Monday, December 12, 2022

اعدام صبحگاهی

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 اعدام صبحگاهی

***

صبح حدود ساعت های چهار یا پنج کمی خواب های پراکنده و کمی خواب های جنسی می‌بینم! 

کم کم حدود ۵ صبح بیدار می‌شوم. از شامی که دیروقت خوردم پشیمانم. 

برای چک کردن مسیج ها و ساعت موبایل را برمی‌دارم، به دلیل ناآگاهی در یک لحظه وارد صفحات اینترنت می‌شوم! 

دیروز در صبحگاه طلوع خورشید به افق ایران، روح یک نفر دیگر را از جسمش جدا کردند!

این بار در ملأ عام و با وقاحت بیشتر!

این نمایشنامه‌ی رذالت را اینبار روی صحنه‌ اجرا می‌کنند! 

یک ساعتی اینها را تجربه می‌کنم

تعجب، شوک، خفگی، ترس، ناامیدی، غم، ناچاری ...


کمی خودم را پیدا می‌کنم، سعی می‌کنم به یک دوستی در ایران زنگ بزنم کمی حالم بهتر شود! 

برنمی‌دارد!

با حس ناچاری می‌نشینم و کمی مدیتیشن می‌کنم!

مدیتیشن هم خیلی طولانی نمی‌شود! 

بعد از هفت دقیقه دیگر طاقت نمی آورم، دیگر باید بنویسم!

تنها کاری که بلدم! 

تنها شدنی که از دستم برمی آید! 


بعد از این باید بروم دوش بگیرم! آماده بشوم برای یک روز دیگر در زمین! 

می‌توانم خودم را منحرف کنم! 

مشغول کاری بشوم!

به فکر زندگی خودم باشم!

گلیم خودم را سفت نگه دارم!

در حین مدیتیشن متوجه می‌شوم من هنوز نفس میکشم! هنوز روی زمین هستم! هنوز داخل این نمایشنامه هستم!


در نهایت حس قدرت و امید جایگزین می‌شود. من قوی تر شده‌ام! 

این اعدام صبحگاهی من را قوی تر کرد!

مستحکمتر می‌شوم!

به راهی که می‌روم!

به راه یوگا! به راه نوشتن!

وقتی نمایشنامه‌ی مرگ در حال اجراست!

یک کسی زود تر می‌رود یکی هم دیرتر!


من هم در حال بازی در این نمایشنامه هستم! 

برای سفر یوگا آماده می‌شوم!

قوی تر از گذشته!

مستحکم تر!

مطمئن تر به مسیر!




Sunday, December 11, 2022

هنرِ نجنگیدن؛ هنرِ بودن!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 هنرِ نجنگیدن؛ هنرِ بودن!

***

صبح رفتم پیاده‌روی! طبیعت عجیب و شگفت انگیز بود! عکسهای آنجا را برای کسی فرستادم! عصبانی شد! 

برای دیگری آرزوی خوب کردم! عصبانی شد!

تعجب کردم! 

آرزوی خوب کردم!

احساس تنهایی کردم!

دوستی زنگ زد! دوستی درد آشنا! 

از هنر بودن گفت و هنر نجنگیدن!

بلافاصله سردردم خوب شد!

قول دادم این انرژی را به حرکت در بیاورم!

و این شد که شما این را می‌خوانید!


هنوز نمی‌دانم هنرِ بودن را خوب تمرین کرده باشم! 

اما یک چیز را خوب می‌دانم! 

هرچه بدهی می‌گیری! جهان خیلی عادلانه است و خیلی دست و دل باز! 

جهان خیلی سرشار است! 

فراتر از تصور محدود من!

پس اگر انرژی ای می‌گیرم نیازی نیست برای خودم نگه دارم! 

هنر نجنگیدن را تمرین می‌کنم! هنری که بودا داشت؛ عیسی داشت و حلاج! 

هنر نجنگیدن را ترویج می‌کنم برای خودمان! برای خودم! 

برای نجنگیدن با خودم! نجنگیدن با خشم! نجنگیدن با دیکتاتورها! 

هنر نجنگیدن با جهان! با زمین با زمان! 

نجنگیدن با زندگی؛ نجنگیدن با مرگ! 

و همانطور که اکهارت گفت؛ هنر نجنگیدن با لحظه!


با هم از هنرِ بودن گفتیم و بازی زندگی! 

خندیدیم! به این نمایشنامه! تحسین کردیم این کارگردان را! 

هنر نجنگیدن را اگر بلد بودیم دیگر دیکتاتوری ظهور نمی‌کرد! 

هنرِ بودن را اگر یاد بگیریم؛ شدن اتفاق می‌افتد! 

بودا را نمی‌توانی بکُشی، چرا؟

چون او هنر نجنگیدن را بلد است، هنر بودن را بلد است!

بودا هست!

نیازی به شدن ندارد!

نیازی به جنگیدن ندارد!

جنگیدنِ کلمات با سکوت! 







می‌خواهم دنیا را تغییر دهم!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 می‌خواهم دنیا را تغییر دهم!

***

می‌خواهم دنیا را تغییر دهم! می‌خواهم عدالت را برقرار کنم. می‌خواهم ظالمان را نابود کنم!

می‌خواهم بهتر از خدا جهان را اداره کنم! 


به به! بسیار عالی! خیلی هم نیت خوبی داری!

بسم الله!


خوب یک سوال!

بدنت! آیا بدنت را به بهترین نحو استفاده کردی؟

آیا بهترین پتانسیل بدن ات را توانستی بالفعل کنی؟

تغذیه ات چی؟ 

آیا بهترین تغذیه را داری؟ آیا غذای سالم و طبیعی می‌خوری؟

بیماریهای ناشی از روش زندگی چی؟ بیماریهایی که دست توست! از آنها پیشگیری کرده‌ای؟

دردهایت چی؟ علت دردهای بدنی ات! همین سردرد الان! می‌دانی چرا سردرد داری؟ 

آیا بدنت در تعادل است؟ 


ذهن ات چی؟

آیا توانسته‌ای ذهنت را آرام کنی؟

آیا ذهنت در تعادل است؟

عجله ات چی؟ آن که همیشه آزارت می‌دهد! آن را درمان کرده‌ای؟

ذهن ات را می‌توانی درست استفاده کنی؟ اختیار ذهن ات دست خودت است! 


حواست چی؟ 

می‌توانی خوب ببینی؟

می‌توانی خوب بو کنی؟

خوب بشنوی؟

خوب لمس کنی؟

می‌توانی خوب حس کنی؟


نه! خیلی جای کار دارم!

بسیار عالی!

پس برای تغییر دنیا اول این ها را تغییر بده!

باقی کار را بسپار به همانی که دنیا را اداره می‌کند! 


حیطه‌ی اختیاراتت را درست مدیریت کن!

بهترینِ خودت شو!

از دیروز بهتر شو!


آنگاه دنیا جای بهتری می‌شود!

شک نکن!


کُشتی گیری با ایگوی معنوی!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

کُشتی گیری با ایگوی معنوی!

***


ایگو یعنی هویت کاذب! وقتی توّهمِ بودنِ چیزی را داری که واقعی نیست! وقتی خودت را درست نمیشناسی! 

در مسیر معنوی کم کم ایگوهای خودت را کمرنگ می‌کنی. اما در طول مسیر ایگوهای مختلفی سر و کله شان پیدا می‌شود. 

یکی از این ایگوهای وحشتناک ایگوی معنوی است! 

ایگوی معنوی را به سادگی می‌توانید در دیگران پیدا کنید! یکی از دره های خطرناک رشد معنوی همین ایگوی معنوی است. یکی از ترسناک ترین پرتگاه ها که بسیاری در آن می‌افتند. 

دیدن ایگو در دیگران آسان است! 

یکی از دلایل فراری بودن بسیاری از انسان ها از مسیر معنوی همین دیدن ایگوی معنوی در انسان هاست. 


درواقع این ایگوی ماست که ایگوی دیگران را میبیند! 

برای عبور از پرتگاه ایگوی معنوی اما باید به خودت بپردازی! 

باید با ایگوی خودت دست و پنجه نرم کنی! 

گشتن دنبال ایگوی دیگران فقط برای تو یک مثال است؛ اما برای عبور از این پرتگاه باید با ایگوی خودت مواجه بشوی!

انسان‌ها وقتی به درجاتی می‌رسند کم کم آگاهی هایی برایشان روشن می‌شود. اما درست زمانی که این اتفاق می‌افتد ذهن مقایسه گر مشغول کار می‌شود. این ذهن مقایسه گر که همان ایگوی توست سعی می‌کند با مقایسه و قضاوت تو را به پرتگاه ایگوی معنوی بیاندازد! 

ایگوی معنوی قوی تر و سخت تر و خطرناک تر است! 


هر وقت خودت را مقایسه کردی و بالاتر یا پایین تر از دیگری دانستی بدان ایگوی معنوی در کار است! 


هر وقت با ذهن ات خودت را بالاتر دانستی!

هر وقت قضاوت کردی!

هر وقت دیگری را پایین تر دانستی!

این‌ها تمام ایگوی معنوی است!

هر وقت ادای معنوی بودن را درآوردی!

لباس و ظاهری عجیب به خودت گرفتی!

هر وقت خودت را متفاوت احساس کردی!

اصلاً هر وقت به خودت برچسب معنوی زدی!

این عین ایگو است!

تعاریف و برچسب زدن ها کار ذهن است! دقیقا همان ایگو!

جدا کردن ها و هویت سازی های باطل کار ایگو است. اگر خودت را جدا دانستی دچار ایگو هستی!

دیگری ای در کار نیست!




چگونه آیت‌الله؛ آدم کُش می‌شود!

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 چگونه آیت‌الله؛ آدم کُش می‌شود!

***

جنگ‌های عقیدتی بیرحمانه ترین جنگ‌ها هستند. افرادی با عقاید صلب و سخت؛ خیلی راحت تر دست به قتل می‌زنند.  حداقل در کشورهای دینی و ایدئولوژیک اکثر قتل های حکومتی یا خودسرانه؛ پشتوانه‌ی ایدئولوژیک دارد. 

اما چگونه؟

چطور می‌شود یک انسانی که به درجه‌ی بالایی در مسیر دینی می‌رسد می‌تواند به راحتی جان انسان ها را بگیرد؟

ببینید ما برای بقای خودمان دست به کشتار می‌زنیم. مثلا اگر در شرایط اضطرار و گرسنگی و نابودی قرار بگیریم این کار به راحتی برایمان توجیه دارد. 

کل طبیعت مادی بر این اساس است. یعنی یک موجود مادی برای بقای خودش موجود مادی دیگری را می‌کشد. انسان‌ها هم حداقل آنهایی که در سرزمین های خشک یا سرد هستند برای بقای خود مجبورند حیوانات زیادی را بکشند. روزانه میلیون‌ها مرغ و گوسفند و گاو به سادگی و با روشهای صنعتی کشتار می‌شوند برای بقای انسان!


یک آیت‌الله هم که به سادگی فتوای قتل صادر می‌کند از روز اول اینطور نبوده. فرآیندی طولانی و عمیق طی شده تا این تحول اتفاق بیافتد. این تحول از یک کودک پاک و معصوم به آیت الله ی که به چرخش قلم یا صدور فتوی انسان می‌کشد هم؛ فرآیند مورد بحث در این نوشتار است. 


ببینید داستان اینجا شروع می‌شود که کودک انسان ناتوان است. انسان در کودکی طوری طراحی شده که بقا پیدا کند. 

ما برای بقا گروههایی تشکیل می‌دهیم. ما برای بقاء خودمان یک من جمعی درست میکنیم. گاهی این من جمعی یک ایدئولوژی جمعی است. 


اما خود این ایدئولوژی از کجا می‌آید؟ 

زندگی سخت است. تقریباً کل زندگی در زمین؛ تلاش برای بقاست و نهایتاً هم همه از چیزی به نام مرگ شکست خواهیم خورد. 

در ابتدا جهان برای ما جایی پر آشوب و رندم به نظر می‌رسد. اکثر حیوانات چون معمولا در لحظه هستند چنین درک سختی از زندگی ندارند. حیوانات معمولاً در لحظه زندگی می‌کنند و در لحظه هم می‌میرند. اما انسان ذهن بزرگ و حافظه‌ای قوی دارد. 

مشکل از آنجایی شروع می‌شود که ما از این توانایی ذهنی نمی‌توانیم درست استفاده کنیم. 

ذهن ما برای رهایی و بقا؛ مدام به دنبال  پترن یا الگو می‌گردد. 

ذهن ترسان انسان که از زندگی در لحظه محروم شده است به دنبال قوانینی برای زندگی می‌گردد. 

ما شروع می‌کنیم قوانینی برای این زندگی غیر قابل درک برای خودمان بسازیم. 

هر قانونی که در ذهن خودمان می‌سازیم یک آرامش لحظه‌ای به ما می‌دهد. 

یک مرهم کوچک برای زخم در لحظه نبودن. 

یک استفاده ‌ی نادرست از ذهن قوی و شگفت انگیز انسان!


کم کم قوانین فردی و جمعی برای خودمان درست می‌کنیم. 

برای تحمل رنج بقا دنیایی پر از قوانین و پر از ایده‌آل می‌سازیم. 

مجموعه‌ی این ایده‌آل سازی های ذهن می‌شود ایدئولوژی! 

کم کم بقای خودمان را منوط به این ایدئولوژی ها می‌بینیم. 

وقتی سالها بقایمان را در حفظ یک ایدئولوژی دیدیم تا پای جان برای آن ایدئولوژی خواهیم جنگید و خواهیم کُشت.


مرحله‌ی بعدی تکامل انسان جایی است که ما یاد می‌گیریم ذهن را درست استفاده کنیم. جایی است که به آرامش لحظه‌ی بدون ذهن می‌رسیم. جایی که این ابزار قدرتمند ذهن را مهار می‌کنیم. 

ذهن ترسان ما دیگر برای بقاء دست و پا نمی‌زند. دیگر ذهن به دنبال پیدا کردن قوانین و الگوهایی برای زندگی نمی رود. 

وقتی چنین شد دیگر ایدئولوژی ای برای بقا نمیسازیم و وقتی بقایمان دیگر وابسته به ذهن و ایدئولوژی های ذهن  نباشد دیگر برای یک عقیده یا ایدئولوژی دست به کشتار نمی‌زنیم. 



Saturday, December 10, 2022

آرزوی خوب!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 آرزوی خوب!

***

می‌گویم تنها کاری که می‌توانم برایت انجام بدهم آرزوی خوب است! 

می‌گوید آرزوی خوب نمی‌خواهم! چند میلیون پول بده!


می‌گویم همین نپذیرفتن یعنی نیاز به آرزوی خوب داری! 

حتی نپذیرفتن آرزوی خوب! 


من آرزوی خوب می‌کنم نه تنها برای تو بلکه برای دخترم و برای تک تک موجودات! 

چرا؟ 

چون من خودم را با تک تک موجودات یکی می‌دانم! 

چون رنجِ نپذیرفتن عشق را می‌دانم!

رنج نپذیرفتن خوبی را درک می‌کنم!

رنجی که تو می‌کِشی!

رنجی که تمام دیکتاتور ها می‌کشند!


من آرزوی خوب می‌کنم برای خودم!

برای خودم که تو را هم شامل می‌شود! 


برای هر کسی که این را می‌خواند و درک می‌کند!

و هر کسی که درک نمی‌کند! 


برای من فرقی ندارد!

من آرزوی خوب می‌کنم!

آرزو می‌کنم؛ آرزوی خوب دیگران را بپذیری!

آرزو می‌کنم بتوانی تو هم عشق را دریافت کنی!

نه از من؛

بلکه از منبع عشق درون خودت! 


من آرزوی خوب می‌کنم برای تو!

برای رنج تو و رنج انسان!


این آرزوی خوب؛ طبیعتِ زندگی است! 

مال من نیست! 


منبع تمام آرزوهای خوب برای همه در دسترس است!

به صورت مساوی!


هر کسی بخواهد؛ خوبی و عشق را می‌تواند دریافت کند!

هر کسی هم نخواهد رنج را می‌تواند دریافت کند! 


من انتخاب می‌کنم خوبی و عشق را دریافت کنم و بدون درنگ آن را برای تو و تمام موجودات هم آرزو کنم!


آرزوی خوب من برای تو برای خود من هم هست!

من خودم را جدا از تو نمی‌دانم!

تو میتوانی جدا شوی!

من باز هم آرزوی خوب برایت می‌کنم! 

آرزوی بدست آوردن پول و ثروت و آرامش و شادی! 


می‌دانم اینها کم نیست!

پس من برای تو آرزوی خوب می‌کنم!

اگر هم نخواستی باز هم آرزو می‌کنم بخواهی! 

چه بخواهی چه نخواهی! 


Thursday, December 8, 2022

روشهای ارتباطی

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 مقایسه روشهای ارتباطی


ارتباط فیزیکی

مثل لمس کردن و در آغوش گرفتن یا کشتی گرفتن یا جنگیدن

بین افراد خیلی نزدیک اتفاق می افتد یا افراد خیلی صمیمی



ارتباط چهره به چهره

در دنیای امروز خیلی کم شده و به ندرت انسانها ارتباط چشمی برقرار می کنند هنوز این یکی از بهترین روشهای  ارتباطی است اصولا اگر با کسی چند دقیقه ارتباط چشمی برقرار کنید یک ارتباط واقعی را تجربه خواهید کرد.

در اکثر روزها هرگز این نوع ارتباط را تجربه نمی کنیم و نوعی یاد آوری یا تمرین نیاز هست که ما این راه ارتباطی را به یاد بیاوریم. در بعضی از فرهنگهای سرکوبگر به کودکان اجازه ی نگاه مستقیم نمی دهند.

نیاز به برنامه ریزی و جمع شدن در یک مکان دارد و امروزه افراد بیش از پیش در فضای خصوصی خود هستند و این ارتباط کمتر شده است.



ارتباط نوشتاری

خواندن و نوشتن سالها تنها راه ارتباط از راه دور بوده و هست.

اکنون بیشتر خواندن ها و نوشتنها روی صفحه های ال سی دی اتقاق می افتد و به خاطر انواع حواس پرتی ها تمرکز کردن روی این روش روز به روز سخت تر میشود البته هنوز یکی از بهترین راههاست. همین روشی که اینجا من با شما با آن در ارتباط هستم.



ارتباط صوتی تلفنی

این ارتباط خیلی موثر و خوبی است ولی به خاطر سرعت زندگی در بسیاری از اوقات ما آمادگی جواب دادن نداریم و به خاطر رودربایستی به طرف مقابل نمیگیم و کمی مشکل ایجاد میکند



پادکست ها و فایلها یا کتابهای صوتی

این هم یک راه خیلی خوب است و خوبی آن این است که موقع پیاده روی یا رانندگی خیلی جواب میدهد



ارتباط تصویری تلفنی

این هم خیلی روش خوبی است ولی همان اشکالهای ارتباط صوتی در مورد این هم به صورت قوی تر وجود دارد مثلا از لباسمان یا ظاهرمان راضی نیستیم



ویدیو در اینترنت

مخاطب هرزمانی که برایش مناسب بود به ویدیو نگاه میکند و امکان برنامه ریزی برای آن وجود دارد.

تقریبا ایرادات روشهای قبلی را ندارد فقط ممکن است دست کسانی بیافتد که ما نمی خواهیم یا این که بعد از گذشت زمان امکان پاک کردن آن وجود ندارد


Tuesday, December 6, 2022

تنها راه؛ راه درون!

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 تنها راه؛ راه درون!

***


فرآیند نوشتن اینگونه است که. بذر یک ایده در ذهنم می‌آید. از درون این بذر ایجاد می‌شود. بعد چند روز یا چند ساعت آن را نگه می‌دارم. بعد از مدتی این بذر جوانه میزند. با یک یا چند بار مراقبه بذر بزرگ و بزرگتر می‌شود. 

تا روزی که دیگر از خاک بیرون می‌آید. اولین جوانه ها که از خاک بیرون می‌آیند را تبدیل می‌کنم به کلمات! اینجا می‌گذارم. در حین شییر کردن؛ این گلِ تازه جوانه زده بزرگ و بزرگتر می‌شود! آن را می‌گذارم اینجا. شاید رایحه‌ای از این گل زنبورهای گذری را مست کند! 

شاید هم این گل پژمرده شود و بازگردد به خاک! 

درست مثل خود ما! هیچ چیزی پایدار نیست! 

بگذریم!


اگر به ذهن ات گوش دهی مدام برای تو داستان می‌سازد. داستان‌های مختلف. گاهی قهرمانت می‌کند. گاهی قربانی! برایت فیلمهای درام یا ترسناک می‌سازد! معمولاً آینده‌ای تاریک برایت می‌سازد! و تو را از حال خارج می‌کند! 

گاهی امید واهی برایت درست می‌کند! گاهی خوشحالی ات را مشروط به بیرون می‌کند. 

گاهی مشروط به دیگران! 

گاهی مشروط به زمان!

خوشحالی ات را مشروط میکند به اتفاقات آینده! 


فاصله ‌ی حس خوشبختی و بدبختی تو از دیدگاه ذهن یک چشم به هم زدن است! ذهن برایت ایگو درست می‌کند! هویت های کاذب برایت می‌سازد! 

مدام خودت و دیگران را قضاوت می‌کند. 

با ذهن نمی‌توانی بجنگی! ذهن تو عاشق جنگ است!!

ذهن تو از میانه‌ی جنگ ایجاد می‌شود! 

ذهن تو محصول دوییت است!

محصول جنگ است! 


از ذهن ات جهنمی برای خودت و دیگران می‌سازی. 

وقتی در این کُشتی گرفتن با ذهن خسته و ناامید شدی ناگهان راهی پیدا می‌کنی به درون!

راهی پیدا می‌کنی به ماورای ذهن!

البته راه‌هایی هست به مادون ذهن! 

مثل پرت کردن حواس یا مسموم کردن خودت با الکل یا مواد! 

اما آن جایی که می‌گویم ماوراء ذهن است. 

تو ذهن را مشاهده می‌کنی. 

تو از ذهن جدا می‌شوی. 


تو در جایگاه خدا می‌نشینی و ذهن را تماشا می‌کنی!

تو دیگر ذهن نیستی!

ایگوی تو از بین می‌رود!

زمان از بین می‌رود! 


تو بی زمان می‌شوی. درست مثل خدا!

تمام غم هایت از بین می‌روند!

تمام اضطراب ها از بین می‌روند!


تو به خانه می‌رسی. 

به مبدأ خودت نزدیک می‌شوی. 

این مبدأ مقصد تو نیز هست! 

همان انرژی نانوشتنی حیات!


تنها راه بیرون رفتن از جهنم ذهن؛ درون است!

تنها راه بیرون رفتن از زمان؛ از ایگو و از رنج؛ رفتن به درون است!

ابتدا میترسی!

چون ایگوی تو احساس خطر می‌کند!

ایگوی تو می‌خواهد از بین برود!

خطر مرگ و نابودی را حس می‌کند!

همان مرگی که مولانا گفت بمیرید!

همان مرگ؛ نفس! همان مرگی که زنده ات میکند!


تنها راه بیرون رفتن از رنج؛ درون است! 




Monday, December 5, 2022

زندگی؛ بازی هویت

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 زندگی؛ بازی هویت

***


بالاخره به دنیا آمدم، یک زندگی جدید در این دنیا! خاله ام آمده بود کمک مادرم. 

پدرم مشغول بیزینس های خودش بود و مادر مشغول خانه‌داری و بزرگ کردن شش کودک قد و نیم قد دیگر!


گفتند پسر است! 

از روی شکل بدن اولین برچسب زده شد! اولین هویت! 

اولین هویت پوچ! 

اما این تازه اول راه بود! 

بعد گفتند رسول! یعنی پیغامبر! یعنی نامه برنده! 

کسی که رسالت و ماموریتی دارد! 

دنباله اش گفتند، شهراد بجستانی! 

شاه جوانمرد از منطقه‌ی بجستان! 

گفتند ایرانی! تهرانی یا خراسانی! بجستانی یا آسیایی!

بعضی عجله داشتند، گفتند مردی شدی!

این هم برچسب دیگری از پدر!

بعدها گفتند پسر حاجی! 

هویت منشأ گرفته از پدر! پدری که حاجی بود! 

کم کم گفتند باهوش است و کم حرف و غیره!

این ها هم نچسبید!

بعد گفتند یتیم! بی پدر! و غیره! 

یک بار با بودن پدر و یک بار با نبودن پدر برایم برچسب ساختند! 


بعد گفتند متعلق به خانواده‌ی شهراد! 

دایی و عمو و غیره! 

پسرخاله و پسر دایی و غیره!

آنها هم نچسب بود! 


بعد گفتند دانش آموز! 

بعد گفتند دانش‌آموز ممتاز! 

شاگرد اول و دوم و سوم! 

چهارم و پنجم و الی آخر!

اینها هم به من نچسبید! 

گفتند شاگرد تنبل!

گفتند نوجوان انقلاب!

ما را به صف کردند! 

ما را کچل کردند!

مجبورمان کردند فریاد تکبیر بزنیم! 

مرگ بر آمریکا! مرگ بر اسرائیل! مرگ بر منافقین و صدام!


بعد گفتند خلیفه‌ی خدا بر زمین! 

بچه مسلمان! 

بعد گفتند بنده‌ی خدا!

کدام خدا؟ خدای خودشان!


بعد گفتند دانشجو! 

دانشجوی شریف!

دانشجوی نخبه! دانشجوی دو رقمی!

ما را با صدها هزار نفر دیگر به خط کردند! 

به هر کداممان یک شماره دادند! 

رتبه‌ی سراسری! 

بعد من را از لیست خارج کردند!


بعد گفتند کارمند! کارمند رسمی! 

بعد گفتند فارغ‌التحصیل! 

بعد گفتند مهندس! مهندس ناظر! 


بعد گفتند مهاجر! مهاجر کارگر حرفه‌ای! 

بعد گفتند ایرانی یا کانادایی!

بعد گفتند فارسی زبان! 


بعد شدیم دوست پسر!

بعد گفتند همسر! 

بعد کسی وکیل شد تا بله را بگوید!

بعد گفتند پدر!

پدر نان آور! 

پدر مهربان!

بعد شدم ددی!


هیچکدام نچسبید!

در این بین گفتند چاق! لاغر! زشت! زیبا! کم مو! کچل! باهوش! منفی! بدبین! زرنگ! بی ریشه! اصیل! شکاک! کنجکاو! دروغگو! راستگو! تحصیل کرده! و غیره و غیره و غیره! 


بعد گفتند مامور فروش! 

بعد گفتند نویسنده!

گفتند صادق هدایت! 

بعد گفتند روی هوا!

گفتند بی مسؤولیت! خسیس و غیره!


بعد گفتند پول دار!

مالک قطعه زمین! 

مالک یک باب مغازه و آپارتمان! 

مالک یک دستگاه خودرو!

شریک قانونی! 

گفتند شاکی و متشاکی! 

گفتند خواهان و خوانده!

گفتند مالک یک باب منزل مسکونی شمالا و جنوبا و شرقا و غربا به دیگران!


گفتند و گفتند و گفتند!

نچسبید که نچسبید که نچسبید! 


بعد در این گیر و دار اکهارت آمد و گفت 

اینها همه برچسب است! هویت های پوچ! 

عیسی آمد و گفت از خاک به خاک! 

سادگورو آمد و گفت خالی آمده‌ایم خالی هم می‌رویم!

مولانا گفت گربریزند بحر را در کوزه‌ای چند گنجد قسمت یک روزه‌ای!

شاعر دیگری گفت مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک! 

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم! 


خلاصه وارد این بازی شدم! 

بازی هویت! 

بازی اشکال و برچسب ها!

بازی ماده روی زمین!


بازی دو!

یک بودم! 

دو شدم!

دوباره یک خواهم شد! 


کل بازی همین است!

دو هم پوچ است!


دویی در کار نیست!

که یکی هست و هیچ نیست جز او!






بخشش، رهایی از گذشته!

زمان خواندن 1 دقیقه ***

 بخشش، رهایی از گذشته!

***

کم کم نقطه‌ی اصلی را پیدا می‌کنی. 

مبدأ و مقصد را! 

نانوشتنیِ ناتوصیف پذیر را! 

گاهی در این مسیر اتفاقاتی می‌افتد! 

تمام اتفاقات مسیر زندگی برای رشد تو طراحی شده!

تمام ظلم ها تمام بی عدالتی ها تمام رنج ها! 


دو روزی رفتیم به طبیعت در سرما و برف! شب را در چادر و در جنگل در سرما خوابیدیم! 

با همدیگر کمپ کردیم و خوردیم و حرف زدیم و خوابیدیم!

دوباره زوایایی از خودم برای خودم روشن شد! در ارتباط با دیگران. 

اگر کسی به تو لطف کرد تشکر کن! اگر کسی به تو ظلم کرد بیشتر تشکر کن!

عملاً کسی نمی‌تواند به تو ظلم کند؛ اگر تو قربانی نباشی!

اگر ایگو نداشته باشی!

حتی اگر کسی کار اشتباهی بکند تو می‌بخشی و رها می‌شوی!

بخشش یعنی رهایی از گذشته! 


از کسی که به تو رنجی می‌رساند؛ چه رنج فیزیکی چه روحی و ذهنی ؛ حتماً از او تشکر کن!

چرا؟ 

چون رنج ها نشانه اند. نشانه هایی برای شناخت خودت!

رنج ها برای آشکار شدن ایگوی توست!

رنج را تبدیل به نعمت کن!


از گذشته که رها بشوی از ایگو هم رها می‌شوی!

به حال که بیایی به خدا هم می‌رسی!


نقطه‌ی نانوشتنی همین جاست! در حال و در لحظه!

هر چقدر که زبان می توانست بگوید؛ گفتم!


شاید زیادی هم گفتم!

کسی که بخواهد بداند می‌داند! 

کسی که نخواهد بداند تمام نوشته‌های جهان هم کمکی نمی‌کنند!


 




Friday, December 2, 2022

مکالمات ذهن شماره ١ و ٢

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 مکالمات ذهن شماره ١ و ٢ !

***

منِ شماره ١:

چرا مثل بقیه نمی‌شوی؟ مثل آدم‌های معمولی زندگی نمی‌کنی؟ مثلاً برای ازدواج برای کار و چیزهای عادی اینقدر فکر میکنی؟ می‌خواهی چرخ را از اول اختراع کنی؟ همرنگ جماعت شو! 


منِ شماره ٢:

من یکبار در این بدن زندگی می‌کنم. چرا این یک بار را به روش خودم زندگی نکنم! مرگ هست! قطعی هم هست! پس فرصتی برای تقلید نیست! 


٢: خودت را اذیت می‌کنی! این هم ایگوی دیگریست! ایگوی معنوی! قرار نیست در بیرون تغییری کنی! تمام تمرینات معنوی؛ فقط درون توست! در بیرون قرار نیست متفاوت باشی! معمولی زندگی کن ولی آگاهانه!


١: نمی‌خواهم تقلید کنم! اگر قرار باشد تقلید کنم از بزرگانی تقلید می‌کنم مثل اکهارت و سادگورو یا مولانا یا حافظ! نمی‌خواهم از روی ترس کاری انجام بدهم! اکثریت آدم‌ها از روی دنباله روی و یا ترس از گرسنگی کاری انجام میدهند! 


٢: داری دیگران را قضاوت می‌کنی! این هم نوعی ایگوست! سعی داری با ذهنت از دیگران بهتر بشوی! نوعی برتری جویی نفسانی! 


١: من در این زندگی آزاد هستم به آنچه انتخاب می‌کنم توجه کنم! مثلا به حال یا آینده! روابط! یا نوشتن! یا تنفس ها! نمی‌خواهم ماشین اقتصادی یا حتی هورمونهای بدنم توجه من را کنترل کنند! 


٢: آزادی بزرگترین آرمان روح ماست! آزادی اما ابتدا آزادی از ایگوست! آزادی از ذهن! از زمان! از نفْس! آزادی واقعی اینجاست! در لحظه! وقتی از گذشته و آینده رها شوی! 


١: به هرحال تو روی زمین هستی و باید نیازهای اولیه مثل غذا و سرپناه را بدست بیاوری!


٢: داستان تکراریِ بقا! اگر خودم را با کسی مقایسه نکنم نیاز من مشخص است! مقداری غذا و سرپناه! تقریباً به سادگی بدست می‌آید! بستگی به محل زندگی هم دارد! 


۱: خوب چطور میخواهی زندگی کنی؟


۲: شکل بیرونی خیلی مهم نیست! این که چه ماشین یا خانه ای داری تعیین کننده ی ارزش آدمها نیست! مهم وضعیت درونی و وضعیت انرژی زندگی و میزان آگاهی و میزان بودن در لحظه هست!


و این مکالمات ادامه دارد!


اتیکت تلفن زدن

زمان خواندن 2 دقیقه ***

 اتیکت تلفن زدن


تلفن مهمترین ابزار ارتباطی در دنیای امروز هست چرا که دیدار های چهره به چهره سخت تر و کمیاب تر شده است. مسایلی باعث می شود که افراد کمتر از این وسیله استفاده کنند که فکر میکنم با استاندارد سازی اتیکت تلفن زدن می شود بهتر و بیشتر از این وسیله استفاده کرد. من این موارد به ذهنم رسید شما هم اگر موردی به ذهنتان می رسد اضافه کنید :)


۱- وظیفه ی صاحب تلفن هست که اگر نمی خواهد تماسی بگیرد موبایلش را سایلنت کند. اگر خواب بودید یا سر کار یا جلسه بودید یا به هر دلیلی زنگ موبایل ناراحتتان کرد این مشکل شماست که فراموش کرده اید سایلنت کنید.


۲- اگر میس کال را دیدید ظرف یک هفته تماس را جواب بدهید البته این فرض که همیشه طرف میسد کال را دیده است اشتباه است و ممکن است دیده نشود پس توقع برگشت میسد کال نداشته باشید. همینطور در مورد مسیج ها. به خاطر افزایش روز افزون نرم افزار های مسیجینگ و نوتیفیکیشن ها هیچگاه نمی توان مطمین بود که طرف مقابل مسیج شما را دیده است حتی اگر نرم افزار چنین اعلام کند. 


۳- اگر وسط مکالمه قطع شد تماس گیرنده دوباره تلاش کند که بگیرد اگر تا ۵ دقیقه نشد تماس آن که با او تماس گرفته شده تلاش کند ولی به هر حال کسی که با او تماس برقرار شده وظیفه ای در برقراری مجدد تماس در صورت قطع شدن ندارد.


۴- این وظیفه ی دریافت کننده ی تماس است که اگر نمی تواند صحبت کند جواب ندهد. اگر جواب داد و وقت کمی داشت یا شرایطش مناسبت نبود باز وظیفه ی دریافت کننده ی تماس است که صریحا بگوید. تلفن کننده وظیفه ندارد شرایط دریافت کننده را حدس بزند یا به یاد بیاورد. تماس گیرنده حتی وظیفه ندارد در مورد شرایط طرف سوال کند البته گاهی از روی ادب خود من این کار را میکنم.

یک پروتکل اخلاقی پیشنهادی برای موبایل:

اگر نصفه شبه و خواب بودید؛ اگر تازه خوابیده بودید

اگر وسط یک کار خیلی مهم هستید؛ اگر وسط جلسه هستید

اگر درحال رانندگی هستید؛ اگر تلفن را جواب بدهید امکان دارد که پرت شوید وسط یک دره ! 

یا با صدای اس ام اس از خواب هفت پریان بیدار شدید!

باز هم درست نیست که به کسی که به شما زنگ زده شکایت کنید!

یا در او احساس گناه ایجاد کنید!

چون این موبایل شماست !

به سادگی می توانید جواب ندهید !

درضمن یک دگمه هم اختراع شده به نام سایلنت !


***


تلفن زدن سخت است!

چون بايد فركانس خودت را رها كنى و بافركانس ديگرى هماهنگ شوى. 

و اين نوعى مردن است!

مردن در خود!


تخلیه‌ی حال بد

زمان خواندن 3 دقیقه ***

 تخلیه‌ی حال بد

***

اصلاً حال خوبی ندارم. هشدار! هشدار! احتمالا با خوندن این متن حالت بد بشه! 

البته هیچ معلوم نیست! شاید حالت بد نشه! 

حتی نمیتونم به اندازه‌ی کافی مدیتیشن کنم! شاید غذای خوبی نخوردم! امروز کلا با دخترم تارا بودم. تقریباً کل روز. عصر هم رفتیم رستوران و با هم غذا خوردیم و بعد از مدتی گوشت گوسفند خوردم. 

درگیر ذهن هستم. و بالطبع درگیر ترس از آینده! و درگیر دوراهی های ذهن! 

گیجی ای که ذهن برای من به همراه داره. و اضطراب دائمی آینده! 

آینده‌ای که فقط تخیل ذهن هست و واقعیت نداره. 

وقتی کارکرد ذهن رو تجربه کنی روزی چند بار مچ اش رو میگیری. میفهمی که رنج ها فقط به خاطر ذهن است. ذهنی که مدام گذشته و آینده رو برات ورق میزنه. 

ذهن مدام در تلاشه. مدام فکر تولید می‌کنه. 

واسه‌ی همینه باید مدام مدیتیتیو بمونم. یک لحظه غفلت؛ و سریع درگیر ذهن میشوم. 

ذهن مجبورت می‌کنه به نگران شدن و ترسیدن از آینده. 

ذهن مدام در حال بحث و جدل هست. 

خودش با خودش. 

یک لحظه برات جهنم میسازه و دوباره خرابش می‌کنه. 

بهشت فقط در خاموشی ذهن هست. 

ذهن آدم رو فلج می‌کنه. 

گیج می‌کنه. 

مثل همین الان!

اصلاً نمی‌دونم چی می‌خواستم بنویسم!

فقط کمی خواستم فشار ذهنم رو کم کنم. 

کمی از گیجی ام رو با صفحه ی شیشه ای تقسیم کنم! 


سوال درست کردن همیشه نصف جواب رو در خودش داره. 

مثلاً سوالهای الان من اینهاست:

الان توی این شهر بمونم یا برم؟

اگر می‌خواهم بروم به غرب آمریکا بروم یا به شرق؟ 

به ایران یا به هند؟

آپارتمان را بگذارم برای فروش با تخفیف یا تحویل اکس محترم بدهم؟ 

یک سفر در ذهنم هست به شرق آمریکا. برای انجام یوگا. 

یک سفر هم هست به ایران. برای دید و بازدید. برای دیدار از سرزمین گرم و داغدیده ی ایران. 

ترس ها مدام در سرم رژه می‌روند. 


تنهایی ونکوور! امروز یک مهمانی را نرفتم! خیلی خسته بودم و گرفتم خوابیدم. بیشتر خستگی ذهنی ناشی از اضطراب آینده. 

شاید افسردگی در ونکوور واقعی باشد!

بعضی ها معتقدند این شهر افسردگی می‌آورد! 


ترس از دلتنگی دخترم!

ترس ها باعث می‌شوند نتوانم حتی زندگی خودم را تصور کنم!

می‌دانم اگر بتوانم فقط مدتی با عمق در مدیتیشن هایم زندگی ام را تصور کنم بالاخره به واقعیت می‌رسد. 

این به من قدرت می‌دهد. 

من میتوانم زندگی خودم و جهان خودم را بسازم. 

فعلاً می‌روم کمی برای ساختن آن تلاش کنم. 

می‌دانی چطور تلاش می‌کنم؟

می‌نشینم و چشمهایم را می‌بندم. 

به نفس هایم و به حس های همین لحظه توجه می‌کنم. 

مدتی طول می‌کشد تا افکار و احساسات تمام شوند. 

بعد وارد حالتی از مدیتیشن می‌شوم. حالت بی زمان. 

جواب تمام سوالها آنجاست!

آنجا سوال‌ها از بین میرود. فقط جواب می‌ماند. 


امروز هم از زندگی ام و مسیرم اینجا نوشتم!

شاید این مسیر به درد کسی بخورد!

به امید دیدار در انتهای مسیر!

انتهای مسیر زندگی!

که به آگاهی و مرگ ختم می‌شود!

و مرگ این نوشته در این لحظه!