداری که باقی می‌ماند قوی تر می‌شود. مثل اینکه کمتر حرف میزنی اما آن حرف کم تاثیرش بیشتر است. 

در این حالت هم تا حدود زیادی ذهن خاموش است اما گاهی ذهن و احساسات غلبه می‌کنند و شدید تر تو را می‌کشند. 

باز نیاز به آگاهی بیشتر و بیشتر داری! 

دراما های ذهنی و احساسی ات قوی تر شده‌اند. قضاوت هایت شدید تر و درست تر شده‌اند. 

ایگو یا ذهن تو همزمان با رشد تو قوی تر شده‌اند. درست مثل کشتی گیری که هرچه بیشتر قوی می‌شود حریف های قوق تری هم برایش پیدا می‌شوند. 

یا مثل بازی مار ‌و پله که هر چه بالاتر بروی مارها هم بزرگتر می‌شوند. 

کم کم حس می‌کنم همین نوشته‌ها دارد تبدیل به کارما می‌شود. 

بعضی نوشته‌ها دراما ایجاد می‌کند. مثلاً یک مسافرت ساده در ذهن و در نوشته‌ها تبدیل به دراما می‌شود. 

گاهی همین نوشته‌ها دست و پای من را می‌بندد. گاهی محدودم می‌کند. 

این که همه از طریق نوشته‌ها فلان چیز را میدانند یا فلان چیز را قبلاً نوشته‌ام. این طوری می‌شود که کاری که قبلاً کارما نبود حالا می‌شود کارما!

گاهی از همین نوشته‌ها هویت و شخصیت کاذب ساخته می‌شود. 

از موضع گیری ذهنی قبلی خودم یک هویت کاذب ساخته می‌شود. 

این خلاف آزادی است!

این ایجاد کارمای جدید است!

این حرافی اضافی است. 

باید کم کم تمرین کنم ننویسم!

اکهارت هم گفت لازم نیست خودت را توضیح بدهی!

مولانا بارها گفته خاموش!

گفت قلم ها را بشکن!

حافظ از رموز مستوری گفت! 

بروم تا اوضاع خرابتر نشده!