Tuesday, January 17, 2023

سفری برای تصمیم گیری

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 سفری برای تصمیم گیری

***

آمده بودم به سفر برای اینکه تصمیم گیری کنم. تصمیم گیری برای اینکه کجا و با کی زندگی کنم.  این سفر سفری درونی بود. سفر یوگا. می‌دانستم تمام جواب ها در درونم است. فقط باید جایی آرام بنشینم تا جواب ها مشخص شوند. 

می‌خواستم تکلیفم را بدانم. و جالب اینکه دانستم!

وقتی به درون سفر می‌کنی اولین اتفاق این است که دیگر نیازی به تصمیم گیری نداری. 

تمام جواب ها در لحظه است. هرچه بیرون باشد؛ هرکجا باشی فرقی ندارد. وقتی در دنیای درون مستقر باشی دیگر مهم نیست بیرون چه می‌شود. تو هستی و افکار و احساسات و یک انرژی در جریانِ درلحظه. 

لازم نیست برای آینده‌ای نامعلوم تصمیم بگیرم. تکلیفم را خوب می‌دانم. آگاهی از خودم ‌و آگاه ماندن در لحظه. 

حال هر فکری بیاید و برود خوب است. 

هر حسی بیاید و برود خوب است. 

همسرم با من باشد یا نباشد خوب است. 

پیش دخترم باشم یا نباشم خوب است. 

آن بیرون؛ جهنم باشد یا بهشت؛ هردو خوب است.  

تکلیف من اینست که آگاه به خودم ‌ آگاه به لحظه بمانم. 

تکلیف من اینست که بدن ذهن و انرژی‌های حیاتی خودم را در بهترین حالت نگاه‌دارم. 

این تکلیف من است. این هدف من است. این عین موفقیت من است. 

دیگران می‌خواهند تکلیفشان را من مشخص کنم! تکلیف را هرکسی خودش می‌داند. کار من فقط آگاه ماندن از وضعیت خودم است. این‌گونه می‌شود دیگران را هم نسبت به خودشان آگاه کرد. هر کسی آزاد است. این آزادی؛ زیبایی زندگیِ ما آدمهاست. 

به کمک اکهارت فهمیدم همه چیز تمرین است. هر لحظه از زندگی تمرین است. رابطه‌ها بهترین تمرین هستند. بودن در رابطه تمرین است. نبودن در رابطه تمرین است. آگاه بودن نسبت به درون در مقابل فردی ناآگاه؛ موهبت و تمرین است. 

فهمیدم می‌توانم تغذیه‌ی بهتر و تمرین یوگا در روز داشته باشم. 

تکلیف من مشخص است. آگاه ماندن به جسم و به ذهن و به احساسات. 

فرار نکردن از لحظه. مواجه شدن با آنچه در درونم اتفاق می‌افتد. نوعی زندگی ایده‌آل را اینجا تجربه کردم. زندگی ای بسیار منحصر بفرد. زندگی داوطلبانه در مرکز یوگا. یوگایی که از بدن عبور می‌کند و به خدا یا معنویت می‌رسد. حس های مختلفی را اینجا تجربه کردم. کارهای مختلفی را انجام دادم. با آدم‌های بسیار جالبی که همه مراقبه گر هستند ارتباط عمیق برقرار کردم. 

این اقامت در مرکز یوگا بدون شک یکی از عجیب‌ترین و منحصربفرد ترین تجربیات زندگی ام بود. 

تجربه‌ای که خیلی از آن نانوشتنی است. 


Sunday, January 15, 2023

Almost the Heaven!!! ( iii )

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 Almost the Heaven!!! ( iii )

***


Sitting on the cliffs

Listening to a far stream;

Sun is shinning on my right side

Trees standing in silence

I almost found the heaven on earth


Here I can travel inward

I can do yoga

I can chant

I can sit

I can be still


Here there are food from earth

Made with love everyday

Offered with love everday


Here there is a presence

Presence of a man

Almost one with the God!

A man with knowledge

A man with clarity

A man with limitless love


Here is run by lovers

Run by the power of willing

Run by the power of love

Run by selfless people

From around the world


Africa, Europe,Asia! Anywhere

Each one trapped in the energy

Trapped by one guru

Intoxicated by him

By his bliss


The more I stay here

The lighter I get

The happier I am


Here the goal is joy

Here people are joyful

Respecting all life

Animals and humans

Trees and cows


Here we are making the heaven

Here we are manifesting a dream

A dream to make a heaven on earth

And here we are!


We are in the heaven on earth

What can I ask for?

Better forest or better food?

Better people or better yoga?

Everything is perfect

As beautiful as it could be


This is spreading

Throughout the whole earth

Heart to heart

Glances to glances

Energy is spreading


Consciousness is arising

Breath by breath

Moment by moment

I found my heaven

The heaven on earth


I am here by the grace

You are here by the grace

Better be grateful of the grace

That's all I can do!




Thursday, January 12, 2023

مرزبندی و هویت سازیِ ذهن!

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 مرزبندی و هویت سازیِ ذهن!

***

دوستی در برابر نوشته‌ی بخشش اینطور نوشت؛


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_9.html


«رسول جان اطلاعات شخصی خودتو زنتو زندگیتو ورداشتی نوشتی کل ونکوور تو گروها پخش کرد ابروی همه رو بردی، 

حالا گیر دادی به خانواده اسم منم که هست تو نوشته هات ، اینجا مثله دهاته همه چی زود پخش میشه. بیخیال برادر اسم نیار تو نوشته هات.» 


البته اسم ایشان و مابقی‌ مرتبطین رو بلافاصله پاک کردم. اما داستانِ جالب اینجاست که ایشون دلیل گذاشته. دوستانِ زیادی هستند که توصیه به ننوشتن می‌کنند. حتماً هرکدام دلایل خودشان را دارند. خیلی از دلایل آنها برای من هم نامشخص است. اما این یکی به نظرم صادقانه آمد و درست بعد از حس خوبِ بخشش؛ دوباره تمرین جالبی برای من بود. 


دلیل اصلیِ خیلی از دوستان ترس از جامعه است. در نوشته‌ی «محافظت از توهم» و چند تا نوشته‌ی دیگر  به موضوع ترس های اجتماعی پرداختم. 

https://www.unwritable.net/2022/03/blog-post_11.html


در مورد اطلاعات شخصی و حریم خصوصی هم اینجا صحبت کردیم. 

https://www.unwritable.net/2022/05/blog-post_6.html


اینجا دو موضوع دیگر مطرح شد. یکی آبرو و دیگری مرزبندی. 

اول در مورد مرزبندی. 

در نوشته‌ی بخشش نوشتم خانواده مرز مشخصی ندارد. 

دوست عزیز ما سعی دارد بین خودش و من مرزی بکشد. ما می‌توانیم هزاران مرز ذهنی بین خودمان بکشیم. 

مثلا زن-مرد یا پیر-جوان یا سیاه-سفید یا خوب-بد یا عضو این گروه- عضو آن گروه یا مسلمان-کافر و ... 

مرزبندی های ذهنی بینهایت هستند. ذهن کارش جدا کردن و مرزبندی است. 

اگر فقط با ذهن جلوبروی یک موجودِ تنها با هزاران مرز می‌شوی. ذهن نهایتاً خود تو را هم تکه و پاره می‌کند! هرگز نمی‌توانی زندگی را مرگ را و خودت را با ذهن بشناسی. وقتی با ذهن جلو بروی؛ تنهایی و ترس و اضطراب همدم های تو خواهند بود. 

اما اگر ژن ملاک باشد و در واقعیت؛ تمام انسان‌ها با هم خانواده اند. پس ایشان راست میگوید. اگر آبروی یک نفر برود انگار آبروی همه رفته. 

واقعاً انسان با این تاریخی که سرشار از جنگ و ظلم است آبروی من را برده. 

و واقعاً کسانی مثل عیسی یا بودا یا بزرگان ادب پارسی مثل حافظ و مولانا آبروی ما را خریده‌اند. 

واقعاً ما یکی هستیم. فردیت و مرزبندی های ذهنی توهمی بیش نیستند. 

یوگا و یگانگی واقعی است. 


اما آبرو در متن این دوست ما چیست؟ 

آبرو یعنی آن‌چیزی که ما فکر می‌کنیم دیگران در مورد ما فکر می‌کنند! 

فکر اول؛ خودش باطل بود؛ حالا این آبرو شد فکر در توی فکر! دقیقاً غوز بالای غوز!

آبرو یعنی شخصیتی ذهنی که ما از ذهن دیگران برای خودمان می‌سازیم. از ذهن دیگران که خبر نداریم پس فقط ذهن خودمان است. 

آبرو در نهایت یک شخصیت یا پرسونای کاملاً ذهنی است که ما از خود ساختیم. با هر فیدبکی از دیگری این شخصیت ذهنی دستخوش تغییر می‌شود. 

مثلاً اگر کسی بگوید زیبا هستی یا خوب هستی حس خوبی پیدا می‌کنیم و اگر کسی مقابل آن را بگوید حس بدی پیدا می‌کنیم. 

این دقیقاً همان هویت کاذب ذهنی-اجتماعی است. 

می‌توان تصور کرد چقدر زندگی با این هویت ذهنی سخت است. این هویت؛ هر لحظه دستخوش تغییر می‌شود با هر کلمه یا جمله‌ای از دیگران ما و هویتمان دچار نوسان می‌شود. 

مدام می‌ترسی مبادا چیزی از تو جایی پخش بشود و آن پرسونای ذهنی که با تلاش و بدبختی های بسیار ساخته‌ای ناگهان فرو بریزد. 

البته این پرسونای متزلزل که شاید شبیه تارعنکبوت باشد نهایتاً در طوفان زمان فرو خواهد ریخت. 

اگر به هویت ذهنی بچسبیم ما کاملاً برده شده‌ایم. 

مدام سعی می‌کنیم با نشان دادن یک چهره‌ی همه پسند این هویت کاذب را بیشتر بزرگ کنیم. 

مدام باید نقاب به چهره داشته باشیم. و یک نقاب هم کافی نیست. برای هر کدام از مردم شهر باید یک نقاب مخصوص داشته باشیم. 

در هر جمعی باید نقابمان را عوض کنیم. باید سالهای سال کار کنیم تا این هویت کاذب را با خریدن اشیاء یا کسب موقعیت اجتماعی حفظ کنیم. 

به طور خلاصه آبرو یعنی توجه بیش از اندازه به بیرون و به ذهن. 

در مقابلِ آن می‌شود توجه به درون. وقتی به اندازه‌ی کافی به درون توجه کنی به پوچی ذهن پی میبری و به پوچی تمام شخصیت های ذهنی. ابتدا خیلی سخت میگذرد. مدتی در بی هویتی می‌مانی. اما بعد کم کم به ریشه‌ی اصلی درونت نزدیک می‌شوی. به همان خود واقعی‌ات. 

وقتی کم کم خودت را پیدا کنی دیگر برده‌ی ذهن خودت و دیگران نیستی. 

برای اولین بار مزه‌ی آزادی واقعی که آزادی از گذشته و آینده و آزادی از ذهن است را میچشی. 

هرچه بگویم کم و ناقص گفتم. خودت باید آنقدر تشنه بشوی تا چشمه را پیدا کنی. 


خلاصه!  

زیاد حرف زدم! باید بروم کمی به درون! 

واگر نه ممکن است آبروی بشر را با حرافی زیاد ببرم! 


کُشتین مارو با این یوگا!

زمان خواندن 4 دقیقه ***

 کُشتین مارو با این یوگا!

***


چند روز پیش دوستی در جواب نوشته‌ی بخشش چنین نوشت. 


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_9.html


«کشتین مارو با این یوگا

منکه از هیچ یوگی و عارفی حرف به همراه عمل ندیدم

همش شعاره

عشق به خود و خودشناسی یعنی عشق به همه چیز و همه کس بد‌ون منت و چشمداشت

ولی اینو حداقل من تو هیچ ادم مدعی مذهب و یوگی و عارف و….. ندیدم اینا همه فقط خودبینی و تکبر به همراه داشته»


چون این کامنت شاید حس و نظر خیلی های دیگر باشد گفتم بد نیست کمی بیشتر به آن بپردازیم. 



«کشتین مارو با این یوگا»

با خودم گفتم شاید من زیادی دم از یوگا زدم یا برای خودم از یوگا هویت ساختم. کل نوشته‌های من در مورد یوگا اینجاست. امیدوارم اینطور نباشد. حرفهای من از یوگا؛ بیشتر روایت درک محدود من از مفهوم یوگاست و داستان تجربیات من از یوگا! همین!


https://www.unwritable.net/search/label/یوگا?m=1


اما شاید این نتیجه‌ی آن یوگایی هست که در جامعه امروز در جریان است. یوگایی که فقط به بدن می‌پردازد و نمایش دادن بدن یا کارهای عجیب و غریب! 

گروهی لباس آنچنان تنگی می‌پوشند که تمام خلل و فرج بدنشان معلوم بشود. گروهی هم کارهای عجیب و غریب می‌کنند تا جلب توجه کنند! 

این‌ها هیچکدام یوگا نیست. برای فهم یوگا بهتر است به اساتید یوگا مراجعه کنید. مهم‌ترین استادی که یوگا را در اثرش ثبت و تعریف کرده پاتانجلی هست. 

اما یوگا یعنی یگانگی. یعنی درک یگانگی من و تو! یعنی درک یگانگی جهان! یعنی توحید! 

یعنی من و تو که این نوشته‌ را میخوانی یکی هستیم! 

یوگا هشت بازو دارد که مختصراً اینجا میگذارم. شاید فرصتی شد اینها را درک کردم و بیشتر نوشتم. 

اگر کنجکاو هستید بدانید یوگا چیست حتماً خودتان تجربه کنید. یوگا مذهب نیست که قابل نوشتن باشد. هرکسی باید خودش تجربه کند. 


8 limbs of yoga


1. YAMA – Restraints, moral disciplines or moral vows

Ahimsa (non-violence), 

Satya (truthfulness), 

Asteya (non-stealing), 

Brahmacharya (right use of energy), and 

Aparigraha (non-greed or non-hoarding). 



2. NIYAMA – Positive duties or observances

saucha (cleanliness), 

santosha (contentment), 

tapas (discipline or burning desire or conversely, burning of desire), 

svadhyaya (self-study or self-reflection, and study of spiritual texts), and 

isvarapranidaha (surrender to a higher power). 



3. ASANA – Posture

4. PRANAYAMA – Breathing Techniques

5. PRATYAHARA – Sense withdrawal

6. DHARANA – Focused Concentration

7. DHYANA – Meditative Absorption 

8. SAMADHI – Bliss or Enlightenment







«همش شعاره»

این را هم که قبلاً مفصلا در این لینک تایید کردم. 😊


https://www.unwritable.net/2023/01/blog-post_4.html


«منکه از هیچ یوگی و عارفی حرف به همراه عمل ندیدم

همش شعاره

عشق به خود و خودشناسی یعنی عشق به همه چیز و همه کس بد‌ون منت و چشمداشت

ولی اینو حداقل من تو هیچ ادم مدعی مذهب و یوگی و عارف و….. ندیدم اینا همه فقط خودبینی و تکبر به همراه داشته»


یوگی و عارف اگر واقعی باشند تماما عمل هستند منتها عمل آنها در بعدهای مختلف است. گاهی بودا فقط با نِشستن دنیا را تغییر می‌دهد. برای فهم عملِ یک یوگی باید تلاش کرد! آنها لزوماً آن عملی که ما با ذهن ناقص خودمان انتظار داریم انجام نمی‌دهند! 


«عشق به خود و همه‌چیز بدون چشم داشت» 

این شاید اولین محصول یوگای واقعی باشد. وقتی در یوگا؛ خودت را دوست داشتی و خودت را با دیگری یکی حس کردی این عشق از درونت می‌جوشد و به همه می‌رسد. 


«ولی اینو حداقل من تو هیچ ادم مدعی مذهب و یوگی و عارف و….. ندیدم اینا همه فقط خودبینی و تکبر به همراه داشته»


مرز بین مذهب و معنویت مرزی باریک است. به راحتی این دو می‌تواند با هم اشتباه گرفته شود. در این نوشته سعی کردم تفاوت معنویت و مذهب را توضیح بدهم. 


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_25.html


در مورد مدعیان مذهب هم حافظ بسیار زیبا و کامل گفته پس بهتر است من حرفی نزنم:


https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh435


«اینا همه فقط خودبینی و تکبر به همراه داشته»

متاسفانه انحراف از جوهره ‌ی معنویت؛ منجر به ایجاد ایگوی معنوی می‌شود. این داستان را هم سعی کردم اینجا توضیح بدهم. 


https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_25.html





زالو هستی؟ 😂-😮

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 زالو هستی؟ 😂-😮

***

چند روز پیش کسی برایم در یک گروه هفت-هشت نفره نوشت «زالو هستی؟» 

دو نفر شکلک خنده و من هم شکلک تعجب! 

سوای از اینکه آن شکلک تعجب عکس‌العمل من بود چون این سوال به هرحال مربوط به کیستی من بود لینک تمام نوشته‌ها با برچسب «من کیستم؟» را برایشان فرستادم! 


https://www.unwritable.net/search/label/من%20کیستم?m=1


این من کیستم خیلی سوال خوبی است! شاید بهترین سوالی که هرکسی می‌تواند از خودش یا دیگری بپرسد. 

پس همین‌جا از کسی که با پرسیدن اینکه من زالو هستم یا نه سوالی شبیه من کیستم را از من پرسید. 

البته می‌دانیم که منظور پرسنده‌ی این سوال تحقیر بنده بوده. یعنی ارتباط دادن من به موجودی پست و حقیر و مزاحم مثل زالو. شاید هم اینطوری در دسته‌بندی ذهن؛ من در رده‌بندی پایین تری از او قرار بگیرم و او کمی حس برتری و قدرت و نهایتاً شادی بکند. شکلک خنده احتمالا ناشی از این است که شاید کمی حس خوبی گرفته باشد که البته جای خوشحالی دارد. امیدوارم این حس شادی موقت نباشد. 

چرا که حس شادی ای که از مقایسه با دیگران بدست می‌آید معمولاً موقت است! 

داستان از آنجایی شروع می‌شود که از همان دو سه سالگی جامعه ما بچه‌ها را با هم مقایسه می‌کند. جامعه‌ی ذهن زده؛ همه را رتبه‌بندی می‌کند و به هرکسی یک رتبه می‌دهد و ارزش آدم‌ها را با این رتبه‌بندی ها تعیین می‌کند. 

در این رتبه‌بندی ها مثلاً زالو پایین است و احتمالاً آدم پولدارها در مقام های بالا هستند. غافل از اینکه مزایای یک زالو برای زندگی و اطرافش احتمالا خیلی بیشتر از مضرات ثروتمندان برای زمین هست. زالو کارش را درست و تمام و کمال همانطوری که خلقت برایش تعیین کرده انجام می‌دهد. اما بیشتر ثروتمندان با از بین بردن منابع زمین در حال نابودکردن کل اکوسیستم و نهایتاً خودشان هستند. البته نه همه‌شان بلکه اکثرشان. 

نهایتاً با کمک اکهارت جواب مناسبی پیدا کردم. خیر من زالو نیستم. من آن هویت مقایسه گر هم نیستم. من آن ذهن رتبه‌بندی کننده هم نیستم. من آن هویت پوچ و حقیر مقایسه گر که با پایین دانستن دیگران شاد می‌شود هم نیستم. 

نهایتاً من قربانی هم نیستم. اما خیلی از آدم‌ها قربانی این جامعه ‌ی ذهن زده و طبقه بندی کننده هستند. آنها خود را حقیر و ناچیز می‌پندارند و سعی می‌کنند با رتبه بندیِ خودشان نسبت به یک نفر دیگر؛ کمی هویت و احساس ارزش پیدا کنند. 

زمانی که به اصل وجود خودت پی ببری دیگر خوب میدانی که در اصل حیات بین تو و زالو هیچ فرقی نیست. فقط میزان آگاهی زالو و انسان شاید متفاوت باشد. اگر کسی روی آگاهی خودش بدون دخالت جامعه کار کند؛ شاید بتواند از زالو آگاه‌تر و مفیدتر باشد. واگر نه چه بسا یک زالوی گُنده می‌شود که به جای کمک به زمین در راه نابودی آن کار می‌کند. 







Wednesday, January 11, 2023

Poop! How east and west deal with it!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 Poop! How east and west deal with it!

***


Today we want to compare east vs west when it comes to solving an issue called poop!


Poop in nature not only an issue but it is a great food for all the plants, trees, insects, and eventually other animals. 


Poop is a food; a half digested  food that belongs to the earth. It’s enriches the soil.


Eastern people notice that and they put it back to the earth?


The best way is to spread the poop all over the nature so all the insects and other plants can use it . humans tend to live together and don’t want to walk long distances., so we can directly put it into the earth but it’s just kind of scary.


So the Easterns came with the solution slightly offside hole, and it runs directly to the earth.


But let’s see what is the Westerners solution. westerners make a nice white big bowl! fill it up half with water and put all the poop on the show. 

Then  you have to use a flush and consume a lot of water just to get rid of that and a lot of people don’t have time to even push the lever!

And you guessed tge seenery. 


Some people claim that western solution is more hygienic. Guess what; when you seat in squad only the soul of your feet food touches the ground and then you have a shoe or a sandal. 

but on a western solution, you have to sit on a surface that don’t know what happened before. Is there poop or urine on that you don’t know. 


some smart people came with a solution, which is put a paper and guess what! See that thin paper when it comes to some moisture what happens?


In the eastern solution, we use water to wash our butt on the western solution you use a paper to wipe!

Some use wet paper! And it cloggs! Then they come up with flushable wet paper! And it doesn't work! And pipe clogs and flood happens! More money you spend! 


I don’t need to debate which one cleans better.


In order to make paper, you have to cut the trees and make the earth into a desert. 


And all you get is a smelly butt and no jungle! 


In the eastern solution, you have access to the area to wipe it, or better, wash it clean as clean as your face! and guess what? In the western solution you have no access!


which one is the natural position to sit and get rid of all that shit?

Guess what nature has already had dissolution look at our nearest relatives, and there is a muscle that blocks the shit highway when we sit or stand.


This highway opens up when we are in squads. If you use western solution I’m sorry to tell you; you are always full of shit.!


Sorry that’s nature! Nature rules!


Some people come up with expensive solution and contraption and sell it for hundreds of dollars but there is one simple solution 


A hose! and a hole in the ground!

Then you will have a healthy body that can squat!


And we always lie things flush! not coming out (compare with the switches)














Tuesday, January 10, 2023

تمرین ذهنی یکساعته

زمان خواندن 7 دقیقه ***

 تمرین ذهنی یکساعته

***

یک تمرین ذهنی یا معنوی هست که در آن یک ساعت می‌نشینی و تمام آنچه در ذهنت ایجاد می‌شود را نگاه می‌کنی. تصمیم گرفتم این تمرین را نوشتاری انجام بدهم. در این تمرین نباید هیچ کار دیگری انجام بدهی ولی اینجا با کمی ارفاق نوشتن را به عنوان یک کار حساب نمی‌کنیم. نوشتن خودش یک کار است. نوشتن از آنچه در ذهن می‌آید کندتر است اما خودِ نوشتن باعث می‌شود فرآیند تولید افکار کمی کندتر شود. مقداری هم سانسور می‌شود که خودتان می‌دانید اینجا سانسور ذهنی را به حداقل رسانده ام. این تمرین یک ساعت است. الان ساعت حدود ٣:٢٠ است. یعنی تا حدود ۴:٢٠ اینجا خواهم بود. نشستن به مدت یک ساعت خودش کار آسانی نیست. معمولاً آدم‌ها بدون تمرین نمی‌توانند جایی ساکن بنشینند مگر اینکه تمرینهای یوگا و مدیتیشن انجام داده باشند. می‌رسیم به داستان بدن. این تمرین برای این است که بفهمی با بدن ات هم هویت شده‌ای یا با ذهن ات. اصل تمرین در کتاب مهندسی درون سادگورو پیشنهاد شده است. در آنجا می‌گوید اگر بیشتر به روابط و آدمها و چیزها فکر کنی معلوم می‌شود بیشتر با بدن ات هم هویت شده‌ای و اگر به کارهایی که قرار است در آینده انجام بدهی فکر کنی بیشتر با ذهنت هم هویت شده‌ای. فکر می‌کنم من بیشتر با بدن هم هویت باشم. نشستن بدون حرکت برای من هم که مدتی است یوگا و مدیتیشن می‌کنم هنوز راحت نیست. گاهی خارش گوش سراغت می‌آید گاهی هم باید جابجا شوی. بدنم آنچنان که باید در کنترلم نیست و مثلاً الان خارش دماغ آمد. اینها در یوگا کامپالشن های بدن نامیده می‌شود و تمرینهای یوگا برای عبور و کنترل کامپالشن های بدن و ذهن است. ترجمه‌ی خوبی برای کامپالشن پیدا نکرده‌ام. اجبار هست ولی معنی اش تفاوت دارد. یادم رفت اول نوشته هشدار بدهم که این نوشته طولانی است و شاید حوصله تان سر برود. اشکالی ندارد اینجا نوشتم. خارش پشت گوش. ساعت ٣:٣٧ دقیقه ی شب است و من در آشرامی در آمریکا زندگی می‌کنم. در یک خانه‌ی بزرگ حدود هشت اتاق هست که با هفت نفر دیگر در آن هستیم. صدای خور و پف یک نفر می‌آید شبیه یک موسیقی متن. الان حدود ٢٣ روز است در آشرام یوگا زندگی می‌کنم. زندگی جالبی است. توضیح دادنش آسان نیست اما در کل خیلی خوش می‌گذرد. جای تمام خانواده و دوستانم خالی. سعیده و تارا و خواهرها و یرادر ها. خیلی به آنها فکر می‌کنم حتی دیروز نوشته‌ای در مورد بخشش خانواده نوشتم. اینجا قرار است یکساعت هیچ کار دیکر نکنم پس باید مداوم اینجا بنویسم. این نوشته یک متن یک سره خواهد بود شبیه اکثر نوشته‌هایم که یک ضرب مینویسمشان. در مورد هویت های کاذب قبلاً زیاد نوشتم. ایده اصلی مال اکهارت و سادگورو هست. من از این دو شنیده‌ام. این جوهره تمام تمرینات و مسیرهای معنوی است. حتماً دیگران هم گفته‌اند ولی من از زبان این دو نفر شنیده‌ام. داستان این است که ما روی زمین هویت خودمان را گم کرده‌ایم. بدن و ذهن دو هویت کاذب هستند که خیلی از ما ها شاید ٩٩ درصد ما درگیرش می‌شویم. یعنی خودمان را بدن میدانیم یا ذهن. ولی داستان این است که ما این دو نیستیم. بلکه آگاهی وسیع و گسترده و نامیرای پشت بدن و ذهن هستیم. بگذریم اینجا نوشته‌ام قرار است فقط تخلیه‌ی ذهن به مدت یکساعت باشد. قرار نیست اینجا چیزی را توضیح بدهم در آن صورت تمرین خراب می‌شود و عوض می‌شود. اما لازم بود یک توضیح مختصری برای آن خواننده‌ی نگون بخت بدهم! بگذریم. داستان نوشتن و این که این خودش یک کار است. تایپ کردن خودش یک کار است. زدن تک تک حروف روی این کیبرد کوچک و گاهی تصحیح تایپی خودش یک کار است اما بی‌خیال! یک ساعت خیلی زیاد است. ذهنم میرود به بزرگی این متن! این خیلی بزرگ خواهد شد و تقریباً همه گیج می‌شوند از خواندنش! بگذریم مهم نیست آخر این فقط یک تمرین است. وقتی می‌نویسم خودم را همزمان در قالب خواننده هم می‌بینم. جالب است هم نویسنده‌ام و هم خواننده و هم کسی که تایپ می‌کند و افکار را به روی صفحه ی شیشه‌ای ثبت می‌کند. تغییر موقعیت نشستن یه دلیل آماده نبودن بدن. تارا. دلتنگی. قبلاً این تمرین را انجام داده بودم. وقتی سرعت ذهن بالا باشد فرصت نمی‌کنم از جریان کلمات جمله بسازم. اینجا هم شاید اینطوری پیش برود. سعیده. خانواده. مسؤولیت. وکالت. پول. گردن. شب. خورو پف. خارش پوست. خمیازه. کامپالشن. اجبار بدن. ترجمه‌ی کامپالشن. وسواس؟. وسواس اجباری!؟ معانی در زبان. نیاز به دانستن چند زبان. محدودیت های زبان فارسی. آینده. فکرهای سریع. تصحیح تایپ گوگل. سلسله ی افکار. وصل بودن افکار به هم. خمیازه. شب. خواب. مردن موقت. آگاهی داشتن در طول خواب! عجله کردن و داشتن غلط‌های تایپی. تحریم زبان فارسی توسط اپل. کیبرد فاریی شرکت گوگل. ٣:۵۵ گذشت زمان. زمان عنصری کاذب ساخته‌ی بدن و ماده. چرخه‌های ماده و بدن. گرد بودن دایره و حرکت زمین و خورشید و ساعت! کسی متوجه نمی‌شود. خمیازه. کمی زانو درد. خارش پوست. نفس. نفس اتصال بدن فیزیکی به مبدأ حیات. توجه به نفس‌ها. خارش پوست. از نیمه ی زمان گذشتن. کمی خستگی. خمیازه. توجه به اطراف. یا توجه به درون. نقشهای اجتماعی. از درون من نجست اسرار من. مولانای جان. خارش. اشک بدون حس. اشک خستگی. اشک شوق. اشک گریه. انواع اشک. اشک شادی. خمیازه. بریدن از جمله. پوزیشن بدن. حالت نشستن. بیست دقیقه مانده. خستگی. کمر. درست نشستن. نیاز دنیا به یوگا. ارتباط نوشتاری با جهان. درگیر شدن آدم‌ها در انجام دادن! لاست این دویینگ! جمهوری اسلامی. ایگوی مرگ. نمایش اعدام. ایجاد ترس عمومی. ترس از مرگ. کشتن بیگناهان در ملأ عام. گذاشتن اعدام و قتل روبروی چشم مردم. حلاج ها. خشونت عریان. خشونت زشت. پلیدی ایگوی بشر. پخش ترس در جامعه. پخش ناامیدی. یک ایگوی جمعی. مرگی در کار نیست. فقط جمع شدن کارماست. با هر قتلی قاتلان کارما برای خودشان جمع می‌کنند. باید سالها آن را پس بدهند. عدالت در جهان. عدالت قطعی و مطلق. جهان عادلانه است. نیاز به آگاهی. نیاز به یوگا. کسی حوصله خواندن دارد تا اینجا؟ مهم نیست. این تمرینی شخصی است. فقط ١۶ دقیقه مانده. تا ۴:٢٠ می‌مانم بعد می‌روم ادامه ی خواب. خواب مردنی موقت. تمرین آگاهی در وقت به خواب رفتن و وقت بیدار شدن. وقت زیاد در کامیونیتی. نیاز آدمها به کامیونیتی. داستان سعیده. کذشته‌ی جالب ما. همسفر زندگی. نامه ای برای سعیده. دسته بندی نوشته‌های قبلی برای سعیده. مرور داستان زندگی. نیاز به ثبت شدن. فانی بودن بدن و ذهن. فانی بودن. فانی بودن. تغییر. آنیچا. ویپاسانا. گوئنکا. مراقبه. نشستن. تمرینهای معنوی. ۴:٠٨. کند شدن زمان. خارش. کمردرد. خستگی. نفس. آگاهی. مرگ. عباس. بی ربط. پرش ذهن. رنج عمومی بشر. اکرم. خانواده. مهدی. هادی. بدن. فکر کردن به دیگران. به روابط. به تارا. دخترم. تکه‌ای از وجودم. کاش و کاش. دلتنگی. کاش می‌دانستم. بچه دزدی کانادایی. گذاشتن گوشت در دهان گرگ. گذاشتن بچه دست سیستم کانادایی! به دنیا آوردن بچه در مقابل بچه دزدها. آزادی تارا. ۴:١١. سرگیجه‌ی خواب. متنی طولانی. آگاهی قبل از خواب. تمرین نخوابیدن. ۴:١٢. شمردن دقایق. فقط ٨ دقیقه مانده. فیس‌بوک! شییر بکنم یا نه؟ صدای باد. صدای ایرکاندیشن! لذت دراز کشیدن. نوشتن در حالت خوابیده. آبریزش بینی. حس خوشایند بدن. سنگینی و لذت در بدن. کش و قوس های بدن. یوگا. من بدن نیستم. من ذهن نیستم. کاش در می‌کردم. قبل از درک این فقط یک تئوری است. محدودیت های زبان و ذهن و منطق. خارش بینی. آگاهی به بدن راه عبور از بدن. روزهای لذت بخش و آرام در آشرام. قدردانی از پایه‌گذار این زمین و این آشرام. پایه گذاری با عشق. خارش سر. ۴:١٧. سه دقیقه مانده. سنگینی بدن. فقط دو دقیقه. پایان زمان زندگی. مرگ. گذشتن از چرخه‌ها. تغییر انرژی. اثبات عدم وجود مرگ. زندگی بوده هست و خواهد بود. شاهرخ. یک دقیقه. ترس. نابودی. عشق. عشق. تمام! ۴:٢٠. 

Monday, January 9, 2023

برای خانواده! - بخشش

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 برای خانواده! - بخشش

***

قبلاً در مورد هویت خانواده نوشته‌ام. این بار اما از یک زاویه‌‌ی دیگر می‌خواهم در مورد خانواده بنویسم. 

خانواده‌ی من عبارتند از اکبر؛ فاطمه؛ مهدی؛ هادی؛ زهرا؛ فرشته؛ محمد؛ اکرم؛ تارا و سعیده! 

خانواده خط مشخصی ندارد! تمام آدمها می‌توانند مثل خانواده‌ی ما باشند اگر مرزی نبینیم. قبلاً در این مورد نوشته‌ام. 

اما من سالها با تک تک این آدمها زندگی کرده‌ام. با تک تک آنها گذشته ای دارم. 

الان در نقطه‌ای دیگر از زمین در حال تمرین یوگا هستم. تمرین یگانگی. 

اما یکی از دستاوردهای یوگا حل شدن و کمرنگ شدن گذشته است. وقتی در مسیر لحظه قدم برداری گذشته برایت متفاوت می‌شود. گذشته دیگر باری نیست که به دوش بکشی. 

گذشته یادت هست ولی از آن برای ساختن هویت لحظه استفاده نمی‌کنی. 

گذشته فقط در ساحت ذهن وجود دارد. یک وجود ذهنی! گذشته هیچ تاثیری بر حال ندارد. 

حالِ تو مستقل از گذشته است. نه اینکه فراموش کرده باشی. 

حال، برای تو آنقدر پررنگ می‌شود که گذشته برایت تاثیری ندارد. 

نام دیگر این حالت؛ بخشش است. 

بخشش یعنی پذیرش گذشته. 

برای ورود به ساحت لحظه باید گذشته را بپذیری و ببخشی. 

من تمام گذشته را می‌بخشم. چون به عمق لحظه پی برده‌ام. توضیح دادنی نیست. 

اگر هنوز بار گذشته را به دوش می‌کشی شاید هنوز زمانش نرسیده باشد. اما من دیگر بار گذشته را به دوش نمی‌کشم. 

گذشته هر چه بوده بهترینِ خودش بوده. 

گذشته؛ با تمام تلخی ها و شادی ها و بالا و پایین ها بهترینِ همانی بوده که باید می‌بوده. 

آینده نیز همینطور. آینده به بهترین حالت خودش خواهد بود. 

بخشیدن و پذیرش گذشته و اعتماد به آینده. 

این است معنی زندگی در لحظه‌. 

من برای ورود به لحظه؛ تمام گذشته‌ای که با شما داشتم را پذیرفته ام. 

اینجا به برکت یوگا؛ فرصت زیادی برای پرداختن به زندگی و ساختن جهانی بهتر دارم. 

تقریباً همیشه آماده‌ی ایجاد زمان حالی عالی هستم. از همین راه دور. چه با نوشته چه با تلفن و غیره. 

از تمام خانواده ام تشکر می‌کنم. 

از سعیده که زحمت زیادی می‌کشد. 

از تمام اسم‌های آن بالا قدردانی و تشکر می‌کنم. 

در این سفر زندگی شما بهترین همسفران من بودید. 

دقیقاً همانطور که باید می‌بود. 

پس من باید از تک تک شما تشکر و قدردانی کنم. 

امیدوارم این انرژی از طریق این کلمات به شما برسد. 

کل زندگی یک انرژی جوشان و عظیمِ در لحظه است. 

آرزو می‌کنم تمام اسامی بالا در این انرژی جوشان و عظیمِ لحظه و در این یوگا و در این لذتِ بی پایان زنده بودن با من شریک باشند. 

قدردان تک تک شماها هستم. 


Saturday, January 7, 2023

کامیونیتی، تغذیه، ورزش، آرامش و طبیعت

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 کامیونیتی، تغذیه، ورزش، آرامش و طبیعت

***

همه‌ی ما به دنبال زندگی بهتر هستیم. هرکسی هر کاری که می‌کند برای رسیدن به زندگی بهتر است. اما از راههای مختلف آدم‌ها سعی دارند به زندگی بهتر برسند. مدت‌ها بود که می‌دانستم تغذیه‌ی درست و ورزش روزانه تاثیر زیادی در کیفیت زندگی دارد. در مورد نوع تغذیه و نوع ورزش هم انواع گوناگونی هست. 

مدت‌ها بود که سعی می‌کردم در شهر به دنبال تغذیه‌ی درست باشم. انواع روشها و متدها دو رستوران ها و پختن غذا در خانه را امتحان کردم. اما نشد که نشد. سیستم غذایی در شهرها براساس اقتصاد یا سود و منفعت است یعنی کل زنجیره براساس سود و منفعت کار می‌کند نه براساس سلامتی. این لست که پیدا کردن غذای سالم و تازه‌ی گیاهی در شهر سخت است. کارخانه ها و رستوران ها برای تعیین کننده ‌ی تغذیه‌ی آدمها هستند و تنها ملاک تصمیم‌گیری آنها سود است. سود تجاری. این است که شهرها پر میشود از رستوران‌های فست فود و پر از غذاهای غیر سالم و عموماً چند روز و چند ساعت مانده. 

رسیدن به هدف تغذیه گیاهی و طبیعی و تازه نیاز به صرف زمان زیاد در خرید و پختن و تمیزکاری محصولات کشاورزی دارد. 

چند روزی است که در کامیونیتی زندگی می‌کنم. حدود ١٠٠ نفر اینجا هستند. هر روز حدود ۴-۵ نفر به نوبت برای بقیه غذای سالم و گیاهی آماده می‌کنند و بلافاصله غذا سرو می‌شود. حتی یکساعت هم نمی‌ماند. تاثیر این تغذیه‌ی سالم و تازه روی بدن و سطح انرژی کاملا مشهود است. 


این کامیونیتی براساس یوگاست. هر روز صبح و شب تقریباً همه مشغول یوگا می‌شوند. همین حرکات یوگا باعث سلامتی بدنی و آرامش روحی می‌شود. سلامت بدنی و آرامشی که رسیدن به آن در شهر جزو آرزوهای من بود. 

کل کامیونیتی در وسط چندصد هکتار جنگل بنا شده. از هر طرف که بروی جنگلی انبود همراه با رودخانه‌ها و مسیرهای پیاده‌روی هست. پرندگان سنجاب‌ها و آهوهای وحشی همه‌جا هستند. یک پیاده‌روی یک ساعته در جنگل ذهن و روح انسان را جلا می‌دهد. 


همه برای کامیونیتی از دل و جان مایه می‌گذارند و مثل یک خانواده ی بزرگ هستند. می‌توانی با هرکسی وارد گفتگو بشوی. البته در یوگا پرداختن به درون اصل است که آن هم امکانپذیر است. 


برای خواب هم از اتاقها در خانه‌های بزرگ تا سوییت و خانه‌های بزرگ در دسترس است. 


اینجا نمونه‌ای از یک زندگی ایده‌آل در جریان است. زندگی ای که خارج از فضای مسموم تجاری و تبلیغاتی شهرها ست. 


اینجا تنها مشکل همان ذهن یا ایگوست. وقتی بتوانی بر ذهن یا ایگو که جامعه های سرمایه‌داری براساس آنها طراحی شده مسلط شوی اینجا تقریباً برایت بهشت می‌شود. 


Thursday, January 5, 2023

اعتقاد به خدای ذهن!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 اعتقاد به خدای ذهن!

***

دوستی گفت به خدا اعتقاد ندارم چون یک ایده است. بسیار خوشحال شدم و به او تبریک گفتم. چون یکی از خطرناکترین چیزها در دنیا اعتقاد به خدای ذهنی است. 

خدای ذهن چیزی است که ما می‌سازیم. یک سری داستان یا گزاره‌ی ذهنی. یک مجموعه از گزاره های ذهنی. خدای ذهنی می‌شود منشأ ادیان ذهنی بعد می‌شود منشأ جدایی های ذهنی بعد می‌شود منشأ انواع خشونت ها و جنگ ها. 

خدای ذهنی بسیار خطرناک است. چون ذهن جدا کننده است. ذهن هویت کاذب میسازد. تو را با خدای ذهنی خودت از دیگران جدا می‌کند. 

خدای تو از خدای دیگران بالاتر میشود. خاصیت ذهن جدایی انداختن است. جدا کردن و تحلیل کار ذهن است. خدای ذهن هم ساخته شده تا با خداهای دیگر بجنگد. عدم اعتقاد به خدای ذهن و عدم وابستگی به خود ذهن قدمی بزرگ برای انسان است. 

اما چطور؟

ظاهراً ذهن همه چیز است. همین کلمات از ذهن ما عبور می‌کند. از ذهن من به صفحه و از صفحه به ذهن تو! پس من دارم از ذهن استفاده می‌کنم. تناقض و ظرافت همینجاست. ذهن چیزی ناقص است. ذهن کل داستان نیست. ذهن خودش زیرمجموعه‌ای از آگاهی است. وقتی آگاهی تمرین نشود ذهن می‌شود کل آگاهی برای تو. فکر می‌کنی ذهن تمام زندگی است! 

برای فهمیدن چیزی که فرای ذهن است باید ذهن را آرام کنی. در طوفان ذهن نمی‌توانی خوب ببینی. 

باید بنشینی تا طوفان فروبنشیند. وقتی طوفان و گرد و غبارهای ذهن آرام شد می‌توانی دوردست ها را ببینی. می‌توانی آن فضایی که طوفان در آن برپا شده بود را ببینی. 

نشستن و بستن چشم‌ها و تمرینهای مراقبه یا مدیتیشن تو را به آن فضا می‌برد. 

مواد مخدر و الکل هم ذهن تو را خاموش می‌کند اما آگاهی تو را هم خاموش می‌کند پس فایده ندارد. 

باید فقط ذهن را مشاهده کنی تا ساکت شود با وجود آگاهی. 

تمرین های یوگا و مدیتیشن و تغذیه و مسیر زندگی درست همه به سمت آن فضای پساذهن رهنمود می‌دهند. 

سعی نکن پساذهن را با ذهن درک کنی! 

نمی‌شود! غیر ممکن است!

ذهن قادر به درک فراتر از خودش نیست! 

حوزه‌ی فعالیت ذهن محدود است. 

ذهن تو قسمت کوچکی از آگاهی در جریان در جهان و در بدن توست. سالهاست در سالهای مدرنیته انسان سعی کرده تمام زندگی را در زیرمجموعه ذهن قرار دهد اما این کاری غیر ممکن است. 

فضای پساذهن نانوشتنی است. 

خدای اصلی آنجاست. 

خدایی که به زبان سکوت سخن می‌گوید. 

خدایی که با تو و من و با پرندگان و زمین و زمان درآمیخته!

با همه سخن می‌گوید به زبان سکوت!

پس بهتر است ما هم سکوت کنیم!


Wednesday, January 4, 2023

اینا همه حَرفه!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 اینا همه حَرفه!

***

دوستان عزیز! خانواده ‌ی مهربان! فامیل محترم!

اینجا خواستم رسماً و علناً اینجا برایتان بگویم که اینها تماما حرف است!

چه کنم؟ 

در کنار هم نیستیم که بتوانیم انرژی حیاتی را حس کنیم!

فرصتی نیست که در چشمان هم نگاه کنیم!

حتی برای داشتن یک مکالمه‌ی تصویری، کمی سختمان است! 

خوب چه چیزی باقی می‌ماند؟ حرف! کلمه!


با دوستان عزیز که صحبت می‌کنم می‌گویند

اینها همه حرفه!

باز هم شعار های توخالی!

اینها همه ایده است! فلسفه بافی است!

می‌گویند ما به خدایی که فقط ایده است اعتقاد نداریم!

محترمانه می‌گویند این حرف ها پوچ است!


اینجا می‌خواهم صددرصد تایید کنم!

اینها فقط یک سری کلمات است که از ذهن می‌آید. کلمات فقط یک سری اَشکال هستند. یک سری نشانه! 

نشانه هیچ وقت خود واقعیت نیست! 

ذهن هم خود زندگی نیست!


به چیزهای عینی تر بپردازید! وقتتان را با ذهن و کلمه تلف نکنید!

راستش اینها فقط نوعی ابراز تجربه هاست. 

اگر مشابه این تجربه‌ها را داشته باشی، متوجه جهت این نشانه‌ها می‌شوی!

اگر نداشته باشی! 

هیچ اشکالی ندارد! اینها برایت یک سری حرف و شعار و ایده‌ی بی خاصیت هستند! 

هیچ اشکالی ندارد! وقتت را تلف نکن!

برو یک ورزش خوب بکن! یک غذای عالی بخور! در طبیعت قدم بزن! چه اصراری است به ذهنیات و شعارهای اینجا بپردازی!

وقتت را با ذهن درگیر نکن! 

مسابقه هم نیست. بالاخره ما تجربه خواهیم کرد. آنچه باید تجربه کنیم را تجربه خواهیم کرد. 

خوشبختانه مرگ هست! شما مرگ را بد می‌دانید.ما از آن فراری هستیم! اما مرگ خیلی خوب است!

نقطه‌ی اشتراک ماست! همه‌ی ما آنجا ملاقات می‌کنیم. این خیلی خوب است! اصلاً جای نگرانی نیست!

در فارسی می‌گویند دیدار به قیامت! این اصلا چیز بدی نیست! به زودی دیدار می‌کنیم! ده سال یا پنجاه سال دیگر! 

صبر کن! الان به خودت برس! از زندگی لذت ببر! 

اینها تجربیاتی است که چون راه دیگری بلد نیستم با ذهن و با کلمه بیان می‌کنم! 

واگرنه خیلی راههای بهتری هست!

مثل سکوت! مثل هنر! مثل مرگ!

اینها خیلی بهتر بیان کننده و روشن کننده‌ی آنچه می‌خواهم بگویم است! 

پس مرگ این نوشته را همینجا اعلام می‌کنم! 


Monday, January 2, 2023

آیا تو شیء هستی؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***

آیا تو شیء هستی؟

***

در ادامه‌ی داستان من کیستم می‌خواهیم به سوال بالا جواب بدهیم. 

می‌گویند اسباب بازی بچه‌ها را از آنها نگیرید چون هویت خودشان را در اسباب بازی هایشان می‌بینند و گرفتن اسباب بازی ضربه ای به هویت آنهاست. 

اما این داستان برای ما بزرگ ترها ظاهراً پررنگ‌تر است. اسباب بازیهای ما بزرگ‌ترها املاک و دارایی‌های ماست. اگر کسی آنها را از ما بگیرد به هم می‌ریزیم. دادگاه و دادگاه کشی می‌شود! 

ظاهراً ما بزرگ‌ترها بیشتر از اسباب بازی هایمان هویت می‌گیریم. 

حالا کم کم سوال بالا برایتان کمتر عجیب به نظر می‌رسد. اگر وضعیت درونی و حال شما مربوط به دارایی هایتان در محیط بیرون است شما با آنها هویت میگیرید. مثلا خانه ای که در آن هستید یا ماشینی که سوار می‌شوید. در و دیوار و مایملک شما؛ هویت شما را ساخته‌اند! در این صورت اگر خللی در آنها ایجاد شود افسرده می‌شوید و کل زندگی تان در جهت بیشتر کردن هویت خودتان و اندوختن اشیاء بیشتر طی می‌شود. 

مثلاً اتاقی که در آن هستم من نیستم. در و دیوار و سقفی که اطراف من است من نیستم! 

کمی عجیب به نظر می‌رسد اما فهمیدنش ساده است اگر با بدست آوردن شیئی احساس بزرگ بودن می‌کنید و با از دست دادن آن احساس کوچک بودن شما شئ شده‌اید! 

شما با اشیاء هم هویت شده‌اید! 

این را زمانی فهمیدم که با تغییر اتاقم حس درونی ام عوض می‌شد. 

اینجا صحبت بر سر نیازهای اولیه‌ی بدن شامل سرپناه و لباس و غذا نیست. بلکه هم هویت شدن با چیزهایی است که برای بقاء چندان ضروری هم نیستند. 

مسلم است که بعضی چیزها برای نگهداری از بدن لازم است. مثل لباس و غذا و سرپناه. 

اینجا اما وقتی است که این ها تامین است ولی ما با اشیاء دیگری که چندان هم ضروری نیستند هم هویت می‌شویم!


برگردیم به سوال اصلی! من کیستم؟

من شیء نیستم. 

من با داشتن اشیاء بیشتر؛ بیشتر نمی‌شوم و با داشته های کمتر کمتر نمی‌شوم. 

من شیء نیستم، من از اشیاء استفاده می‌کنم ولی هویت خودم را به آن‌ها وصل نمی‌بینم. 

من مالک بعضی چیزها هستم! مالک زمین. مالک خانه. مالک ماشین و ابزار های مختلف!

من از تمام اینها استفاده می‌کنم و لذت می‌برم، اما اگر اینها کم و زیاد بشوند؛ وجود من کم و زیاد نمی‌شود! 

اگر تمامشان را هم لازم باشد می‌دهم، چرا که بالاخره روزی باید بدهم! شاید این معنی عدم وابستگی باشد!



Sunday, January 1, 2023

سفر یوگا-۴- دلتنگی ها

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 سفر یوگا-۴- دلتنگی ها

***

الان حدود دو هفته است که در سفرم. بیشتر البته سفر درونی. اینجا همه چیز خوب است. از امروز مشغول کار می‌شوم. اول ساختن بدن و ذهنم و بعد ساختن ساختمان و بقیه‌ی دنیا. اینجا آدمهای خیلی خوبی دارد. حرف همدیگر را می‌فهمیم. آخر اینجا همه خُل هستند. یادت هست می‌گفتی من خل هستم. اینجا خل ها جمع شده‌اند. 

دلم برای در آغوش گرفتن تو و تارا تنگ شده. حتی دلم برای لج بازیهایت تنگ شده. اینجا دو وعده غذای گیاهی آماده است و یک اتاق کوچک و یک جنگل بزرگ و آدمهای خل. یک کامیونیتی از آدمهای خل. آدم‌هایی که از همه جای دنیا به دلیلی ناشناخته اینجا جمع شده‌اند. اینجا یکی بودن را تجربه می‌کنند. اینجا صبح ها از حدود ۵ صبح یوگا شروع می‌شود. تقریباً تمام آن چیزی که می‌خواستم اینجا هست. جنگل؛ غذای سالم و یوگا! 

اینجا هیچ مشکلی نیست. اینجا تو با ذهنت تنها می‌شوی. میفهمی تمام مشکلات را فقط ذهنت برایت درست کرده. شب‌ها خواب می‌بینم. می‌خواهم کم کم در روز فقط یک وعده غذا بخورم. اشتهای آدم با خوردن غذای سالم کم می‌شود. 

امیدوارم یک روزی تو و تارا هم به اینجا بیایید. همه‌ی آدمها بالاخره روزی به سمت یوگا خواهند آمد. تا زمان مرگ همه بالاخره یکی می‌شویم. بدنهایمان با خاک یکی می‌شود و آگاهی مان با آگاهی مطلق! 

هیچ راه دیگری نیست. 

خیلی دلم برای آغوش تو تنگ شده. همینطور تارا. صبح ها که بیدار می‌شوم شروع می‌کنم به توجه به نفس هایم. گاهی هم خوابتان را می‌بینم. 

من و تو به دلیلی به هم رسیدیم. به دلیلی هم بچه دار شدیم. قبلاً فکر می‌کردم زندگی تصادف است. فکر می‌کردم من تصادفی تورا پیدا کردم و همه چیز تصادفی است. اما الان می‌دانم همه چیز دلیلی دارد. یک برنامه‌ی بزرگ در کار است. برنامه‌ای که من از آن خبر ندارم. فقط می‌پذیرم و اعتماد می‌کنم. 

حتی جدا شدن تارا را از خودم؛ گرچه سخت است می‌پذیرم و اعتماد می‌کنم. 

حتما دلیلی هست. حتماً برای این تجربه‌ی دلتنگی‌های من دلیلی هست. 

نمی‌دانم ولی اعتماد می‌کنم. همان‌قدر که به آمدن نفس بعدی اعتماد دارم به تمام اتفاقات اعتماد دارم. 

در حال ساختن مدرسه‌ای هستیم. روزی تارا هم به این مدرسه خواهد آمد. 

مدرسه‌ی طبیعت؛ مدرسه‌ی درون. 

این‌جا حدود صد نفر شاید بشویم. همه با هم با عشق زندگی می‌کنند. همه مسیر تنهایی خودشان را می‌روند ولی با هم هم هستیم. با هم غذا می‌خوریم و کار می‌کنیم و یوگا می‌کنیم و می‌خندیم. 

بعضی چیزها را نمیتوان از وسط نصف کرد. خیلی چیزها را. مثلاً تخم مرغ را یا لوبیا را. اگر اینها را بخواهی از وسط نصف کنی دیگر تخم مرغ نیست. دیگر آن لوبیا رشد نمی‌کند. 

مثلاً انسان را، رابطه را، خانواده را، تارا را، خانه را! 

خیلی چیزها را نمیتوان از وسط نصف کرد. 

چیزهای زنده همه به هم وصل هستند. اگر از وسط نصفشان کنی می‌میرند و دیگر زنده نیستند. 

سیب را می‌توانی از وسط نصف کنی ولی دیگر درختی از آن نمیروید. می‌میرد. 

تمام چیزهای خوب زندگی را نمی‌شود نصف کرد. 

چیزهای مرده را می‌شود نصف کرد. پول را می‌توان نصف کرد. اما غذا خوردن با هم می‌چسبد. خوابیدن با هم می‌چسبد. 

تو انسان قوی ای هستی. می‌خواهی به تنهایی و مستقل زندگی کنی. می‌خواهی به مردها نیاز نداشته باشی. من هم سعی داشتم از زن‌ها بی نیاز شوم. راه سختی است. باید هم مرد بشوی و هم زن. 

من هم همینطور! باید هم مرد بشوم هم زن. آنقدر مرد و خشن بشوم که دلتنگی ها مرا از پای نیاندازد. آنقدر زن بشوم که نتوانم ننوشتن از عشق را تحمل کنم. زن که باشی شیر از سینه هایت می‌آید؛ چه بخواهی یا نه. 

مرد قوی و زن عاشق هر دو را با هم باید در خودت بسازی. 

یکی شدن مرد و زن؛ ماه و خورشید هم نوعی یوگاست.